يادداشتهاي روزانه كاربران (وبلاگ)
تعريف توسعه بر اساس فلسفه نظام ولايت

 

 

تعريف توسعه در سطح تاريخ

توسعه يعني كثرت يا تعداد افزايش پيدا كند، به تعبير بهتر تعدد كمي افزايش و ارتباط و انسجام و بهم وابستگي افزايش كيفي پيدا كند كه در نتيجه موضوعات جديدي كه سابقاً قابليت طرح نداشت، الان قابليت طرح پيدا كند، حاصل اين كثرت و وحدت جديد و پيدايش موضوعات جديد اشتداد يا افزايش شدت[1] تأثير در «جهت» است. لذا مفهوم توسعه ديني آن است كه موضوعات جديد ديني، روابط جديد ديني و ظرفيت جديد در «شدت ديني» پيدا شود.

توسعه يعني عوض شدن موضوعات و روابط كه تعداد كمي موضوعات افزايش پيدا كند، كيفيت روابط تغيير پيدا كند كه در نتيجه موضوعات جديد با روابط جديد و كارامدي جديد بدست مي‏آيد و كارامدي نيز بايد اشتداد داشته باشد. توسعه مثل كلمه شرح صدر است كه هم للكفر و هم للايمان بكار مي‏رود اما در انقلاب درگيري شرط است، يعني با  ساختارگرا درگير مي‏شود و با نفي جهت الحادي به طرف خالص تر شدن وشديدتر شدن نسبت به  جهت الهي پيش مي‏رود. يعني نظام حاكم بر نسبيت؛نظام نسبتهاي ولايت و تولي، يعني توسعه قوانين نسبت است، يعني نسبت اختيارات علت انقلاب و درگيري است

توسعه به طور كلي يعني سرپرستي تكامل، كلان به معناي نسبتهاي بين امور و خرد هم به معناي موضوعات احكام نسبت به خود موضوع است، چه كيفي و چه كمي و چه اجرايي مثلاً آنچه در مكتب خرج توسعه مي‌شود براي صيانت از مكتب است به معناي آخر تا امكان گمانه زني جديد و تحرك و موضع‌گيري و حساسيت جديد براي بشر نباشد پيدايش موضوعات جديد و انسجام جديد و نتيجه جديد را به دنبال نخواهد داشت بنابراين تكامل امر قهري و تكويني است.

انقلاب به معناي تغيير كليه روابطي است ـ كه از موضوعات گذشته حمايت و انسجام آنها را تضمين و به وحدت مي‏رساند ـ موضوعات جديد را مي‏سازد يعني موضوع جديد به تبع ايجاد ارتباط جديد درست مي‏شود چون كيفيت و چگونگي موضوعات يك مجموعه نسبت هاي حاكم بر آن مجموعه وابسته است. پس اصل نسبت مي‏شود و موضوعات به آن نسبت ها منسوب مي‏شوند به بيان آخر انقلاب به پيدايش كثرت و وحدت جديد است كه داراي انسجام وتنوع و تعدد بيشتر است تعدد كمي و وحدت كيفي كه نتيجه اش كارآمدي برتر تاريخي است در نتيجه انقلاب فرهنگي هم منقلب شدن فرهنگ و درهم كوبنده كليه ساختارها فرهنگي سابق است.

اگر در تمام شئون، افراد به ولايت يك سرپرستي متولي شدند و يك نظام سرپرستي پيدا شد، آنگاه به هر اندازه اين نظام سرپرستي گسترش پيدا كند حضور حالات در هم متقوماً توسعه پيدا مي‌كنند.

به تعبير ديگر همانگونه كه شخص در حالات خودش متصرف مي‌شود، نظام اراده اجتماعي هم متصرف در حالت اجتماعي مي‌شود يعني روابط اجتماعي وسايلي براي جريان اراده مي‌شود.

بنابراين به هر ميزان اراده ولي اجتماعي در جامعه حضور پيدا كند و جامعه وحدت پيدا مي‌كند و به هر ميزان جامعه وحدت پيدا كند يقين اجتماعي توسعه ظرفيت پيدا مي‌كند و شرح صدر اجتماعي پيدا مي‌شود.

توسعه فرهنگستان يك كشور به معناي پيدا كردن وحدت و كثرت جديد يك فرهنگ است كه قدرت هماهنگ كردن كليه رفتارهاي ذهني را داشته باشد. بنابراين رفتارهاي ذهني در التزامات قلبي يا احكام مذهب تا احكام معادلات كاربردي تا اداره عينيت كار پژوهشگران است به تعبير آخر فرهنگستان پايگاه فرهنگ يك امت است كه حوزه جريان انديشه اسلامي از اعتقاد تا عمل است

تعريف اركان توسعه

متغيرهايي كه منتجه آنها وحدت جامعه را نتيجه مي‏دهد و خودشان ابعاد جامعه هستند به عنوان اركان توسعه ي مي‌شوند.[2] بنابراين «توسعه سياسي، توسعه فرهنگي و توسعه اقتصادي» ابعاد توسعه جامعه به حساب مي‏آيند. لذا اگر در ابعاد جامعه توسعه ديني بوجود بيايد مي‏بايست نتيجه آن منجر به مصونيت از خطر پيدا كردن ابعاد جامعه بشود. به بيان ديگر آن جامعه توسعه يافته‌ايي كه داراي جهت حركتي است و شدت پيدا كرده است در برابر آن جامعه‏اي كه جهتش در مقابل آن است ـ يعني توسعه ماده گرايي و تعلق به عالم دنيا ـ بايستي از آسيبها و تهديدات سياسي، فرهنگي و اقتصادي آن مصون بماند.

حضور عامل اختيارات اجتماعي و نظام ارزشي جامعه به عنوان محيط اجتماعي برآمده از تاريخ تكاملي جامعه محيط ارتباط مولكول و سلول (شرايط محيطي) براي ارتباط، ايجاد يا نقض مي‌كند.

بنابراين نظام ارزشي و نظام نسبتها و تناسبها با تكامل هماهنگي، يعني جهت گيري تكامل جامعه در تاريخ  رابطه مستقيم دارد كه نظام اختيارات اجتماعي، تاريخي و تكويني را به هم ارتباط مي‌دهد. لذا مذهب پايگاه هماهنگي ادراكات تكاملي است يعني مذهب مشروط به اينكه بتواند عاطفه را با تعقل هماهنگ كند و تعقل را با عاطفه هماهنگ و هر دو را با رفتار عمومي هماهنگ كند داراي سه خصوصيت است

1. تكامل گرا بودن اصل اعتقادات

2. تكال گرا بودن فروع اعتقادات

3. تكامل‌گرا بودن رفتار عيني اجتماعي (اجراي مذهب)

اقامه خداپرستي يعني حاكميت خداپرستي برجريان توسعه، آنگاه ارزشها و شرافتها بر آن اساس ملاحظه شود و اسلام هيچ گاه اقامه كفر يعني حاكميت جريان توسعه و توسعه كفر را به نفع كفر نمي‌پذيرد، هرچند ممكن است به خاطر تقيه مسلمين شخص كافر بر آنها حاكميت پيدا كند

وجود اجتماع به معناي نظام جاذبه عمومي و نظام تعلق عمومي است كه در آن نظام تعلق امكان رفتار جمعي را به وجود مي‌آورد و با حذف نظام تعلق رفتار جمعي نيز حذف مي‌شود.

بنابراين اگر يقين اجتماعي ثابت شود و كيفيت آن نيز به وسيله فرهنگ مشخص شود، آنگاه تكامل يقين اجتماعي و تكامل فرهنگ اجتماعي تبادرهاي عرضي را درست مي‌كنند.

يعني همان‌گونه كه اخلاق خرد، نسبيت يا جايگاه تصرفي فكرش را رقم مي‌زند، در جامعه نيز جريان تكامل يقين اجتماعي فرهنگ خواهد بود، و كيفيت فرهنگ شاخصه وضعيت گردش يقين اجتماعي خواهد بود.

تكامل است كه نياز و عدم نياز را معين مي‌كند حال در جهت الهي يا الحادي و جامعه‏اي كه تكامل گرا نباشد. به بيان ديگر اصل تكامل جزو مسائل ولايت تكويني است و تعطيل بردار نيست كسي كه در مرتبه ولايت اجتماعي است نمي‌تواند تكامل تسخير را نخواهد بلكه مي‌تواند در جهت خاص مشروط كند.

درگيري تاريخي بين توسعه ديني و توسعه مادي

بنابراين ممكن نيست كه در تاريخ، توسعه از آن دين، علي حده يا از آن بي ديني يا مادي گرائي علي حده باشد و يا هر دوي اينها با همديگر سازش پيدا كنند و با هم باشند، چون توسعه ديني مي‏خواهد عزت مال دين باشد و نتيجه اين عزت تعلق خاطر به آخرت، اصل قرار گرفتن رشد و تكامل اجتماعي اخلاقهاي ديني خواهد بود.

به بيان ديگر انگيزه سياسي، بمعناي برتري جوئي نيست، در مقياس جهاني، ابرقدرتي بمعناي اينكه امپراطوري سلطه‌گر باشد نيست، بلكه به معناي فداكاري در راه خوبيها و درگيري با ستمگريها و خودكامگي هاست در حالي ازخانه هايشان به زور اخراج شده اند، مسلط مي‏كند. به تعبير ديگر بصرف اينكه يهوديان سرمايه دارند اين حق را پيدا مي‏كنند كه صيانت سياسي ديگران را - آنهم نه در شكل مثبت - بلكه در شكل منفي است يعني نفي صيانت ديگران، نفي امنيت ديگران، نفي مصون بودن ديگران را در اختيار داشته باشند. لذا توسعه ديني با اين نفي مصونيت مبارزه مي‌كند يعني اجازه نمي‏دهد، مستكبر و سلطه‌گر در سلطه‌گري خودش، امنيت داشته باشد در مقابل نيز سلطه‌گر و خودكامه مستكبر با مصون بودن نظام اسلامي و جامعه اسلامي درگيري مي‌شود و نفي امنيت جامعه اسلامي را در سر خود مي‌پروراند.

بنابراين درگيري بين خوبيها و بديها در كل بستر تاريخ، درگيري انبياء و جائران تاريخي است و در هيچ زماني، هيچ نبي و اولوالعزمي از انبياء اولوالعزم مبعوث نشد مگر اينكه با ستمگران خودكامه درگير شد. بنابراين معلوم شد توسعه ديني با توسعه قدرت دنياگرا در مقابل بهم هستند.[3]

صيانت به معني مصون بودن از خطر است كه مصون بودن در اين مرحلة، موضوعاً، توسعه و تكامل  و مصون بودن در جريان تكامل است، بنابراين پايگاه صيانت در تكامل است، يعني گفتن حرف اول در تكامل و موضوعات صيانت هم شامل صيانت سياسي، فرهنگي و اقتصادي مي‌شود كه مصون بودن از آسيب‌هاي كلان در نسبت‌هاي اجتماعي مي‌شود. و گاهي نيز مصون بودن در مرحله خرد معنا مي‌شود

نظام ارزشي يك جامعه يك بافت حساسيت و اخلاقي را به وجود مي‌آورد كه منشأ حركت مي‌شود، يعني جامعهرا انسان مي‌سازد و انسان هم ارضاء و نياز عمومي و گروهي را بر عهده دارد. حال اگر كسي در پيدايش جوامع در سطح توسعه اخلاق را اصل گرفت، رهبران اخلاق انبياء مي‌شوند كه مأمور اقامه جوامع و اديان مي‌شوند و مناسك خاصي در، معرفت و ارزش و همه امور به وجود مي‌آورند و خود سازمان (دين) يك جامع ساختارهايي را تعريف مي‌كند كه آن مجموعه ساختارها يك دين را تحويل مي‌دهند ولكن حلقه واسطه بين نظام اجتماعي با نظام تاريخي پيغمبران هستند كه از طرف خداي متعال مبعوث شدند. پس از ولايت تكويني به ولايت تاريخي و از آن به ولايت اجتماعي مي‌رسد كه بعد جامعه را مي‌بيند.

نظام ارزشي به مجموعه معرفتهاي پذيرفته شده اطلاق مي‌شود كه حقانيت حول آن تعريف مي‌شود و  حقانيت غير از ابزار حقوق است كه به معناي چگونگي مالكيت است لذا نظام ارزشي جامعه‌ايي كه كار يا سرمايه يا اسلام را مبنا قرار مي‌دهد متفاوت است، لذا هرگاه در جامعه بردار سياست, فرهنگ و اقتصاد بر يكديگر اثر بگذارد، نظام ارزشي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي را عوض ميكند و توسعه نظام ارزشي نيز به وسيله عموم جامعه صورت مي‌گيرد يعني با مشاركت و حضور سياسي، فرهنگي و اقتصادي مردم در جامعه و بهينه كل هم به وسيله نظام ارزشي محقق مي‌شود. و تكامل و توسعه نظام ارزشي نيز مبتني بر تكامل منطق حجيت و حاكم شدن هماهنگي بر جامعه است.

صيانت يعني حفظ مصونيت جامعه از خطر در جريان تكامل، و حوزه و دانشگاه و دولت در سه سطح ضامن توسعه مفاهيم گرايش، بينش و دانش و ضامن توسعه، ساختار و كارايي اجتماعي است و در بخش اول بالا بردن اراده ها يا توسعه حضور در آگاهي، آزادي و اقتدار است و در بخش دوم عدالت اجتماعي است اگر بخش  اول تأمين نشد، بخش دوم مصون از آسيب نخواهد شد.

جدائي مبنا، مقصد و اركان توسعه ديني با توسعه مادي

 با مطالبي كه بيان شد مشخص شد؛ مبنا و مقصد و اركان توسعه ديني با توسعه مادي كاملاً از هم جدا و هيچ گونه شباهتي با هم ندارد بلكه در مقابل هم قرار دارند. چون مبناي توسعه الهي ايمان باالله و اليوم الاخره است و مبناي توسعه مادي ايمان به عالم ماده و قوانين آن است. لذا بطور خلاصه مي‏توان گفت تعريف توسعه از ديدگاه كميسيون عمران سازمان ملل، به افزايش دائم التزايد اقتصادي است بگونه‌اي كه منشاء تغييرات رواني و پيدايش ساختارهاي جديد اقتصادي گردد. در مقابل تعريف توسعه از ديدگاه فلسفه نظام ولايت به وحدت و كثرت جديد تعريف مي‏شود.[4]

سر اينكه از اول تعريف توسعه بالقب ديني بيان نمي‏شود، اين است كه در تعريف توسعه، تعريف ضددين نيز گنجانده شده تا بتوان بر اساس آن هم جامعه ديني و هم جامعه غيرديني و دشمن رامورد دقت قرار داد. لذا، وحدت و كثرت، قيد "دين" نيست، ولي خود وحدت و كثرت برآمده از فلسفه ديني است. بنابراين تعريف توسعه در تكامل بر اساسي فلسفه نظام ولايت اين است كه فاعلي به فاعل بالاتر در توسعه و تكامل خودش، تولي داشته باشد و معناي تكامل نيز به پيدايش اشتداد بيشتر در جهت است كه اين جهت مي‏تواند الهي يا الحادي باشد" كلاً نمد هؤلا و هؤلا من عطاء ربك" يعني خداوند تعالي تا هر دو را امداد نكند اين توسعه محقق نمي‏شود چون عالم ممكن الوجود است و خالق حاكم و موجد عالم است در نهايت طبق درخواست شخص مسلمان به نسبتي كه متناسب با مرحله تكاملي تاريخي باشد، توسعه در قدرت اسلامي او پيدا مي‏شود و درخواست كافر نيز به كفر او امداد مي‏شود پس براي توسعه مادي و الهي در مرحله تكوين يك مبنا بيشتر وجود ندارد[5] چون خدا يكي است و دو تا نيست ولي وقتي به روند تاريخي رسيد مبناء دو تا مي‏شود ائمه نار و ائمه نور سرپرستي آن را به عهده مي‌گيرند هر چند در جايگاه خلافت ائمه نور در مرحله تكوين، هر دو جهت را طبق مشيت بالغه الهي ياري مي‏رسانند اما در آنجائي كه وظيفه اقامه دارند فقط حق را اقامه مي‏كنند و آن را تشريع مي‏نمايند. البته موضوع بحث فعلاً روي معقوليت توسعه است.

براساس فلسفه تاريخ الهي انسان از آن منظر كه داراي قدرت تصميم گيري و موضع گيري است , مي‌تواند عصيان يا اطاعت ايمان يا كفر استكبار يا عبوديت داشته باشد ولي وقتي وارد جامعه جهاني مي‌شود، موضع‌گيري‌ها در جامعه شكل مي‌گيرد و جامعه ها در يك مسير تاريخي به سمت دو هدف حركت مي‌كنند، آن وقت دو جبهه تاريخي درست مي‌شود كه يكي بر محور توسعه عبوديت است كه كانونش انبياء و اولياء الهي نبي اكرم و اهل بيت هستند، و يك جبهه هم جبهه استكبار بر خداست كه فراعنه تاريخ و اولياي طاغوت و به تعبيري ائمه نار محور آن است. اين دو جبهه به ميزان شرح صدر در ايمان و كفر درجوانب مختلف كفر و ايمان را محاسبه و به دو نظام توسعه ياب تبديل مي‌شوند.

مجموعه جهاني كه بدنبال مدرنيزاسيون و تمدن مادي است به خصوص متفكرين آنها كاملاً متوجه هستند كه مدرنيزاسيون مبتني بر يك ريشه‌هاي فرهنگي است كه با جريان معنويت و هويت تمدني اسلامي سازگار نيست. لذا دشمن بعد از فتح لانه جاسوسي آمريكا متوجه شد كه ظرفيت اين حركت يك ظرفيت قابل گسترش است و آنها در دنياي امروز كه دنياي ارتباطات و برنامه ريزي توسعه همه جانبه است تمام توان و ابزار خودشان را در خدمت مي‌گيرند تا اين حركت را  كنترل كنند.

نظام دنيا؛ جهاني شده است، يعني بسترهاي پرورشي به وحدت رسيده و هماهنگ و هم جهت با هم، در ارتباط با طبيعت كه بهره وري از محصولات و جامعه- كه ساختارها و مفاهيم نظري يا مفاهيم كارآمد عيني اجتماعي است- يكي شده است و به دنبال خود نظام ارزشي هم قدر و منزلت و اعتبار و ارزش خود را در جامعه به ثبت رسانده است ـ و اگر به سطح خودآگاهي اخلاقي برسد كه الان دنبال آن هستند كه اعلان جهاني بكنند ؛ نفي ضد آن غير قابل انكار است، يعني درگيري با مذهب علني مي‌شود چون تمام بسترهاي آن آمده شد و هيچ مذهبي ديگر مدعي به عهده گرفتن كارآمدي عيني نيست. و الان به دنبال ساخت انسان سازگار با ارزشهاي خود است.

متدلوژي علوم است كه در راندمان نهايي خود، جامعه خودش را مي‌سازد و دعواي كشورها روي مشاركت در اين جامعه جهاني و ملت واحده است و هيچ كس اصل ايجاد ملت جديد را انكار نمي‌كند. تنها متدلوژيي كه مي‌تواند مقابل آن بايس جهت گيري مذهبي است كه آن نيز مجبور است به ملت واحده برسد يعني بايد ضرورتاً مديريت كليه مذاهب را به عهده بگيرد. آنگاه انسانهاي مذهبي كه مدرنيته را خوب تلقي كردند به استحاله عيني مي‌رسند و جامعه را نيز به ضرورت امتناع عيني مي‌رسانند در نتيجه تسليم به هويت تكنو گرات شده و با مذهب و قوم  و رسومات احساس هويت نمي‌كنند

طبقه بندي علوم در توسعه مادي

 ممكن است مبنا و پايه تعريف توسعه اختيار يا قوانين ماده(قوانين عالم دنيا)قرار بگيرد در صورت دوم كه متعلق به مادي‌گراهاهست، آنها فلسفه فيزيك را فلسفه تكامل جهان ماده مي‏دانند كه در درون فلسفه فيزيك رياضي يا نسبتهاي بين آن است و بعد از آن فلسفه حيات شكل مي‏گيرد و پس از فلسفه حيات، انسان شناسي به عنوان يك موجود حيّ تعريف مي‏شود و پس از آن جامعه شناسي مطرح مي‏شود. در طبقه بندي علوم نيز انسان شناسي را تابع از زيست شناسي قرار مي‏دهند ولي وقتي به جامعه مي‏رسد عوامل مختلفي در آن دخيل است.[6] آنگاه علوم تجربي اين عوامل را بيان مي‏كند يعني علوم تجربي ابزار رابطه انسانها را با علوم دنيا درست مي‏كند. پس علوم تجربي علوم پايه هستند و در علوم تجربي، انسانشناسي و طب داخل مي‏شود. بنابراين در علوم تجربي مكانيك و اقسامش است كه فيزيك اتمي درباره فيزيك يا رفتار نيروهاي دروناتم و ساختار و رفتار آنها بحث مي‏كند.[7] فيزيك يعني رفتار، رفتار يك نظام دروني انرژي ها، ميدانهاي جاذبه در درون ملكول است. و برون ملكول كه فيزيك سيالات مي‏شود. لذا درون ملكول فيزيكي است كه درباره نور، الكترون، الكتريسيته و امثال آن بحث مي‌كند فيزيك مكانيك درباره مكانيزم يا ساختارهاي برون ملكولي بحث مي‏كند، فيزيك سيالات، فيزيك ساختارهاي داراي حركت و ساختاري ثابت استاتيك را موضوع بحث قرار مي‏دهد. پس از بررسي علوم تجربي جامعه تعريف مي‏شود، چون جامعه حيات دارد، يعني علوم انساني مي‏شود كه شامل روانشناسي و انسان‌شناسي بمعناي الاخص يعني طب كه بخش تجربي آن تمام شد ـ تا بخش انساني و اجتماعي و تا درست شدن مديريت و اقتصاد، علوم سياسي و امثال آن را شامل مي‏شود.[8]

آنچه بر توسعه حاكم است فرهنگ تكنيك است و اين فرهنگ فرهنگ آمريكا نيست و اگر حتي سرمايه‌داري هم با آن نسازد آن را كنار مي‌گذارد، يعني تكنوگرات صنعت گرا و مدرنيته لزوماً به حاكميت سرمايه حكم نمي‌كند، جبر تكامل، يعني پروسه تاريخ را بر پايه نظريه ماركس نمي‌دهد، ولي تكنيك را غالب مي‌داند، لذا هويت هركس به ميزان دخالت او در تكنيك تعريف مي‌شود نه به ويژگي قومي مثل بازار مسگرها كه فرد به صنف مسگري شناخته مي‌شود نه پدر يا قوم خودش.

به بيان ديگر براساس نياز به توسعه اجتماعي متناسب با روش حسي ايجاد تخصص مي‌شود و اگر روش حسي زيربناي توليد كيفيت شد، كارآمدي آن هم در دستگاه ارزشي حسي و مادي انجام مي‌گيرد و الان آنچه جوامع ماده را ساخته است فرهنگ مادي است كه جهاني و مشترك مي‌باشد.

طبقه بندي علوم در توسعه ديني

 ضد مبناي توسعه مادي، مبناي توسعه الهي است كه مبناي آن ايمان بالله و يوم الاخر است و معناي ايمان بالله و يوم الآخر در فرد اصل بودن اخلاق و تكامل اخلاق است، يعني تكامل اختيار اصل مي‏شود. وقتي به جامعه مي‏رسد نظام اختيارات، ولايت و تولي اصل مي‏شود آنگاه بر اساس نيازهاي توسعه اخلاق و توسعه ولايت، سفارشات توليد به فرهنگ مي‏رسد، آنگاه فرهنگ سنجشها و محاسبات را از توليد دستگاههاي متناسب رياضي تا مدلهاي براي ارزيابي يك موضوع بكار مي‏گيرد. از يك دستگاه ممكن است چندين مدل بدست بيايد يعني خودش يك مدل محاسباتي است كه در آن مي‏توان مدلهاي بخشي درست كرد و مدلهاي بخشي مربوط به موضوعات خاص است. به بيان ديگر مدل توسعه اقتصاد، مدل توسعه سياست و مدل توسعه خود فرهنگ را درست كرد. البته فرهنگ در اين تقسيم به معناي اساس سنجيدن كه در بالا تعريف شد نيست بلكه به معناي كنترل رشد فرهنگ در عينيت است.

بهر حال بعد از اينكه سفارشات اخلاق، فرهنگ متناسب خودش را ايجاد كرد و ابزارهاي نظري آن درست شد، پس از آن ابزارهاي عيني و تجربي متناسب درست مي‏شود، يعني ديگر نيازهاي متعين و مشخص تعريف مي‏شود و ابزارهاي توليد آنها، سفارشات توليد، از طرف اخلاق مي‏آيد. و انسان مختار و نظام اختيارات بر نظام توسعه نيازمندي بشر حاكم مي‏شود و نظام توسعه نيازمندي بشر ابزار نظري يا مدل، از رياضيات كاربردي تا مدل تحقيقات ميداني را مي‏سازد كه متناسب با پاسخگوئي به حل نيازمنديهاي خودش است، سپس براي دستيابي به ابزارها يا سخت افزارهاي عيني تلاش مي‏نمايد. لذا اخلاق بر پيدايش توسعه تكنولوژي در دستگاه معرفت توسعه ديني حاكم مي‏شود.

از نظر توسعه ديني، توسعه كفر، آئين دنياپرستي و آئين لذت‌طلبي از ارتباط به عالم ماده و پسنديدن دنيا به عنوان معبود و معبد است. و بر اين اساس است كه سفارشات توليد را زورمداران و زرمداران مي‏دهند و فرهنگ نيز تابع سفارشات توليد عمل مي‏كند كه در ب آينده ا تعريف اركان توسعه اين مطلب بيشتر واضح مي‏شود.[9]

عقلانيت تكاملي اگر در خدمت مذهب باشد، نظام هاي ارزشي اجتماعي و محيط را در آن جهت تكامل گرايي تضمين مي‌كند و كارآمدي محيط نيز هماهنگ سازي بهينه ارتباط اجتماعي يا بهينه هماهنگي اساس موضوع كارش مي‌باشد. لذا ارتباطات تكاملي دائما در حال بهينه محيط ارتباطات اجتماعي است.

پس اگر اختيار به نظام اختيارات بيانجامد، بستر پرورش نظام حساسيت‌ها و ارزش‌ها مي‌شود نا هنجاري ها يا بهنجاري‌هاي آن محيط هماهنگ سازي تأثير و تأثر سلول با مولكول را مي‌توان مشاهده كرد. پس مبناي ولايت اختيار را در رفتار فيزيكي ماده اضافه مي‌كند و اختيار محيط ارتباط مولكول وسلول مي‌باشد نه اينكه رفتار ماده مطلق باشد.

به بيان آخر در «ولايت، تولي و تصرف» كليه علوم تصرفات هستند كه در بستر نظام ولايت و تولي توسعه پيدا ميكند و در سرپرستي تكويني، تاريخي و اجتماعي امداد، سپس در ساختار وحدت و كثرت ودر نظام، وحدت و كثرت جديد، يعني بستر تولد نياز ايجاد مي‏شود.

مهندسي توسعه اجتماعي به نظام ولايت اجتماعي شناخته مي‏شود و همه علوم شاخه هايي از سرپرست اجتماعي هستند چون خاستگاه نياز و ارضاء در بستر نظام ولايت است به بيان ديگر توسعه نياز و ارضاء تابعي از نظام ولايت اجتماعي است و كليه علوم پس از پيدايش تقاضا پيدا و پاسخگو به ارضاء نياز هستند

شيوه استفاده از مدلهاي توسعه مادي

 با توجه به تعريف پيچيده و سيستمي توسعه، بسيار ساده انديشي است، مخصوصاً در زمان فعلي كه پژوهش ها بدون همكاري سازماني در تحقيقات ميداني انجام آن ممكن نيست و بدون مقدورات اجتماعي نمي‏تواند انجام بگيرد، با رفتار ساده تحقيقاتي جزئي در درون يك دستگاه - كه به ابتكار جزئي مي‏انجامد - اصل قرار داده شود و مباني تعريف شده را بتوان ناديده گرفت. ساده انديشي است كه مفهوم تحقيق ميداني منحصر در كنترل تغييرات جزئي در يك بخش از موضوع قابل شناسائي باشد، در حالي كه تحقيق بنياني تر، تحقيقي است كه موضوع يك دانش را تغيير اصولي مي‏دهد و پايه هاي تعريف را يعني حدود اوليه را تغيير مي‏دهد.

به بيان ديگر مدل شامل در يك علم، هيچ گاه با حل مسائل جزئي علم كه با بهره گيري از مقالات مختلفي است كه در آن علم نوشته شده است و در اين مقالات از مباني اساسي مختلفي نيز استفاده شده است، ولي نسبت به علم بالاتر بعنوان تابع عمل مي‏نمايد متحول نمي‏شود و نيز اين تغييرات هيچگاه بعنوان تحولات تاريخي در يك علم به حساب نمي‏آيد. مثلاً وقتي دانش پژوهان تز دكتري مي‏نويسند و ادعي كشف موضوع جديد يا شبهه جديدي را ايجاد مي‏كنند، هيچ گاه پايه هاي انسان شناسي و پايه هاي طب را دگرگون نمي‏كنند، بله با استفاده از چند مقاله، بصورت كمي، حلّي اضافه و معادله و افزايش كمي در آن علم پيدا شده است اما منجر به تغيير كيفي در زيربنا نمي‏شود.

درك اقامه و ملاحظه نسبت موضوعات به هم نه ملاحظه استقلالي موضوعات به دليل منطق حاكم است كه مربوط به بلوغ تاريخ هر ملتي است، يعني هميشه رشد منطق مثل رشد زبان مربوط به بلوغ تاريخ است. بنابراين اقامه به معناي توازن است يعني مردم بالمباشره در حقوق اجتماعي سهيم هستند

دولت مسئول تكامل صيانت سياسي، فرهنگي و اقتصادي است يعني در تغيير مقياس عدالت بايد تعريف او بر اساس اسلام حرف اول را در جهان بزند. در واقع عدالت سياسي، فرهنگي و اقتصادي به تبع صيانت بين المللي يعني تغيير موازنه مي‌شود براساس عدالت ساختارهاي ثابتي براي مسلمين و جامعه اسلامي ايجاد  و در مرحله خرد رشد فرد به تبع آن خواهد بود. لذا در جامعه حضور و مشاركت افراد در سطح نيازهاي فردي، نيازهاي جامعه اسلامي و نيازمنديهاي تاريخي معنا پيدا مي‌كند.

اگر توسعه سياسي، فرهنگي و اقتصادي، يعني استراتژي هماهنگ با فرهنگ مادي باشد، آنگاه نظام تخصيص قدرت، اطلاع و ثروت حول محور استراتژي توسعه غربي و توسعه مادي هماهنگ مي‌شود در نتيجه باطل اقامه و جامعه به فساد كشيده مي‏شود و اين خطرناكترين تهديد براي جامعه است چون محيط مادي نظم محيط و برنامه عملياتي به سوي پيدايش تخلف‌هاي اجتماعي مثل رشوه و جاسوسي سوق مي‌دهد

تعريف توسعه در سطح جامعه

توسعه چنانچه قبلاً ذكر شد اركاني دارد در اينجا به تعريف اركان توسعه ديني پرداخته خواهد شد. اركان توسعه بصورت عام ـ كه عوامل متغير جامعه محسوب مي‏شود ـ به توسعه سياسي، فرهنگي و اقتصادي تقسيم مي‏شود.

براي به وحدت رسيدن ملت‌ها گاهي موضوع و گاهي منطقه حكومت  مي‌كند و گاهي جهت حكومت مي‌كند  و وطن وطن انگيزه است، وطن واحد جهاني، وطن انگيزه است نظريه اول به برتري موضوع يعني كارآمدي تكنيك مي‌پردازد و براي تكنيك جهتي جز جهت جبري واحد نمي‌شناسد و براي روش علوم نيز جز روش مطلق گرايي حس فرضي قائل نيست، چون جهان را به ماده و قوانين ماده تعريف مي‌كند حال فيزيك اتمي يا علم اداره از اين قانون تبعيت مي‌كنند. و منطقه را امري زودگذر مي‌شمارد.

جامعه، مثل حيات تك سلولي است كه به حيات چند سلولي تقسيم مي‌شود و به سلول چشم، گوش و سلسله اعصاب را به وجود مي‌آورد بلوغ پيدا مي‌كند و از تخصيص منطقه منحل و به تخصيص موضوعي مي‌رسد و مرز سياسي و جغرافيايي خاصي را  نمي‌شناسد و به منطقه‌هاي متشابك تبديل مي‌شوند كه به صورت مديريت شبكه‌ايي اداره مي‌شوند.

به بيان ديگر جامعه موضوعاً رشد مي‌كند و در مراحل حتي نياز به تشكيل حكومت ندارد هرچند ابتدائاً دولت انگليس براي حكومت بر مسلمانان كشورهاي اسلامي را به مناطق مختلف جمعيتي و قطب‌هاي نفتي تقسيم كرد چون در آن زمان ارتباط حكومت ها با هم شبكه‌ايي و بعد حكومت شبكه واحد را اقتضاء نمي‌كرد ولي الان بسترهاي آن آماده است.

اگر مراد از وحدت جمع كيفي باشد و برايش نظام ملاحظه شود و وحدت كل در نظر باشد به آن جامعه اطلاق مي‌شود اما اگر مراد از وحدت، جمع كمي باشد اجتماع اطلاق مي‌شود، بنابراين هرگاه وحدت كيفي ملاحظه مي‌شود ؛ اموري متغير كل هستند مثل سياست، فرهنگ و اقتصاد

ابعاد وحدت، هر كدام بعد جامعه هستند نه اجزاء و موضوعات كه بايد جداگانه ملاحظه شود و مربوط به جمع به صورت كمي است لقب اجتماعي با ياي نسبت برايش ذكر مي‌شود و قابليت جاي گزيني و حذف موضوعات و روابط در اجتماع است بر خلاف جامعه كه متغيرهاي اصلي تكامل اجتماعي حذف نمي‌شوند فقط نسبت‌هايشان فرق مي‌كند.

تعريف سياست در جامعه ديني و جامعه مادي

 در توسعه ديني برتري جوئي اصل در سياست نيست، ولي در توسعه مادي برتري جوئي يا اقتدارطلبي منفي اصل است، يعني كسي كه برتري جواست، قدرت لازم را دارد، ولي قدرتي كه اختيار ديگران را به نفع اختيار خودش سلب كند و لكن در توسعه سياسي الهي، حضور بيشتر در مسئوليت پذيري يعني توسعه مشاركت است. مسئوليت پذيري به معناي ايثار بيشتر و در ابعاد برتري است. به بيان ديگر بُعد آن برتر است اما برتري جو نيست، يعني نسبت به همه كساني كه مي‏خواهند در تكامل حضور و مشاركت داشته باشند، حساسيتش بيشتر است. بنابراين توسعه حضور سياسي يعني بالا رفتن ظرفيت علاقه در ابعاد مختلف خدمت و ايثار متناسب با آن كه هرگز مزاحم با اختيارات مثبت نيست بلكه در پيدايش زمينه هاي جديد تكامل ارتباط انسانها "در تصميم سازي، تصميم گيري و اجراء" و در مقابله با ظلم و ستم براي اقامه ايثار و تعاون: معاضد، كمك، متعاون، همراه و همكار با ديگران است و مفهوم آزادي نيز همين است و لكن اين آزادي، آزادي تاريخي است نه خرد.[10]

براي نظام ارزشي يا اخلاق عمومي، اخلاق فلسفه اخلاق و زيبايي شناسي و ارزش ضد ارزش تئوريسين و نظريه پرداز وجود دارد كه در جامعه تحولاتي ايجاد مي‌كنند كه محك عيني شدن آنها به كارآمدي عيني است، يعني هماهنگ سازي رفتاري كه نتيجه‌اش كارامدي عيني تمدن است. لذا ميلها، زيباييها و ارزشهايي كه با تكامل تكنيك نسازد، در دستگاه كفر ضد ارزش است، يعني اشعه اجتماعي يا نيست و اگر هست مال جامعه گذشته است كه قابليت تكرار ندارد. پس توسعه و تكامل جامعه يا تكامل ارزش، بينش، دانش، سياسي، فرهنگي و اقتصادي خود را در سطح جهاني و بين المللي و ملي ديكته مي‌كند.

الان در دنيا از تخصص، جهاني شدن، تحقيقات ميداني، متدلوژي علوم حسي تعريف واحد دارند و حس گرايي در علوم عيني يك منطق غالب است يعني در هند، چين، روسيه، پاكستان، آمريكا و اروپا يك منطق برهمه حكومت مي‌كند، و هيچ هويت در آن نيست و اين منطق را دكارت پايه گذاري كرده است و الان طب و مهندسي اروپا بر همه جا غلبه دارد و از روي غفلت است اگر كسي بگويد اين فرهنگ شكست خورده است.

بنابراين هر اخلاقي يك تكنولوژي ايجاد مي‌كند و تكنولوژي برتر جهان را فتح مي‌كند لذا منطق يوناني روزي فرهنگ يونان را بر كل جهان حاكم كرده بود.

تعريف آزادي تكامل گرا

در آزادي تكامل گرا چون قدرت انتخاب انسان محدود به زمينه است هرگز فرد در محدوديت زمينه نمي‏تواند سعه و كثرت انتخاب داشته باشد، محدوديت زمينه و بستر انتخاب، تعداد گزينه‌هاي انتخاب را محدود مي‏كند اما توسعه زمينه گزينه هاي بيشتري را نسبت به موضوعات بيشتري در روابط بيشتري، در انتخاب بهينه قرار مي‏دهد هر چند در پايان بهينه(يعني منتجه گيري) بالاخره يك انتخاب و يك موضوع بيشتر نيست، لكن در سعه و آزادي تعدد گزينه هاست.

علاوه بر اين در معيارهاي توسعه يادآور مي‏شويم كه افزايش "ضريب سرعت در حساسيت، دقت در سنجش، تأثير در عمل" بستر دروني "انگيزه، انديشه، عمل" را كه بصورت فردي انجام مي‏گيرد در برابر اختيار ديگران توسعه مي‏دهد. يعني حساسيت كسي كه موضوع حالاتش نسبت به اموري "سياسي، فرهنگي و اقتصادي" تكامل يافته است، نسبت به مرتبه قبل كه نسبت به برخي از اين موضوعات حساسيتي وجود ندارد، شدت وي در توجه، دقت وي در محاسبه و تأثير وي در انجام كار، بيشتر است.

بنابراين در جامعه‌اي كه توسعه يافته است چه توسعه اسلامي و چه توسعه مادي مطالب فرعي و موضوعات جزئي منشاء عدم توجه به موضوعات اصلي و نسبت هاي كلي نمي‏گردد، يعني افراد "خرد" نگر نمي‏شوند و مطالب اساسي را رها نمي‏كنند، بايستي توجه كرد كه خردنگري، مشغول شدن به جزئيات، افراد را از درك و فهم نارسائيها و ناهماهنگيها باز مي‏دارد و از مسائل اساسي جامعه غافل مي‏كند.

هدف از متغيرهاي بزرگ در توسعه جامعه اسلامي در سياست بالا رفتن ظرفيت اخلاق جامعه به تعلق به عالم آخرت و ايثار و بالا رفتن ميل به خدمت و مسابقه در خيرات است. معناي مسابقه در خيرات اين است كه در اين مسابقه، تنازع انسان در دنيا بر سر برتري نام نيست، بلكه بر سر فداكاري و بر سر اين است كه از اسم و رسم بگذرد. لذا تلاش او در رتبه اول براي عظمت آرماني و عظمت دين است و در رتبه دوم تلاش او براي عدل و در رتبه سوم براي قسط است پس اصل در توسعه اسلامي به اقامه آرمانهاي اسلامي بر مي‏گردد و جريانش توسعه پيدا مي‏كند و فهم از آن و پياده شدن آن و حساسيت نسبت آن بالا مي‏رود و تعلق به ارزشها و تولي به اولياء نعم بالا مي‏رود و پس معناي در افق بالاتر اين است كه حساسيت شخص به موضوعاتي كه قبلاً حساس نبوده، حالا حساسيت پيدا مي‏كند، يعني نسبت موضوعات به ارزشها مشخص مي‏شود و معلوم مي‏شود هچه تعداد تنوع كمي و چه تعداد ارتباط كيفي افزايش پيدا كند اخلاق و افكار و اعمال انسان در بعد «سياسي، فرهنگي و اقتصادي» از مرتبه قبل بالاتر مي‏رود. پس تا كنون معناي توسعه در سطح تكامل و در جامعه با ابعاد مختلف بيان شد.[11]

تاريخ جهان بيانگر اين است كه درگيري يكي از خصوصيات بشر است و درگيري بشر نيز به برتري طلبي برمي‌گردد لذا اكثر صنايع موجود اعم از صنايع و حتي صنعت رياضي و آمار و حساب احتمالات

در حد فاصل بين جنگ جهاني اول و دوم به وجود آمد به بيان ديگر رشد و توسعه سرمايه‌داري، و ادامه درگيري بين كمونيست و ليبراليسم است مثلاً جنگ ستارگان عامل پيشرفت تكنولوژي نوري شد و حتي خيلي از تحقيقات عميق و گسترده به خاطر سود مادي نيست بلكه براي برتري طلبي است.

البته اين روحيه برتري طلب اگر به دست انبياء باشد به كمال طلبي خداپرستي و توجه به آخرت شود پس غريزه برتري طلبي و احساس هويت مسئله مهمي در رشد و توسعه است نه معادلات

در مكتب و بينش مادي انگيزه تنها انگيزه دنيايي و عامل وحدت و جهان واحد است ولي در مكتب الهي انگيزه موضوعش دنيا و آخرت است هرچند مكتب مادي داراي تكنيك برتر و بانك اطلاعات قوي تر و شبكه محكمتر است، اما چون موضوعش، موضوع اين جهاني است هنر به وحدت موضوعي رساندن را دارا نمي‌باشد زيرا جامعه مادي انگيزش و حالات انسان را براساس دنيا به وحدت مي‌رساند حال آن كه دنيا محل تنازع است و براي آنها اصل بهره وري از دنيا مطرح است و در بهره وري انسان را نمي‌تواند مثل كالا فرض كند. ولي در بينش الهي مفهوم ايثار است و نسبيت مذهبي است كه در آينده بر نسبيت مادي پيروزي مي‌شود.

اگر ابتهاج، دائم افزائي اجتماعي پيدا كند، ساختارهاي متناسب با آن نيز ايجاد مي‏شود، در نتيجه نيازهاي متناسب و ساختارهاي سخت افزاري متناسب ايجاد مي‏شود منتهي اگر مصرف يا شهوت مادي علت حركت باشد سرمايه حرف اول را مي‏زند يعني اگر بستر پرورش اختيار افزايش خوشي مادي باشد انسان را به تحرك واميدارد و تصميم نيز شدت پيدا مي‏كند و شرح صدر للكفر (توسعه كفر) را به دنبال دارد و اگر شدت خوشي در جهت الهي باشد، ابتهاج اختيار منشأ افزايش حضور اختيار در جامعه مي‏شود و مردم قدرت گذشتن از خيرات كوچك و رفتن به طرف خيرات بزرگ را پيدا مي‏كنند و اين راسخ بودن، فرد را به نسبت بر شرايط حاكم مي‏كند و مولد ماشين توسعه مي‏شود.

بنابراين اگر قرار باشد شدت نظام اختيارات الهي در كليه مفاهيم ساختارها و محصولات بالا رود ونظام الهي در اجتماع حضور پيدا كند، بايد اختيار و به صورت تكاملي معنا شود تا ظرفيت اختيار با توجه به تعريف روحي، ذهني و عيني، بتواند شدت تعلق و تنفر را زياد كند آنگاه نسبت بين اينها هم موجب ازدياد شدت تحمل شود تا امكان جهت گيري موضع گيري و مجاهده به وجود بيايد لذا اولٌا بايد اختيار افراد در هم حضور بايد كند و ثانياً با ضرب شدن در هم مرتباً بستر تحققي در علوم مختلف را به دست بگيرد يعني با حضور در موضوعات عيني مختلف محيط را توسعه بدهد.

فرضاً توسعه حضور عادلانه به معناي توازن آزادي است و حضور عادلانه يا آزادي سياسي به معناي وابستگي مردم به هم در تصميم‌گيري و تصميم‌سازي و اجراء است كه استقلالشان موجب حفظ موازنه مي‏شود.

تعريف توسعه در سطح اركان جامعه ديني

در اين مرحله بحث بگونه‌اي بيان مي‏شود كه قابليت انتقال به مرحله آينده را پيدا كند تنظيم نسبتهاي كلان بين دسته بندي هاي بزرگ چه در سياست يا فرهنگ يا اقتصاد از نظر دروني هر يك از اينها، يعني متغيرهاي دروني "سياسيت، فرهنگ و اقتصاد" و چه از نظر بيروني كه نسبت و تناسب بين سياست با فرهنگ و فرهنگ با اقتصاد در كل بزرگتر كه جامعه بود، بايد توازنش مشخص شود و معلوم شود چه نحوه تعادلي و چه نحوه نسبتي از مقدورات بايد تخصيص پيدا كند تا چه راندمان و چه آثاري بدست بيايد كه مناسب با انتقال به مرتبه بالاتر از كمال ممكن باشد. لذا اين توازن برابر با مفهوم عدل مي‏شود كه خردترين مرحله حقوق و حدود را معين مي‏كند.

معناي قسط بهره وري است كه منشاء اعتماد است پس ممكن است با عدالت، سهم فردي بيشتر شده باشد ولي در تعريف قسط هيچ دستگاهي نمي‏پذيرد كه مال وسيله تفاخر و تعيناتي شود كه بين برادرهاي ديني فاصله بياندازد، يعني ايثار درمصرف است در عين حالي كه مرحله قبل آن نيز توزيع، توزيع ظالمانه نبوده است بلكه توزيع عادلانه صورت گرفته است.[12] ولي آنچه در جوامع مادي مطرح مي‏شود به عنوان عدالت اجتماعي، به معناي "تعادل" در توليد، توزيع و مصرف يا حق مديريت و مالكيت است و تعادل به اين معناست كه بايد به هر كس متناسب بهره داد يعني ممكن است براي كسي تناسب داشته باشد بوقلمون بخورد و براي كسي هم تناسب داشته باشد نان خشك بخورد و اين معنا ضد عدالت اجتماعي است، چون فقير است ترحم مي‏كنند و از او دستگيري مي‏كنند والا حدش همان نان خشك است نه بيشتر.

عدل به معناي تناسبات جهت تكامل است و چون فلسفه نظام ولايت فلسفه شدن است (نه فلسفه چرايي و چيستي) براي تكامل خط استراتژيك معين و آنگاه متناسب با هر مرحله عدل به صورت كمي و كيفي معين و اجرا مي‌شود يعني براي افراد جامعه، دولت، صنف و گروه كيفيت و كميت عدالت معين مي‌شود.

عدل در نظام سرمايه داري انسان را در منزله شيء براي خريد و فروش قرار مي‌دهد و كرامت انساني را شديداً تحقير مي‌كند.

البته از تعريف عدل به «وضع كل شيء في موضعه» سه تفسير ارائه مي‌شود، 1. درنگاه فلاسفه، اعتباري و انتزاعي است، 2. درنگاه متكلمين به تلائم بين اجزاء و به فطرتي است كه خدا خلق کرده كه چيزهايي را مي‌پسندد معنا ميکنند يعني پايگاهش عقل عمل است. 3. تخصيص پول در امور اجرايي توسط كارشناسان مذهبي

قسط به معناي سهم اوست، يعني قسط سهمي كه به صورت تضميني و معين به فرد پرداخت مي‌شود، يعني قسط را بايستي عدالت در عينيت مشخص كند. بنابراين توازن همان عدالت است به بيان ديگر محصول عدالت معين كردن وظايف و اختيارات افراد است و بهره‌وري كه افراد مي‌گيرند

اختلاف در مفهوم عدالت به توازن بر اساس توسعه بر مي‏گردد، اگر جهت توسعه مرتبا متلون باشد مفهوم پايه عدالت مرتبا عوض مي‏شود و چون بدون حفظ جهت واحد است تعريف از عدالت به ناهنجاري مي‏افتد و اگر جهت توسعه ارتقاء پذير باشد و داراي جهت واحد آنگاه مي‏توان براي مفهوم برابري و توازن و توزين نقطه ثقلي پيدا كرد.

آنگاه عدالت يا توازن و در سطح توسعه مناسبات تكامل (تكامل عمومي) نه به نفع گروه خاص,در شكل كلان به موازنه و توازن در توزيع و در شكل خرد عدم تجاوز به غير معنا مي‌گردد و آنگاه جامعه بستر حضور همه مردم مي‌شود نه طبقه سرمايه دار

اختلاف در مفهوم عدالت به توازن بر اساس توسعه بر مي‏گردد، اگر جهت توسعه مرتبا متلون باشد مفهوم پايه عدالت مرتبا عوض مي‏شود و چون بدون حفظ جهت واحد است تعريف از عدالت به ناهنجاري مي‏افتد و اگر جهت توسعه ارتقاء پذير باشد و داراي جهت واحد آنگاه مي‏توان براي مفهوم برابري و توازن و توزين نقطه ثقلي پيدا كرد.

عدالت در توزيع قدرت، عدالت در توزيع اطلاع و عدالت در توزيع ثروت، يعني عدالت صنعتي مي‌شود بنابراين بايد متغيرهاي عدالت شناسايي و براي آن تنظيم نظام صورت گيرد و سپس رشد، گسترش و توسعه آن تعريف شود يعني بايد بتواند نسبت بين دسته بندي‌هاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي را در عينيت تعريف كند.

تعريف معيارهاي توسعه سياست، فرهنگ، اقتصاد

 معيارهايي كه براي سياست به عنوان زير بناي تنظيم معيارها ذكر مي‏شود مقياس سرعت است، حال فرقي نمي‏كند كه سرعت در حساسيت يا تفكر باشد و يا در انظباط و حضور باشد. معيار در فرهنگ دقت و سنجش است و معيار در اقتصاد مقياس در تأثير است، البته هر سه اينها در يك عمل با هم هستند يعني همانطور كه سياست و فرهنگ و اقتصاد به عنوان سه بعد جامعه با هم هستند هر چند از نظر شاخصه بندي تفكيك مي‏شوند و هر كدام را مي‏توان بصورت جداگانه بهينه كرد. بنابراين وقتي توسعه ظرفيت اخلاقي پيدا مي‏شود بايد مقياسها تغيير كند، عوض شدن مقياس بصورت كمي نيست بلكه بايد بصورت كيفي عوض شود.

برحسب اعتقاد ما هيچ كس در طول تاريخ غلظت كفرش به دشمن رسول خدا صلوات الله نمي‌رسد اما وقتي صفت آنها صفت جامعه شد، در واقع جامعه در تنوع موضوع و وحدتش صفت آنها مي‌شود و صفت آنها صفت وحدت اجتماعي مي‌شود لذا در آن زمان صحيح است كه بگوييم «يملأ الارض قسطاً و عدلا بعد ما ملئت ظلماً وجوراً» يعني در آن جامعه رفتار هر فردي با رفتار او هماهنگ مي‌شود و هيچ جايي خالي از ظلم و جور نيست همانطور كه بعد از آن با پر شدن زمين از قسط و عدل هيچ جايي براي ظلم وجور باقي نمي‌ماند.

اصطلاحات، سرعت، دقت و انضباط شاخصه‌هاي كارآمدي در تعريف انسان ابزار و منابع به كار مي‌رود يعني نرخ تعريف سرعت به تغييرات حاكم معنا م يشود، در موازنه بر ديگر تغييرات حاكم مي‌شود فرضاً اگر از پول اسلامي تعريفي ارائه شود، اين تعريف شاخصه تام قدرتهاي اقتصادي خواهد بود يعني تعريف از پول بر مدل برنامه و مدل اقتصادي  حاکم خواهد بود، يعني تعريف از پول بر مدل برنامه و مدل نظام مالي حاكم مي‏شود، بر خلاف الان كه پول به عنوان يك زير سيستم اقتصادي مطرح است.

به بيان ديگر تعريف اسلامي پول به معناي كمي شدن انگيزه اجتماعي مي‌شود، يعني تعلق كمي مي‌شود و شكل پول به خود مي‌گيرد و تكامل آن نيز تكامل و توسعه انگيزه اجتماعي را به دنبال خواهد داشت.

بنابراين اگر رفتار جمعي از نظر فرهنگ با فرهنگ فردي هماهنگ شود شرايط و بستر پرورش ايجاد مي‌كند كه سرعت در شرح صدر يا شرايط توسعه و سرعت ايجاد مي‌شود

مبنا و اساس پيدايش سرعت، انرژي (قدرت) است و مبنا و اساس دقت، ساختار بهتر است و دقت حاصل ساختار است. يعني نسبت و تناسب در ساختار ملاحظه مي‏شود و زماني كه ساختار منطقي كاملتر باشد دقت نظري بالاتر رفته و انرژي يعني اخلاق بالاتر مي‏رود و شرح صدر پيدا مي‏شود و به سنجش هاي ساده ارضاء نمي‏شود

به بيان ديگر در طرفداري از دين نبايد كسي تحت عنوان شيفتگي و عشق به ساده انديشي راضي شود، بلكه بايد نسبت به معشوق خود غيور باشد و عزت دشمن بر معشوقش را نپذيرد و الا معشوق منزوي و ضعيف مي‏شود.

فرهنگ داراي محيط فرهنگي سياسي و اقتصادي است كه لازمه تحول فرهنگي، تحول در نظام سياسي و اقتصادي است. همانطور كه فرهنگ داراي ساختارهاي دروني نيز هست كه تعين و تشخص هاي خاصي در عرصه تصميم سازي و تصميم گيري به همراه دارد، اصلي­ترين الزام تحقق انقلاب فرهنگي شكستن دلبستگي به ماندن و بودن وضوح موجود و تعلق به شدن است انقلاب در فرهنگ حتما در نظام تخصيص اعتبارات و مناصب را درهم مي‏ريزد و كسي ميتواند در دايره فرهنگ بماند كه قادر باشد مرتبا بهينه سازي مداوم، شناخت نيازهاي جديد، قدرت دسته بندي مداوم در سطح «توسعه، كلان و خرد» را داشته باشد تا بتواند در جامعه حضور داشته باشد

مقايسه مقياس سرعت در مديريت سازماني، حزبي، قبيله ايي

 به عنوان مثال سرعت حساسيتي كه در يك عمل سازماني در حزب مشاهده مي‏شود سرعت حساسيت و سرعت تفكر و سرعت انضباطش با رفتار قبيله‌اي يك ايل كه رفتارش رفتار گروهي است و رفتار سازماني نيست، مسلماً به يك گونه نيست. چون در رفتار گروهي بيشتر به تفرسات شخصي واگذار مي‏شود ولي در سازماني وقتي تقسيم كار صورت مي‏گيرد فرد روي كل حساس است يعني روي موضوع كارش و ارتباط آن با بقيه و ارتباط بقيه با موضوع كار خودش و فهم اينكه هيچ گاه نبايد كار خودش را سبك بشمارد، حساس است. به تعبير ديگر محاسبه، مشارطه و مراقبه سازماني دارد كار خودش را بستر پرورش خودش و بستر جريان حق در جامعه مي‏داند و دنبال اين نيست كه مشكلات را به تقصير ديگران واگذار كند.در نتيجه وقتي معيار سرعت توسعه پيدا كرد، مفهوم خود كار سازماني نيز عوض مي‏شود، سازمان سياسي به معناي تنظيم مراتب ترتيبي و تنظيم امور همعرضي است كه در سطح يك نمودار و قدرت تبديل روابط دارد البته جاي توضيح آن در بحث شبكه توسعه تحقيقات بايد ملاحظه شود.

اما بطور خلاصه مي‏توان گفت دستيابي به نور در شكل الكتريسيته غير از دستيابي به نور در شكل شمع و پي سوز و نفت گاز است كه در قديم در چهل چراغ استفاده مي‏شد چون اين نحوه مصرف انرژي از يك قواعد ديگري، اندازه گيري توليد و مصرف برخوردار است. پس مقياس مفهوم سرعت نيز مي‏تواند عوض شود يا مقياس در كيلووات كه براي مصرف برق طرح مي‌شود با مقياس كه بمعناي كيلوگرم براي وزن مواد نفتي يا مواد چربي مثل روغن برزك در قديم مورد استفاده قرار مي‌گرفت، فرق دارد.[13]

بنابراين التزام به وحدت در توسعه اختيار قراردارد و آزادي در كثرت در زمينه اختيار. پس تعيين جهت در جامعه از طريق توسعه اختيار اجتماعي صورت ميگيرد. و توسعه اختيار و نياز حاكم بر توسعه ارضاء و ارضاء امري ساختاري است و از طريق بهينه شدن امور صورت مي‏گيرد

هرگاه زيربناي تعريف ارتباط انسان با جهان يا زيربناي تصرفات انسان نسبت به محيط عوض مي‏شود، محور اساسي اين تغيير ساختارها و نظامات اجتماعي است به بيان ديگر حضور اختيار در فلسفه شدن در محوري ترين مصداق يا متغير اصلي، ساختارهاي جديد اجتماعي است و فلسفه شدن، فلسفه تقرباست كه به نظام ولايت اجتماعي تعريف مي‏شود يعني به حضور هر بيشتر نظام ولايت اجتماعي در وحدت و كثرت و سرپرستي هر چه بيشتر در ابعاد جديدتر است. به بيان آخر تكنولوژي تابع اخلاق است و اين تغيير مقياس در فيزيك و شيمي و كليه علوم جاري و ساري مي‏شود و وظيفه علوم كه ارضاء و نياز اجاست در يك مهندسي فراگير سرپرستي وحدت و كثرت را در همه ابعاد مي‏پوشاند

تعريف مقياس دقت در فرهنگ

 در مقياس «دقت» نيز ملاحظه نسبت و بعد اصل قرار گرفتن منطق نسبت در تبديل موضوع با منطق ملاحظه كميت بصورت "كم منفصل" يا بصورت كم متصل فرق مي‏كند. البته علائم كم متصل و منفصل بكار گرفته مي‏شود ولي در پايان مفهومشان به تنظيم نسبت متغيرها ختم مي‏شود، بنابراين وسيله سنجش تبديلي است نه وسيله گزارشگري از تعين چون مقياس در تعين رياضيات منفصل و متصل است مقياس در تنظيم نسبت بين متغيرهاست و نوع مقياس اين با آن فرق دارد.

افزايش تأثير عيني تغيير مقياس است لذا به صورت ساده سرعت به طي شدن فاصله مكاني و فاصله زماني اطلاق مي‌شود كه معناي انتقال است ولي معناي اصطلاحي سرعت به معناي سرعت تبادل است كه شامل سرعت انتقال در ذهن، حساسيت و فكر است به بيان سرعت به سرعت انتقال از وضعيتي به وضعيت ديگر است و مي‌تواند موضوعاً از امور روحي، ذهني، و رفتار عيني باشد وقتي فرد بتواند سريع در بين امور نسبت برقرار كند به سرعت هم مي‌تواند موضع‌گيري كند يا در نيروي انساني در ابزار ارتباط و در امكانات سرعت عمل و تبديل را بالا ببرد.

به تعبير ديگر اگر در نيروي انساني «انگيزه انديشه و عمل» ودر ابزار «سرعت، دقت و تأثير» و در منابع طبيعي «تشعشع، تموج و تشكل» باشد، با ضرب شدن اين اوصاف در يكديگر صيانت موضوعاً,موضوعات وآثارش تعريف مي‌شود.

فرهنگ وسيله هماهنگسازي و اراده هاي مختلف را هماهنگ مي‏كند و پذيرش اين ابزار هم به تلائم و عدم تناقض آن بر مي‏گردد كه توانائي، هماهنگ سازي بخشهاي مختلف را بعهده دارد.

لذا هر قدرگسترش فرهنگ در تنوع موضوعي بيشتر باشد و هر قدرت انسجام و وحدت آن بيشتر باشد، قدرت پذيرش و تلائم آن بيشتر مي‏شود. بنابراين هماهنگي اجتماعي بوسيله فرهنگ ايجاد مي‏شود و در عالي ترين شكل كليه دستگاه هايي كه در فهم دخيل هستند از جمله حساسيت ها، سنجش ها، تجربه ها، اصطلاحات بايد يك كاسه و با هم تلائم داشته باشند.بنابراين فرهنگ يعني هماهنگ سازي رفتاري.

انگيزه به معناي اختيار و اختيار به معناي ساده همان نسبت است اگر نيت حاكم بر كيفيت گزينش باشد، معنايش حجت است لذا حجت ثابت كه بمعناي وجه و جهت است داراي تكامل جهش و توسعه است كه شامل تغيير كيفي و كمي مي‏شود و جهت ثابت هم به تولي به ولايت ا... و ولايت رسول مكرم اسلام و اهل بيت است تابه ولايت ولي فقيه مي‏رسد.

هدف از فرهنگ بر اساس منطق صوري برابر با علم است كه علم بالذات مطلوب است لذا انقلاب فرهنگي در اين مبنا بي معناست هدف از فرهنگ بر اساس نسبت مادي بالابردنكارامدي است و علم بالذات مطلوبيت ندارد و در اينجا توسعه فرهنگ معنا دارد نه انقلاب فرهنگي هدف از فرهنگ بر اساس بر مبناي ولايت تكامل هماهنگ سازي است كه به معناي بالابردن كارامدي است منتهي جهت دران اخذ ميشود كه به دو گونه الهيو الحادي انقلاب واقع مي‏شود. فرق انقلاب و توسعه اين است كه جهت مرتبا عوض مي‏شود و ارتقائ پيدا مي‏كند و از جهت الحادي به جهت الهي نزديكتر ميشود و نظام ارزشي جامعه در عين وحدت كثرت اشتداد پيدا ميكند كه توأم بالا رفتن وسعت درگيري و نفي ناهنجاري هاست.

تعريف مقياس تأثير در اقتصاد

در اقتصاد معيار مقياس تأثيراست، اما تسخير قدرتهاي منابع طبيعي، امكانات، مقدورات در شكل تشكّل و تبلور با تسخير موجها و تمّوج با تسخير اشعه ها و تشعشع فرق دارد. در منابع انساني نيز تعريفي كه از انضباط رفتاري انسان ارائه مي‏شود تا هماهنگي بين رفتار عيني انسان با ذهني و روحي و در يك مدل آوردن مجموعه فرق پيدا مي‏كند اگر چنين شد در معيارها بايد تغيير صورت بگيرد اگر تغيير پيدا شد يعني تغيير در «سرعت، دقت، انضباط» پيدا شد كه آنگاه اين تغيير شاخصه پيدايش توسعه است.

اما معيار رشد تأثير در انگيزه مادي، حساسيت هاي وحدت و كثرت مادي را ايجاد مي‏كند كه سياست در مبناي سياست تولي به ولات جور يا طاغوت بقول قرآن "والذين كفروا اوليائهم الطاغوت" كه ثمره اش "يخرجونهم من النور الي الظلمات" مي‏شود هر بصيرتي هم كه بشر در فطرت اوليه اش داشته باشد در ظلمتهاي تعلق به ماده و در ارزشهاي مادي مي‏برد و ضد آن الهي است آنهائي كه اوليائشان خداست "الله ولّي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور" هر گونه غريزه ظلماني هم در آنها باشد از آن به طرف تعلقات ملكوتي خارج شده و تهذيب مي‏شوند. سپس بستر تهذيب اجتماعي آن را هم ايجاد مي‏كنند و در آن نيز توسعه پيدا مي‏كنند.[14]

- توسعه اقتصاد يعني توسعه مفاهمي اقتصاد كه به عنوان بعد سياست و بعد فرهنگ در جامعه خوانده مي‏شود، معناي توسعه اقتصاد، يعني مشخص شدن مبناي ارزش و تكليف در جامعه، به بيان ساده توسعه اقتصادي يعني معين شدن تعداد سد، كارخانه و تكنولوژي لذا توسعه اقتصادي از توسعه اقتصاد تبعيت كند

- در ماوراي مولكول وضعيت جاذبه و نحوه تشكيل مولكول است و در سطح بالاتر بحث تشعشع و جاذبه است و در مرتبه بالاتر بحث اختيار و نسبت آن با تشعشع است نور يا تشعشع به عنوان ابزار هماهنگ سازي در خدمت اختيار است، يعني اراده از مجراي بكارگيري اشعه يا نور، ميدان جاذبه را هماهنگ مي‌كند و از طريق تحريك يا تشكل و تغيير، رفتار مولكول را هدايت مي‌كند.

منتهي در عالم نظام اراده‌ها حاكم است كه اراد بالغه حضرت حق محوري و اولاء نعم تصرفي و اراده اجتماعي انسان تبعي است اما در محصولات اراده اجتماعي انسان اصلي و محوري است به تعبير ديگر اراده شان در طول تاريخ، از نظر تكوين، تبعي ودر تاريخ اجتماعي تصرفي و در نفس موضوع مثل علم تغذيه محوري است.

- تفاوت فيزيك سيالات (سينماتيك) فيزيك استاتيك در اين كه فيزيك سيالات، حالت پذيري، سياليست و تغييرپذيري دارد كه لذا به آن موج مي‌گوييد و امواج الكتريكي از قبيل صدا، نور و صنايع نوري و مغناطيسي همه از قبيل موج هستند. تئوريسين تئوري‌اش تابع اختيار و گمانه زني اوست و گمانه زني هم توسط نظام ارزشي و نظام ارزشي هم توسط جهت گيري اختيار شكل مي‌گيرد

لازمه پذيرش اين تئوري امكان وايجاد در مقابل تئوري ضرورت و امتناع است لذا بايد مفاهيم تئوري با هم هماهنگ و در كل سيستم هيچ حلقه مفقود و جود نداشته باشد و بتواند در عمل كارآمدي خودش را نشان دهد.

نظام وابستگي تغييرات اجتماعي همان مدل رفتار اجتماعي است يعني مدل تكامل اجتماعي كه مثل استراتژي تكامل اجتماعي است، مثلاً كمونيست‌ها استراتژي تكامل اجتماعي را ابزار مي‌دانند و صحبت از تضاد مي‌كنند به بيان ديگر فلسفه تكامل تاريخ در استراتژي به دست مي‌آيد و به مدل تكامل برمي‌گردد سپس براي مطالعه رفتار جامعه بر آن اساس مدل مي‌دهد. فرضاً قبل از پرداختن به برنامه اقتصادي صحبت از مهندسي آزادي مي‌شود! در واقع ابتداء واحد بهينه‌سازي اجتماعي مطرح سپس اينها اساسي ساختن مدل اقتصادي مي‌شود. 

با حفظ تعميم و عام ساختن مفهوم، كلمه سرعت، دقت و تأثير به عنوان سه مفهوم براي توصيف كردن ويژگي هاي انسان، امكانات طبيعي و امكانات واسطه‏اي مي‏توان به كاربرد كه روي هم تمدني را نتيجه مي‏دهد و آنگاه بستر جريان اختيار مي‏شود. يعني انگيزه يا حالت انسان و انديشه و عمل و ابزار از نظر ظرفيت قدرت، ظرفيت ساختار و ظرفيت محصول بستر مي‏شود. و همين طور ظرفيت موجود منبع مسخره شده و مناسبات سخره شد و اثر آن كه اين 9 تا روي هم تمدن را تحويل مي‏دهد و تمدن نيز بستر نظام اختيارات است اگر اين بستر وحدت و كثرتش اضافه و به شدت حضور آن در تولي و ولايت افزوده شود و احساس قرب بالاتر و مقابله و درگيري خوبي ها بايدها در نظام الهي شديدتر و موثر مي‏شود و در نتيجه به شرح صدر للاسلام پيدا و موجب ايجاد بستر توسعه مي‏شود.

صنعت وسيله تسخير بستر نفوذ اختيار است، يعني وقتي اختيار يك وحدت و كثرت جديد در بستر جديد پيدا مي‏كند اگر وسيله آن كه ابزار تسخير است رشد نكند، اختيار نمي‏تواند وحدت و كثرت جديد پيدا كند.

فرضاً صنعت از پايگاه نظري (فلسفه فيزيك) مي‌خواهد، تشكل تموج و تشعشع را تا پزشكي مديريت علوم اجتماعي و مديريت شامل شود.

پيدايش موضوع جديد، رابطه جديد، اثر جديد حضور جديد و امكان جديد در صورتي است كه بستر توسعه پيدا كند، به بيان ديگر ملاحظه اختيار در جريان تكامل كه ابزار و امكان هم به آن ملحق مي‏شود

تعريف قدرت(مقدورات) توسعه

مفهوم قدرت در توسعه ديني پايه اش به ايمان و آرامش بر مي‌گردد و نسبت به محيط نهراسيدن است و لكن مقدور در دستگاه كفر به در دست داشتن ابزار رفع نياز مادي است.

اما در دستگاه كفر بجز بوسيله احتياج به دنيا، ترس از دنيا و نيازمنديهايي كه طرح مي‏شود، اراده ها هماهنگ نمي‏شود در حالي كه در دستگاه الهي بالعكس است. چون اساساً شرايط محيطي روي مؤمن اثر نمي‏گذارد. بقول حديث"المؤمن كالجبل الراسخ لا يحركه العواصف" است منفعل از نياز مادي نيست و به حداقل نياز در سخترين موضع سازگار است.

اصلاً با اميد به رياست مادي يا فهم مادي و معرفت مادي يا اقتصادي كار نمي‏كند كاري كه او مي‏كند «يجاهدون» يعني تلاش مي‏كنند «في سبيل الله» در راه خدا تلاش مي‏كنند و بابت آن چيزي كه نمي‏گيرند بماند، حتي از مال خود مصرف مي‏كنند يعني تلاش با اموال و انفس است و هدف از اين كار «تجاره لن تبلور» معامله‏اي كه زيان ندارد. چه كسي طرف تجارت آنها مي‏باشد «انّ الله اشتري من المومنين باموالهم و انفسهم»

انگيزه مؤمن اگر اجتماعي شود، يعني اين انگيزه را بصورت فردي و اجتماعي مي‏توان ملاحظه كرد بگونه‏اي كه صفت تنظيم نظام يا ساختار ارتباطات بشود، يعني تقوي، مراقبت بر اينكه خداي متعال چه چيزي را مي‌پسندد و چه چيزي را مي‏خواهد، بستر عيني ساختار، يعني بستر پرورش عيني پيدا كند. آنگاه اگر در اين بستر، درگيري با هواي نفس طرح شد، اين شخص كه دنبال تلاش و جهاد است، استقبال مي‌كند. اگر در درون خودش با هوا درگير و غالب شد، آنگاه ديگر از بيرون شرايط نمي‏توانند او را تهديد كنند اين نقطه ضعف و آسيب پذيري درونيش (به عبارت اصطلاح نظامي) ديگر اين نقطه، راه ارسال پيام نيست و براي شرايط مادي راه ارتباط با او كور است.

چون شرايط محيطي زماني مي‏تواند مؤمن را تهديد و تطميع به دنيا كند كه هواي نفس در ميدان دل او كانال داشته باشد و به تقوي و توجه به خداي متعال تسليم نشده باشد، چرا كه هيچ گاه كافر به كسي وعده آخرت نمي‏تواند بدهد لذا ديگر محيط مؤثر بر مؤمن و جامعه اسلامي پيام خدا و رسول خدا. است[15] توضيح بيشتر موانع ساختاري در فصل د وم پيگيري مي‏شود.

اولين و عامترين عنوان يا استراتژي در برخورد با منطق حسي، ايجاد منطق عيني است كه قدرت مشروط كردن حس به ارزشي را داشته باشد دومين گام بايد منطق مذهب تكامل پيدا كند يعني نمي‌توان منطق حسي و كارامد داشت، اما منطق مذهب ساختارگرا و متحجر با فهم متنسك باشد كه نتواند مفهوم اجتهاد و حجيت را به تكامل برساند لذا به همين اساس بايد كليه مذاهب موجود تحت سيطره نسبيت اسلامي قرار گيرند.

و گام سوم منطق كارامد عيني يا ساختار سازي است كه جمع دو گام اول به دست مي‌آيد كه در آن هم معادلات مذهبي و هم نظام ارزشي تكامل گرا هستند.

پس براي درگيري با جهاني شدن لازم است براسا سد محو 1. پرورشي روحي (ظلم ستيزي) 2. ذهني (منطق) 3. عيني درگيري روي مصاديق

از جهان بيني اهداف و از استراتژي ابزار و از نظام وابستگي محصول به دست مي‌آيد يعني هدف، راه و موجودي كه در اين راه تغيير مي‌كند وبه تعبير آخر برنامه روشي يا روش تنظيم نظام در حقيقت بايد به صورت وصفي ملاحظه شوند نه موضوعي كه وصف بسيار كلي جهان بيني و وصف نسبتي، استراتژي و وصف وابستگي آنها به يكديگر نظام مي‌شودقبل از آن كه موضوعي ملاحظه شود، اين سه بايد حاكم شوند.

مقايسه انگيزه سازندگي در مدل هاي توسعه

 اگر بنا شد گيرنده او امواجي را بگيرد كه آن امواج را كفار نمي‌توانند بفرستد و امواجي را هم كه آنها مي‏توانند بفرستند، مؤمن را محكمتر مي‏كند براي بسيجيها در جبهه، اين مطلب بسيار روشن بود و اين مهم را در سازندگي نيز مي‏توان وارد كرد و اين خيالي بيش نيست كه چون اين معنا را در سازندگي مادي و وابستگي كفار نمي‏توان آورد، پس در سازندگي بر اساس ايمان نيز ممكن نيست. به عنوان نمونه در دنيا روزي پشتوانه چاپ پول «طلا» بود مثل انگلستان فرانسه و آمريكا ولي در آلمان شدت انگيزه قومي وجود داشت كه شديداً كار مي‏كردند، اولين پولي كه توليد شد و كار را پشتوانه اسكناس خود قرار داد، پول آلمان بود اصلاً وضعيت نشر اسكناس دنيا را عوض كرد. حتي جاده هايي كه آلمان بين دو جنگ جهاني بوسيله كارگر با ابزار دستي ساخته است، هنوز جزو جاده هاي بسيار محكم و قوي كشور آلمان است.

مدل آلمان سرمايه داري بود و مدل فرانسه و انگلستان نيز سرمايه داري بود اما چگونه بود كه در انگيزه هاي برتري جوي اقتصادي در اين مدلها، آلمان بر رقباي ديگر غلبه كرد چه چيزي اضافه بر ديگران داشت؟ آيا جز انگيزه انساني كه برتري جويي مادي بود؟ نوع انگيزه آلمان با ديگران فرق داشت؟ آيا نوع انگيزه الهي به اندازه انگيزه قومي قدرت ندارد در حالي كه در شهيد دادنش به آن اندازه نيرومند بود و انگيزه قومي آن در طول تاريخ، قابل مقايسه با انگيزه قومي در شكل آلماني آن نيست پس قطعاً مي‏تواند سازندگي داشته باشد.

بنابراين مقدورات مختلف است شاخصه ها يعني تطبيق هايي كه در توسعه ديني مطرح مي‏شود، اگر قدرت به دو گونه تعريف شد بايد وسيله هاي تشخيص نيز دو گونه باشد كلاسه بنديها نيز بايد به دو گونه انجام بگيرد تطبيق به موضوعات عيني نيز دو نحوه موضوعات در دو نظام موضوعات انجام بشود.آنگاه آنچه كه بصورت بحث كلي بيان شد در اينجا مي‏تواند بصورت موضوعي شاخصه پيدا كند.

مديريت اجتماعي به معناي توسعه هماهنگي سازي تصميم‌ها مي‌شود و براي اين هماهنگ سازي، ساختارهاي هماهنگ‌سازي و ابزارهاي هماهنگ سازي لازم دارد كه ابزارهاي نظري مثل دستگاه‌هاي منطقي و دستگاه‌هاي كنترل عينيت در ساختاري عيني است و مشكل متدين در انقلاب اين است كه در اداره اراده‌ها در شكل سياسي، فرهنگي و اقتصادي هيچ گونه ساختار، ابزار، نرم افزار و يا نظام براي سازماندهي و ارگانيزه كردن و برنامه ريزي براي مديريت اجتماعي جاي گزين ساختارهاي قبلي نشد و بيشتر رو به ساختار شكني ارزشهاي حاكم روي آوردند تا ارزشي را حاكم كنند

ساختارهاي ارزشي، فكر و عيني موجود جامعه يك نحوه، ارتباط تعين، ارزش، توزيع قدرت اطلاع و ثروت را الزام مي‌كنند كه بودن را نتيجه مي‌دهد نه شدن را ولي اگر شدن مورد دقت باشد و موضوع، سازماندهي، برنامه ريزي واجرا توسعه باشد آنگاه جامعه توسعه پيدا مي‌كند. در واقع منظور از توسعه نيازمنديها، نه ارضاء نيازمنديهاي موجود به فكر كردن روي شدن نيازمنديها حاصل مي‏شود نه شدن آنها به معناي اينكه از آنچه موجود است بهتر استفاده شود.

به معناي ديگر خود تنظيم موضوع تغيير و تبديل است كه شامل بهينه تنظيم مقدور انساني امكان وا بزاري مي‌شود.

توسعه تكنولوژي به معناي ايجاد، ابزارها، ساخت افزارها يا نرم افزارهايي است كه به وسيله ارتباط، تناسب و هماهنگي است نيازهاي اجتماعي را توسعه و ارضاء مي‌كند و در مفهوم عامش روابط نظري تا روابط محسوس را پوشش مي‌دهد به اصطلاح تكنيك، نظامي از مجموعه فنون، مثل فن محاسبه رشد يافته توسط كامپيوتر است.

بنابراين جامعه كه توسط تكنولوژي را به دست مقدوراتش متغير اصلي در جهان مي‌شود و تصميم گير اصلي در مديريت جهان است و در واقع در فرهنگ مديريت جهان حضور دارد و كشورهاي ديگر به ميزان حضور در اين ميدان حضور يا تبعيت دارند.

جنگ ايران با عراق غير از بحث برخورد تمدنهاست در برخورد تمدنها اگر معادلات علمي دشمن در كنترل رواني جامعه جهاني، يعني در محضر انسان باشد يعني اصول ليبرال دموكراسي را بتواند جهاني كند بخصوص مكتبي كه مدعي دموكراسي و ليبراليزم و آزادي ا ست، نبايد روي به جنگ بياورد، لذا وقتي در يك مقياس گسترده رو به جنگ مي‌آورد در واقع اصول فرهنگي خود را بر سر راه پيروزي مقطعي ذبح مي‌كند، بنابراين جنگ در مقياس برخورد تمدنها الان اتفاق افتاده است چون فلسفه رياضي، يعني منطق و قدرت محاسبات كمي دشمن ظرفيت پاسخگويي به حوادث ايجادي انقلاب اسلامي در جهان را ندارد.

خلاصه كلام: عدم درك مفهوم توسعه در حوزه و دانشگاه

 تعلق و وابستگي به معيارها و مباني ساختاري دردانشگاه و حوزه اساس مشكل است چون دانشگاه منطق حس گرا كه مطلق گرائي حسي دارد يعني پيش فرضها را حسي، تنظيم نسبتهاي حسي، ارزيابي راندمان حسي را در نظر مي‏گيرد و در نتيجه دچار مطلق گرائي حسي مي‏شود و بالمره حاضر نيست در مفاهيم توليد، مفاهيم كاربردي و در تغيير متدلوژي علوم دقت كند. وقتي در محصولات يك كارخانه، اگر آزمايشگاهش عوض نشود و همان آزمايشگاه باشد روش طرح آن نيز همان روش قبل و روش سنجش و مدل سازي آن نيز سخت افزار و نرم افزار قبلي باشد محصول نيز همان محصول قبلي مي‏شود زيرا كه كارخانه چه در تبديل يك قانون به قانون ديگر، چه در تبديل مواد به مواد قابل مصرف باشد و چه در سطح پائينتر مصرف مواد باشد. اگر ساختارها و نظامهاي توليدي آن يكي بود تغيير پيدا نمي‏شود و فرقي هم نمي‏كند كه در حوزه يا دانشگاه باشد.

در حوزه وقتي موضوعات مستقل از هم ملاحظه شود ملاحظه نسبت بين موضوعات و بدست آوردن حكم را نتيجه نمي‏دهد، بلكه موضوعات مستقل، حكم مبتلابه‌اش را تعريف و تحويل مي‏دهد. اگر موضوعات مستقل بود، نتيجه اش اين مي‏شود كه انسان در عينيت بصورت مذهبي نمي‏تواند تنظيم نظام اولويت كند، بلكه تابع محيط خودش عمل مي‏كند و شرايط را هم كسي مي‏سازدكه مجموعه سازي و ايجاد مجموعه مي‏كند، و براي او مبتلا به درست مي‏كند لذا اين پاسخگو به مسائل مستحدثه مي‏شود و محدث مسائل نمي‏شود و ابتكار عمل به دست او نيست و وقتي ابتكار عمل بدست او نبود، برخوردش در توليد پاسخ ديني، برخورد انفعالي است و تابع موضوع شناس است آنگاه مجبور مي‏شود چند حكم ديني را كنار هم قرار دهد تا وسيله توجيح يك نظامي باشد كه موضوع شناس بر پايه اطلاع حسي اعلان ضرورت براي آن مي‏كند. نه موضوعي كه براي سير در يك راه تكامل الهي ضرورت داشته باشد؛ يعني نياز با تكامل مادي، تكامل پيدا مي‏كند و دين پاسخگوئي اين نياز بصورت توجيهي است، يعني به مسائل مستحدثه پاسخ مي‏دهد.

آنگاه مفهوم قبض و بسط شرايط و امثال اينها به اين دليل پيدا مي‏شود چون اگر ماشين استنباط حوزه همين باشد يعني اگر ماشين عرفان، معرفت و توصيف فردي باشد، ماشين پرورش اخلاق فردي باشد، ماشين تكليف و توليد دستور و فرمان فردي باشد ماشين ارزش و توليد اخلاق فردي باشد، نتيجه‏اي بجز انفعال نخواهد داشت. قبض و بسط يعني انفعال در برابر محيط است، قبض پيدا مي‏كند يعني اعلان نفي و عدم سازگاري مي‏كند بعد توجيح گر آن مي‏شود. لذا بسط پيدا مي‏كند يعني آنرا مي‏پذيرد. پس علت اصلي عدم توسعه وتغيير نكردن دو ماشين حوزه و دانشگاه است.

اماوضعيت مطلوب آن است كه نظام منطقي كه رابطه بين اعتقاد و عمل است، پي ريزي و توليد شود اگر چنين نظامي توليد بشود منطقهاي هماهنگ در استناد يا استنباط يا توسعه حجيت در فهم ديني، توسعه اسلاميت در فهم كاربردي و در توليد معادلات دانشگاهي و توسعه جريان اسلام در مدل فهم اجرائي يعني برنامه ريزي، توسعه جريان عينيت در برنامه ريزي پيدا مي‏شود. پس وجود فلسفه «شدن اسلامي» راه حل آن است و مانع آن متمسك بودن به فلسفه ذهني و حسي جداي از هم كه امام يز به آن اشاره كردند، حوزه متقبل در امور ذهني است و دانشگاه متقبل در امور حسي است، اين دو بايد در هم ذوب بشوند كه راه آن نيز بيان شد.[16]

ارزش در نگاه حوزه به عقل عملي بر مي‌گردد كه پايه‌اش عقل نظري است، اگر جهان ماده، قديم فرض شد حسن و قبح الهي بي معناست، يعني اصل بقاي ماده و انرژي لا محاله به پوچي اخلاق گرايي مي‌انجامد. ولي اگر عالم مخلوق و عالم آخرت فرض شد بايد فلسفه فيزيك به نور تعريف شود و نور هم به اشعه تعريف مي‌شود كه قدرت هماهنگ سازي ميدان جاذبه و هماهنگي تمايلات را به تولي و ولايت دارد و در سه سطح نور انساني يا اشعه ,ابزاري يا موج و مادي يا تشكل تقسيم مي‌خورد لذا در تقسيم علوم ابتداء فيزيك حيات، رياضيات حيات و زيست حيات مطرح مي‌شود.

اگر تاريخ تحولات علوم ملاحظه شود وقتي دكارت با نظريه‌ خود علوم تجربي را پايه‌گذاري كرد از زمان ارائه نظريه تا رسيدن به تمدن مورد نظر سيصد سال طول كشيده است لذا شخص مؤسس و تئوري پرداز وظيفه‌اش درست كردن تئوري است بعد شاگردهايش مي‌آيند زيربخشهايش را تكميل مي‌كنند، فرضاً هگل تئوريسين است شاگردش ماركس آمد و حرف هگل را به يك حرف اقتصادي تبديل كرد اما پياده نكرد آنوقت لنين برنامه اقتصادي ارايه كرد و مائو آن را پياده كرد.

تاريخ تحولات علوم به معناي ارائه زيربناي حدود اوليه تعريف عوض كردن اصول موضوعه و مدل است يعني طرح مسائل جديد و توسعه نياز و ارضاء كه با كارامدي بالاتر به دست مي‌آيد. پس تحول در علم به معناي تطبيق دانش با روش يا فلسفه به مسائل جديد نيست.

تكنولوژي كه داراي نقطه مختصات متفاوت و برتري دارد، همواره گمانه‌هاي مخالف را در انزوا قرار مي‌دهد، يعني اين مدل در كارآمدي عيني قدرت حكومت بيشتر دارد و روز به روز قدرتش افزايش پيدا مي‌كند و حق تاريخي پيدا مي‌كند كه با در انزوا قرار دادن روش مخالف در مراحل مختلف سهم تأثير خودش را توسعه و گسترش و كارامديش را بالاتر ببرد.

اگر كثرت تنوع بيشتر شود، وحدت يا انسجام ارتباطات هم بيشتر شود، كارآيي بيشتر مي‌شود و شاخصه دقيق‌تر به تعميم تعريف يا اطلاق در تعريف بر مي‌گردد، يعني اگر كثرت اطلاق در تعريف بيشتر شد، كثرت تقييد هم در حكم بيشتر است در نتيجه اينها موجب توسعه كارآمدي مي‌شود. مثلاً همه چيز را خدا خلق كرده است، اما در همه جا معصيت به چه معناست. بنابراين موضوع نظر بايد در پايگاه تئوريك خود قدرت تعميم يا كثرت در اطلاق داشته باشد و قدرت كثرت تقييد در حكم داشته باشد، آنگاه توسعه در كارآمدي را نتيجه مي‌دهد و دامنه‌اش تا امور اجتماعي و انسان سازي و ابزار مي‌آيد.




[1]. مفهوم علمي توسعه يعني مفهومي از توسعه كه بر ادبيات علمي ذي ربط متكي است و از همان ابتداي مطرح شدن اين ادبيات توسط بزرگان اقتصاد و علماي توسعه گرديده، مبين يك نوع بازسازي كامل جامعه است و به عبارت ديگر تحول يك تمدن به تمدن ديگر است. توسعه، مفهوم ساده‌اي مثل رشد اقتصادي، ايجاد اشتغال، رفع فقر و محروميت، توزيع عادلانه تر درآمد يا حتي ايجاد جامعه مدني و گسترش آزاديهاي فردي و اجتماعي نيست.

[2]. به عبارت ديگر، فرآيند توسعه عبارت است از: بازسازي تمامي نهادهاي يك جامعه بر اساس يك انديشه و شناخت محوري جديد.  ص 92(آينه)

[3]. قل انّما انا بشر مثلكم يوحي اليّ انما اللهكم الا واحد فمن يرجو لقاء ربه فاليعمل عملاً صالحا و لايشرك به عبادت ربه احدً سوره كهف آيه 110.

[4]. توسعه فرآيندي است كه طي آن باورهاي فرهنگي، نهادهاي اجتماعي و نهادهاي سياسي به صورت بنيادي متحول مي شوند تا متناسب ظرفيتهاي شناخته شده جديد شوند و طي اين فرآيند سطح رفاه جامعه ارتقاء مي يابد. ص42(آينه)

[5]. ولي بايد تأكيد كنم كه همه كشورهاي توسعه يافته در دو خصيه مشترك‌اند كه ما هم بايد براي توسعه، در اين زمينه ها با آنها مشترك باشيم: اولاً فرهنگشان علم محور است ثانياً فرهنگشان انسان محور است، پس ما اگر بتوانيم علم باوري و انسان باوري را وارد فرهنگمان كنيم، اين فرهنگ نيز توسعه مي يابد. بنابراين در امور ديگر هيچ نيازي به تقليد از غربيان نداريم، پايبندي به همين دو مورد كافي است.ص 115 (آينه)

[6]. تمدن مجموعه اي از دستاوردهاي مادي، معنوي است كه انسانها در جهت شكوفاسازي يك انديشه اساسي و در مسير سامان دهي زندگي ايجاد مي كنند بدين صورت تمدن مجموعه اي فراگير از مباني علمي، فني، فرهنگ، روشهاي مادي و معنوي تأمين نيازها، معماري، شعر، وسايل ارتباطي، آشپزي و ... است. ص33 (آينه)

[7]. در اين ارتباط بايد توجه داشت كه در حوزه علم ابتدا يك سري حوادث و پديده ها در دنياي خارج اتفاق مي افتد و دانشمندان به تجزيه و تحليل اين حوادث مي پردازند و از اين تجزيه و تحليل، قانونمنديهايي بدست مي آيد. سپس اين قانونمنديها در دنياي واقعي به كار گرفته مي شود و هدفهايي حاصل مي شود....

[8]. بحث توسعه نيز اين گونه است. توسعه پديده اي نيست كه در ذهن ما مطرح شده باشد بلكه پديده اي از دنياي واقعي است كه با مطالعه آن، قانونمنديهايي را از آن بيرون مي آوريم. آنگاه در طراحي فرآيند توسعه از آن قانونمنديها استفاده مي كنيم و فرآيند توسعه را تسريع مي نمائيم. ص100 و 101 (آينه)

[9]. مشكل اساسي توسعه ايران، فقدان مكتب فكري توسعه و نهادينه شدن آن است و به تصور من تا مكاتب فكري در ايران ايجاد و نهادينه نشود توسعه ايران به سرانجام خود نخواهيد رسيد ـ اما مؤثرترين عامل، متأسفانه همين نهادينه نشدن اصالت فكر و انديشه در ايران است. ص120 (آينه)

[10]. تعاونوا علي البرّ و التقوي و لاتعاونوا علي الاثم و العدوان. سوره مائده آيه2

[11]. دانشگاه بايد از بنيان تغيير كند و تغييرات بنيادي داشته باشد و اسلامي باشد نه اين است كه فقط علوم اسلامي در آنجا تدريس شود. ج12 صحيفه ص52 امام خميني

[12]. فقه تئوري واقعي و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است، هدف اساسي اين است كه ما چگونه مي خواهيم اصول محكم فقه را در عمل فرد و جامعه پياده كنيم و بتوانيم براي معضلات جواب داشته باشيم و همه ترس استكبار از همين است كه فقه و اجتهاد جنبه عيني و عملي پيدا كند و قدرت برخورد در مسلمانان بوجود آورد.ج21 صحيفه ص98 امام

[13]. معناي اسلامي شدن دانشگاهها اين است كه استقلال پيدا كند و خودش را از غرب جدا كند و خودش را از وابستگي به شرق جدا كند و يك مملكت مستقل، يك دانشگاه مستقل و يك فرهنگ مستقل داشته باشيم. ج 12صحيفه ص52 امام خميني

[14]. الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات. سوره بقره آيه257

[15]. ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم. آيه111 سوره توبه

[16]. مشكل اساسي توسعه ايران فقدان مكتب فكري توسعه‌اي و نهادينه شدن آن است... اما مؤترين عامل، متأسفانه همين نهادينه نشدن اصالت فكر و انديشه در ايران است. ص120 (آينه)

 
نوشته شده در روز ساعت 09:00:58 ق.ظ توسط مهدي ميرزائي نظردهيد (0)
إنّ فاطمة (س) صديقة شهيدة

http://www.bsrw.ir/%5Cnewsimages%5Cuploads%5C2009_5_27_11_8_7705.5475YaaFatemeh1.jpg.jpg

ابو بكر عبداللَّه بن محمد بن ابى شيبه، شيخ و استاد بخارى، در كتاب المصف، مى‏گويد:

«آنگاه كه بعد از رسول‏خدا (ص) براى ابوبكر بيعت مى‏گرفتند. على (ع) وزبير براى مشورت در اين امر نزد فاطمه (س) دختر پيامبر (ص) رفت وشد مى‏كردند. عمر بن خطاب با خبر گرديد وبنزد فاطمه (س) آمد وگفت: اى دختر رسول خدا (ص) ! به خدا در نزد ما كسى از پدرت محبوبتر نيست وپس از او محبوبترين تويى ! ! وبه خدا قسم اين امر مرا مانع نمى‏شود كه اگر آنان نزد تو جمع شوند، دستور دهم كه خانه را با آنها به آتش كشند. اسلم گفت: چون عمر از نزد فاطمه (س) بيرون شد، على (ع) و... به خانه بر گشتند. پس فاطمه (س) گفت: مى‏دانيد كه عمر نزد من آمد، وبه خدا قسم ياد كرده اگر شما (بدون اينكه با ابوبكر بيعت كنيد) به خانه برگرديد خانه را با شما آتش مى‏زند؟ وبه خدا قسم كه او به سوگندش عمل خواهد كرد »

وابوالفداء نيز مى‏گويد:

« سپس ابوبكر عمر بن خطاب را به سوى على وآنانكه با او بودند فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه (س) بيرون كند. وگفت: اگر از دستور تو سر باز زدند با آنان بجنگ.

پس عمر مقدارى آتش آورد تا خانه را آتش زند.

پس فاطمه (س) بر سر راهش آمد وفرمود: كجا؟ اى پسر خطاب ! آمده‏اى تا كاشانه ما را به آتش كشى؟ ! گفت: بلى. يا در آنچه امت وارد شده‏اند وارد شوند. »

ابوالفداء، تاريخ ابى الفداء ج 1 ص 156. دار المعرفة، بيروت

 از پيامبر اكرم (ص) نقل مى‏كند كه فرمود:

«چون به دخترم فاطمه مى‏نگرم بياد مى‏آورم آنچه را كه بعد از من بر سر او خواهد آمد و حال آنكه در خانه‏اش ذلّت وارد گرديده، از وى هتك حرمت شده، حقش غضب، و ارثش منع شده، پهلويش شكسته و جنينش سقط گرديده و او فرياد برمى‏آورد « يا محمداه ».... پس او اولين كسى از اهل‏بيتم مى‏باشد كه به من ملحق مى‏گردد، پس بر من وارد مى‏شود، محزون، مكروب، مغموم، مقتول... ».

فرائد السمطين، ج 2، ص‏34، 35 طبع بيروت. ‏

ابن ابى دارم - آنكه ذهبى وى را «الامام الحافظ الفاضل... كان موصوفاً بالحفظ و المعرفة» خوانده - جمله «إنّ عمر رفس فاطمة حتّى اسقطت بمحسن ؛ عمر لگدى بر حضرت زهرا (س) زد تا محسن سقط گرديد ». را مورد تقرير و تأييد قرار داده، تا مورد نكوهش گروهى قرار گرفت.سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 578.

روشن است زنى كه در اثر تهديد به احراق بيت و آتش زدن خانه‏اش و سقط جنينش و... مريض گردد و مرض او در زمان كوتاهى منجر به فوت وى شود، اين فوت شرعاً و عرفاً و عقلاً قتل و شهادت محسوب مى‏گردد، و به عامل جنايت مستند مى‏باشد، و نيازى به دليل ديگرى ندارد. از اينرو است كه ائمه معصومين: واهل‏بيت رسول‏خدا (ص) مادر خود را شهيد مى‏خواندند. چنانكه حضرت موسى بن جعفر (ع) فرمود:

«إنّ فاطمة (س) صديقة شهيدة»

اصول كافي، ج 1، ص 381، ح 2.  
نوشته شده در روز ساعت 04:53:46 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
فاطمه (س) الگوی مهدی (عج)

حضرت مهدی در بیانی شریف می فرمایند که "ان لی فی ابنته رسول الله اسوه حسنه" (الغیبه للطوسی)؛ دختر رسول خدا (س) برای من الگویی نیکوست.

آیا حضرت ‌‌زهرا‌ (س) در بیاناتشان به وجود مبارک حضرت حجت (عج) اشاراتی داشته اند؟

راوی‌می‌گوید: بعد از وفات‌ پیامبر حضرت ‌فاطمه همیشه ‌به ‌زیارت‌ قبور شهدای ‌احد می آمد و كنار قبر حمزه ‌گریه‌ می‌كرد. روزی ‌به ‌او گفتم: ای‌سرور زنان! به خدا سوگند گریه ‌شما رگ های‌ قلب‌ مرا پاره ‌كرد. حضرت‌ زهرا ‌جواب ‌فرمودند‌: ای‌ابو عمرو! ‌سزاوار است‌ كه‌ من ‌گریه ‌كنم؛ چرا ‌كه به ‌مصیبت ‌بهترین ‌پدران ‌مبتلا ‌شده‌ام. آه، چقدر مشتاق‌ رسول ‌خدایم!...

‌عرض‌كردم: آیا پیامبر قبل ‌از وفاتش‌ تصریحی‌ به‌ امامت ‌حضرت‌ علی (ع) كردند؟ ‌فرمودند‌: چقدر عجیب‌است! آیا روز غدیر خم ‌را فراموش ‌كرده‌اید؟! ‌عرض ‌كردم: بله، ‌روز غدیر بود؛ ‌اما منتظر چیزی‌ هستم ‌كه ‌پیامبر (ص) به شما فرموده ‌باشد. حضرت‌ زهرا (ع) با چند تأكید ‌فرمودند: خدا را شاهد می‌گیرم‌ كه‌ از او(ص) شنیدم، كه ‌می‌فرمود: علی (ع) بهترین ‌كسی‌ است‌ كه بین ‌شما به‌ عنوان‌جانشین ‌خود می‌گذارم؛ او امام ‌و خلیفه ‌بعد از من‌ است ‌و دو نوه‌ ‌من ‌و نه ‌نفر از فرزندان‌حسین(ع) پیشوایان ‌نیكویی‌هستند، كه‌ اگر از آنها پیروی‌ كنید، می‌یابید كه ‌آن ها هدایت‌كننده ‌هدایت‌ شده‌اند؛ و اگر با آنها مخالفت‌ كنید،‌ تا روز قیامت ‌بین‌ شما اختلاف‌ خواهد بود.

‌عرض‌كردم: ای‌سرور من! پس‌ چرا علی (ع) از حق ‌خود كناره‌گیری ‌كرد؟ فرمودند:‌ای ‌ابا عمرو! پیامبر (ص) فرمودند: مَثَل ‌امام،‌ مثل‌ كعبه ‌است؛‌ كه ‌باید به ‌سوی‌ او آیند و او به ‌سوی ‌مردم ‌نمی‌رود. سپس‌ حضرت‌زهرا (س) فرمودند: به ‌خدا ‌قسم‌ اگر حق‌ را به‌ اهلش‌ واگذار می‌كردند و از خاندان ‌پیامبر تبعیت ‌می‌كردند، هیچ دو نفری هم ‌با یكدیگر اختلاف‌ نمی‌كردند و امر خلافت ‌به ‌تك‌تك‌ جانشینان ‌پیامبر(ص) می‌رسید؛ تا قائم ‌ما، نهمین ‌فرزند از حسین (ع) قیام ‌می‌ کرد.

 
نوشته شده در روز ساعت 11:18:29 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
تسلیت

ایام شهادت  اولین شهیده راه ولایت وامامت حضرت فاطمه زهرا (س) را به پیشگاه فرزند برومندش قائم آل محمد(ص) حضرت ولی عصر(عج) و نائب بر حقش مقام معظم رهبری و بر تمام شیعیان ان حضرت تسلیت عرض مینماییم.

 
نوشته شده در روز ساعت 11:16:10 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
اگر زهرا (س) نبود
http://dl.yekmobile.com/yekmobile/2/1243501858_yekmobile.com.jpg
عشق سر در گم رها می شد اگر زهرا (س) نبود   

مهر بی مهر و وفا می شد اگر زهرا (س) نبود 

با خد ا  و با   مرام  چهارده  معصو م   پاک 

قلبها کی آشنا می شد اگر زهرا (س) نبود

این سخن  بشنو تو از لبهای  رضوان  بهشت 

شیعه کی مهمان ما می شد اگر زهرا(س)نبود

د ر مدینه  طر حها  بر ضد  حیدر (ع) ریختند

نقشه ها کی بر ملا میشد اگر زهرا (س) نبود 

***************************************************    

 

فاطمه آنکه خدا گو هر عصمت دادش       *  کرد در سوره کوثر به شرافت یادش                               

فاطمه (س)بنده محبوب خدا شد که خدا  *  به زنان دو جهان قدر و فضیلت دادش

یازده  گوهر  تابان  امامت   هستند         *   پرورش یافته دامن عصمت زادش  

هر که دل بست بر این واسطه مبداء فیض *   هست با خیر و صلاح ابدی میعادش      

از سحاب کرم فاطمه(س) هر سوخته دل  *   می برد  فیض  به اندازه   استعدادش


 
نوشته شده در روز ساعت 06:28:50 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
جایگاه فاطمه (س)نزد پیامبر(ص)

http://zohoor.persiangig.com/image/mahdiyeh.jpg

جایگاهش نزد پیامبر(ص)

فاطمه (س) را نزد پیامبر احترامى عظیم بود بسى فراتر از احترام پدرى به دخترش و این بگونه‏اى بود که حیرت دیگران را بر مى‏انگیخت او با آن همه شأن و عظمت دست دخترش را مى‏بوسید و به گفته عایشه هرگاه که فاطمه (س) بر پیامبر وارد مى‏شد رسول خدا به احترامش از جاى بر مى‏خاست و پیشانى او را مى‏بوسید. و یا در حین ورود از او جداً استقبال مى‏کرد و یا در حین خروج از محضرش مشایعتش مى‏فرمود.
در شأن وصف فاطمه (س) و در انتساب او بخودش پیامبر کلمات والا و عجیب بکار مى‏برد. گاهى مى‏فرمود فاطمه (س) یک شاخه گل است (ریحانه)؛ زمانى مى‏فرمود فاطمه (س) پاره تن من است (بضعة مِنّى)، و گاهى مى‏فرمود فاطمه (س) عزیزترین مردم به نزد من است
یا مى‏فرمود هر که فاطمه (س) راشادان کند مرا شادان کرده است، و هر که فاطمه (س) را بیازارد مرا آزرده است، با این اضافه که شادى و غضب من، یا محبت و آزارم ،همانند محبت و آزار خداوند است، حتى در پاسخ به سؤال فاطمه (س) و على از پیامبر که کدام محبوبتر و عزیزترند فرمود فاطمة احبُّ الىَّ منک و انت یا علىُّ اعزّ علىّ منها فاطمه (س) از تو نزد من محبوبتر است و تو اى على از فاطمه (س) نزد من عزیزتر هستی .

 
نوشته شده در روز ساعت 06:22:23 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
سایه های غم
http://blog.hadith.ac.ir/religionandart/7.jpg

تقدیم به محضر حضرت زهرا

(سلام الله علیها)

سایه های غم

ای آنکه هست بال ملک فرش راه تو

هفت آسمان تجلّی تو،جلوه گاه تو

توکوثررسول خدائی که ازازل

شدآیه های روشن قرآن گواه تو

ای آفتاب عصمت وشرم وعفاف وحُجب

نورحیاوشرم بوددرنگاه تو

شب تابه صبح سیرالی الله کرده ای

مهرومهند شاهدشام وپگاه تو

باذکر نام پاک توشب تاسحررود

دست نیازخلق به سوی اله تو

فردا به رستخیز،چه خاکی به سرکند

امروز هرسری که نشدخاک راه تو

برخاست ناله ازدل کروبیان عرش

افتادتابه خاک گل بی گناه تو

افکنده است بردل ماسایه های غم

ابری که گشت هالۀرخسارماه تو

                    فخرم همین بس است اگرتوبه مرتضی

                     گوئی وفائی است غلام سیاه تو


 
نوشته شده در روز ساعت 09:48:50 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
فى مدح سيدة النساء سلام الله عليها
http://publicrelations.tums.ac.ir/images/news/SHAHADATE-FATEME.jpg

فى مدح سيدة النساء سلام الله عليها

آية الله غروى اصفهانى (كمپانى)
دختر فكر بكر من، غنچه لب چو واكند
از نمكين كلام خود حق نمك ادا كند
طوطى طبع شوخ من گر كه شكر شكن شود
كام زمانه را پر از شكر جانفزا كند
بلبل نطق من زيك نغمه عاشقانه‏اى
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا كند
خامه مشكساى من گربنگارد اين رقم
صفحه روزگار را مملكت ختا كند
مطرب اگر بدين نمط ساز طرب كند گهى
دائره وجود را جنت دلگشا كند
شمع فلك بسوزد از آتش غيرت و حسد
شاهد معنى من از جلوه دلربا كند
و هم به اوج قدس ناموس اله كى رسد؟
فهم كه نعت بانوى خلوت كبريا كند؟
ناطقه مرا مگر روح قدس كند مدد
تا كه ثناى حضرت سيده نسا كند
فيض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه
چشم دل از نظاره در مبدأ و منتهى كند
صورت شاهد ازل معنى حسن لم يزل‏
و هم چگونه وصف آيينه حق نما كند
مطلع نور ايزدى مبدأ فيض سرمدى‏
جلوه او حكايت از خاتم انبيا كند
بسمله صحيفه فضل و كمال معرفت
بلكه گهى تجلى از نقطه تحت «با» كند
دائره شهود را نقطه ملتقى بود
بلكه سزد كه دعوى لو كشف الغطا كند
حامل سر مستمر حافظ غيب مستتر
دانش او احاطه بر دانش ماسوى كند
عين معارف و كم بحر مكارم و كرم
گاه سخا محيط را قطره بى بها كند
ليله قدر اوليا، نور نهار اصفيا
صبح جمال او طلوع از افق علا كند
بضعه سيد بشر ام ائمه غرر
كيست جز او كه همسرى باشد لافتى كند؟
وحى نبوتش نسب، جود و فتوتش حسب
قصه‏اى از مروتش سوره «هل اتى» كند
دامن كبرياى او دسترس خيال نى
پايه قدر او بسى پايه به زير پا كند
لوح قدر به دست او كلك قضا به شست او
تا كه مشيت الهيه چه اقتضا كند
در جبروت، حكمران، در ملكوت، قهرمان‏
در نشئات كن فكان حكم به ماتشا كند
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او،
سر قدم حديث از آن ستر و از آن حيا كند
نفخه قدس بوى او جذبه انس خوى او
منطق او خبر ز «لاينطق عن الهوى» كند
قبله خلق، روى او، كعبه عشق كوى او
چشم اميد سوى او تا به كه اعتنا كند
بهر كنيزيش بود زهره كمينه مشترى
چشمه خور شود اگر چشم سوى سها كند
مفتقرا متاب رو از در او بهيچ سو
زانكه مس وجود را فضه او طلا كند
 
نوشته شده در روز ساعت 05:14:25 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
فاطمه سلام الله عليها در بستر بيماري

http://www.3noqte.com/main/images/stories/shabanpoor/fatemeh2.jpg


 

فاطمه سلام الله عليها در بستر بيماري

امام صادق(ع) فرمود : در اثر ضرباتي که قنفذ بر پيکر نازنين زهرا وارد ساخت سقط جنين کرد و بدان علت يوسته رنجور و ضعيف مي گشت تا اينکه رسما" بستري شد و در خانه خوابيد و اميرالمؤمنين و اسماء بنت عميس از آن حضرت پرستاري مي نمودند .
يک روز گروهي از زنان مهاجر و انصار به عيادتش رفتند عرض کردند : اي دختر رسول خدا حال شما چطور است ؟ فرمود : به خدا سوگند ! به دنياي شما علاقه ندارم ، از مردانتان دلگيرم ، بعد از اينکهامتحانشان کردم بدورشان افکندم و از دستشان ملول و مکدر هستم . اف بر عقيده سست و رأي متزلزل و سستي و بي حالي آنها .


اندوه فراوان
علت رنجوري و ناتواني روز افزون زهرا تنها بيماري نبود ، بلکه افکار و غم و غصه هاي فراوان ، مغز و اعصاب آن بانوي عزيز را فشار مي داد . گاهي که در اطاق کوچک خويش بر پوستي آرميده و بالشي که از علف پر شده بود به زير در سر داشت ، افکار گوناگون بر آن حضرت حجوم مي آورد . آري امثال اين افکار ناراحت کننده بود که زهراي عزيز را رنج مي داد و روز به روز رنجورتر و ضعيف تر مي شد .

 
نوشته شده در روز ساعت 11:29:17 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
فاطمه (علیها السلام) گــــــلـــــــواژۀ حُــــســـــــن ازل

*** آبروی ما بوَد ، از آبروی فاطمه (سلام الله علیها) ***

      فاطمه (علیها السلام) گــــــلـــــــواژۀ حُــــســـــــن ازل

                            فاطمه (علیها السلام) نـــامــــوس حـــــیّ لـــــم یــــزل

     فاطمه (علیها السلام) نــامــی کـه مــحــبــوب خـداست

                            فاطمه (علیها السلام) عـــشــــق تــمــــام اولــیــاسـت

     فاطمه (علیها السلام) مــــحـــــبـــــوبــــــه ذاتِ إلـــــــاه

                            ســـــالـــکـــان راه حـــــــق را شـــــــمــــع راه

     فاطمه (علیها السلام) گـــــنـــج نـــهـــان رازهــــاســـت

                           فاطمه (علیها السلام) دنـــیـــائــی از اعـــجــازهــاســت

     گــــشــتـه ایــن نـــام خــــــدادادی ، بَــــــنـــــا

                          از حـروف "فـاء" ، "الـف" ، "طـا" ، "مـیـم" و "هـا"

      " فـــــای " آن فــــرمـــانــــروائـــی بـــر وجـــود

                           حــکــمــرانــی بــــر هــــمـــه بـــــود و نــبـــود

      بـعـد " فـــاء "، آمـــد " الــــف "یــعــنــی اَحَــــد

                           بــیــن مـــخـــلـوقــات فــــرد اســت و صـــمـــد

      " طــــای " آن از طُـهـر و پــاکـی حـاکـی اسـت

                          ریـــزه خــــوار خــــوان او هـــر پـــاکــی اســـت

     " مـــیـــم " آن مــشــکـــوة نــــور لـــــم یـــــزل

                          مـــــرکــــز انــــــوار حــــــق ، عــــــــزّوجــــــلّ

     " هــــای " آن تــفــسـیـر شـــد در هـــل اتـــی

                          هــل اتــی یــعــنــی عــلــی مــرتــضـی (علیه السلام)

     فاطمه (علیها السلام) مــــجــــمــوعـــه کــــلّ کـــمـــال

                          فاطمه (علیها السلام) مـــــــرآت ذات ذو الـــــــــجـــــلال

     فاطمه (علیها السلام) یا جان ختم المرسلین(صلی الله علیه وآله وسلم)

                         فاطمه (علیها السلام) یــا کـفـو مـولـی الـمـتّـقـین (علیه السلام)

      کـلّ هـسـتـی رشــحــه ای از هـسـت اوســت

                         جـای لـب های پیمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) دست اوست

 

                                                                                                                       شعر از: آقای علی اصغر یونسیان (مُلتجی)

 

"یا صاحب الزّمان عجّل ظهورک"

 
نوشته شده در روز ساعت 05:16:49 ب.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
بیان عظمت فاطمه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)
http://s-alshirazi.com/monasebat/05-jamadi-1/zahra/01.jpg

بیان عظمت فاطمه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

 رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، بارها و بارها فاطمه (علیها السلام) را ستود و از او تجلیل نمود. در مواقع بسیاری می‌فرمود: "پدرش به فدایش باد" و گاه خم می‌شد و دست او را می‌بوسید. به هنگام سفر از آخرین کسی که خداحافظی می‌نمود، فاطمه (علیها السلام) بود و به هنگام بازگشت به اولین محلی که وارد می‌شد، خانه او بود.

عامه محدثین و مسلمانان از هر مذهب و با هر عقیده‌ای، این کلام را نقل نموده‌اند که حضرت رسول می‌فرمود: "فاطمه پاره تن من است هر کس او را بیازارد مرا آزرده است." از طرفی دیگر، قرآن کریم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از هر سخنی که منشأ آن هوای نفسانی باشد، بدور دانسته و صراحتاً بیان می‌دارد که هر چه پیامبر می‌فرماید، سخن وحی است. پس می‌توان دریافت که این همه تجلیل و ستایش از فاطمه (علیها السلام)، علتی ماورای روابط عاطفی مابین پدر و فرزند دارد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز خود به این مطلب اشاره می‌فرمود. گاه در جواب خرده‌گیران، لب به سخن می‌گشود که خداوند مرا به این کار امر نموده و یا می‌فرمود: "من بوی بهشت را از او استشمام می‌کنم."

اما اگر از زوایای دیگر به بحث بنگریم و حدیث نبوی را در کنار آیات شریفه قرآن کریم قرار دهیم، مشاهده می‌نماییم قرآن کریم عقوبت کسانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را اذیت نمایند، عذابی دردناک ذکر می‌کند. و یا می‌فرماید کسانی که خدا و رسول را اذیت نمایند، خدا آنان را در دنیا از رحمت خویش دور می‌دارد و برای آنان عذابی خوار کننده آماده می‌نماید. پس به نیکی مشخص می‌شود که رضا و خشنودی فاطمه (علیها السلام)، رضا و خشنودی خداوند است و غضب او نیز باعث غضب خداست. به بیانی دقیق‌تر، او مظهر رضا و غضب الهی است. چرا که نمی‌توان فرض نمود، شخصی عملی را انجام دهد و بدان وسیله فاطمه (علیها السلام) را بیازارد و موجب آزردگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گردد و بدین سبب مستوجب عقوبت الهی شود، اما خداوند از آن شخص راضی و به عمل او خشنود باشد و در عین رضایت، او را مورد عقوبتی سنگین قرار دهد.

نکته‌ای دیگر که از قرار دادن این حدیث در کنار آیات قرآن کریم بدست می‌آید، آنست که رضای فاطمه (علیها السلام)، تنها در مسیر حق بدست می‌آید و غضب او فقط در انحراف از حق و عدول از اوامر الهی حاصل می‌شود و در این امر حتی ذره‌ای تمایلات نفسانی و یا انگیزه‌های احساسی مؤثر نیست. چرا که از مقام عدل الهی، بدور است شخصی را به خاطر غضب دیگری که برخواسته از تمایل نفسانی و یا عوامل احساسی مؤثر بر اراده اوست، عقوبت نماید.
 
نوشته شده در روز ساعت 09:41:34 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
خانواده

اهداف تشكيل خانواده  

آنچه كه مسلم است خداوند حكيم، از خلقت نظام هستي و انسان، اهدافي را در نظر داشته است و بي هدفي خلقت با حكمت حكيم، سازگار نيست. از جمله اهدافي كه مي توان نام برد:

 الف) رسيدن به مقام معرفت، شناخت‌و عبوديت؛ ‌ )وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُون ( ؛ (سورة الذاريات، آيه 56) ؛ و ما جن و انس را خلق نكرديم مگر براي عبادت.

ب ) كسب مقام خلافت الهي بر روي زمين؛ ) ...إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَة ... ( ؛ (سورة بقره، آية 3) ؛ من بر روي زمين خليفه قرار خواهم داد.

انسان با توجه به نوع خلقتش، براي رسيدن به اين اهداف، نيازهايي دارد كه بايد اين نيازها رفع شود تا بتواند با خاطري آسوده به سوي اهداف عالي خلقت حركت كند، لذا خالق متعال اقدام به ارايه راهكارها و دستورالعمل هايي نموده است تا آدمي با انجام آنها بتواند نيازهايش را به بهترين شيوه ممكن، تأمين و برطرف نمايد.

با توجه به وجود برنامه‌ريزي و اهداف عالي در مسير حركت بشر به سوي تكامل و درتحت كنترل و اشراف بودن همه نظام هستي،توسط خداوند تبارك و تعالي، انسان فقط در قالب عمل به دستورات و فرامين الهي، به اهداف عالي خلقت، دست خواهد يافت. يكي از اين برنامه‌ها و دستورات الهي براي رسيدن به اين اهداف و برنامه‌ها، دستورات شرعي، براي تشكيل خانواده و اداره آن مي‌باشد.

اكنون با بيان اين مقدمه به بيان اهداف عالي اسلام از تشكيل خانواده مي‌پردازيم:

 1-  رسيدن به آرامش

 انسان براي رسيدن به آرامش جسمي و روحي نيازهاي فراواني دارد، از جمله اين نيازها، نياز جنسي است كه بسياري از ناهنجاري‌هاي زندگي بشري از بي‌توجهي نسبت به آن، سرچشمه مي گيرد.

امروزه مشكلات ناشي از عدم كنترل و هدايت صحيح نيازهاي جنسي، انسان‌ها و جوامع بشري را به سوي نابودي و ويراني كشانده و عامل بسياري از ناهنجاري‌هاي اجتماعي شده است.

در مكتب وحي، يكي از راه‌هاي رسيدن به آرامش و درمان مشكل بي‌قراري بشر، ازدواج معرفي شده است.

 ) وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها...( ؛ (سورة روم، آيه 21) ؛ واز نشانه‌هاي خداوند اين است كه از وجود شما براي شما جفتي آفريد تا در كنار آن به آرامش برسيد.

) هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها ( ؛ (سورة اعراف، آيه 189) ؛ او خدايي است كه شما را از يك تن آفريد و از آن تن براي شما جفتي را قرار داد كه در كنار او آرامش بگيريد.

 2- تكثير نسل

بي شك تحقق اهداف عالي خلقت، در گرو خلقت بشر و ادامه نسل بشر مي باشد، بنا براين در  هنگام خلقت انسان، ساختمان وجودي زن و مرد چنان ساخته شده است كه هم ميل فراوان دروني به ادامه نسل خويش و هم توان ادامه نسل را داشته باشد.

   )ياأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا كَثِيراً وَ نِساءًا... ( ؛ (سورة نساء، آية 1) ؛ اي مردم خود را حفظ كنيد از {عذاب}  خدايتان كسي كه شما را از يك تن آفريد و از وجود شما برايتان جفت آفريد و از آنها مردان و زنان فراواني منتشر ساخت.

) وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَنِينَ وَ حَفَدَةً...( ؛ (سورة نحل، آية 72) ؛ و خداوند براي شما از وجودتان همسراني آفريد و قرار داد براي شما از همسرانتان فرزندان و نوادگاني‌را.

3- دوستي و محبت

يكي از نيازهاي اساسي و ضروري انسان، داشتن رفيق و همدم است، كه در طول دورة زندگاني همراه او باشد، نيازها و مشكلاتش را بشناسد و در هنگام ضرورت به كمكش بشتابد.

خالق انسان به اين نياز اساسي توجه داشته و به او متذكر شده است كه تو نياز به همسري داري كه محبت و دوستي را در او جستجو كني.امّا دوستي حقيقي و ماندگار، دوستي است كه خداوند تبارك و تعالي آن را به انسان  عنايت كرده باشد، و ازدواج همراهي با كسي است كه اگر براساس دستورات خداوند شكل گرفته باشد و در تشكيل آن نافرماني خدا نشده باشد، خداوند محبت دو طرف را در دل يكديگر قرار مي دهد.

) وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ‌ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ( ؛ (سورة روم، آية 21) ؛ واز نشانه‌هاي خداوند اين است كه از وجود شما همسراني را آفريد تا در كنار آنان آرامش بگيريد و ميان شما دوستي و محبت قرارداد همانا در اين كار نشانه هايي است براي اقوامي كه تفكر مي كنند( صاحب انديشه اند).

اين آيه انسان را متوجه دو نكته اساسي مي‌نمايد:

الف) در هنگام انتخاب همسر دقت نموده همسري را انتخاب نمايد كه بتواند در كنار او به آرامش برسد و از او محبت و مهرباني دريافت كند.

ب ) انسان براي داشتن زندگي همراه با محبت و مودّت ماندگار، بايد رضايت خداوند را جلب نموده و سعي كند پيوسته زندگي خود را با معيارهاي الهي تطبيق دهد، چون بر اساس اين آيه: محبت و مودّت در زندگي با جعل و عنايت خداوند امكان پذير مي گردد.

4- جلوة زيبائيها و پوشش زشتي‌ها

 انسان موجودي است كه داراي قدرت انتخاب است و براساس همين قدرت، پيوسته در حال آزمون و خطاست و همين قدرت، منشأ بسياري از خطاها وعيوب انسان است.

از طرفي ديگر براي حركت به سمت جلو و پيمودن مسير تكامل، در وجود انسان نياز‌هايي مانند كمال‌جويي و ميل به خودنمايي قرارداده شده است. خداوند حكيم كه اين قدرت‌ها و نيازها را در وجود انسان قرارداده است، مي‌دانسته كه موجودي با  اين قدرت‌‌ها و نيازها، به يك همراه و همدم از جنس خودش احتياج دارد كه پيوسته عيوب او را بپوشاند و با تشويق او و جلوه دادن زيبائيهاي او موجب رشد و تكامل او شده و او را از يأس و نااميدي برهاند. لذا قرآن كريم از همسران به عنوان لباس يكديگر نام برده است آنجا كه مي فرمايد:

) ... هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ ...( ؛ (سورة بقره، آية 187) ؛ آنان (زنان) لباس شما و شما (مردان) آنان هستيد.

معناي اين سخن آن است كه انسان هنگام انتخاب همسر، بايد توجه داشته باشد كه يكي از اهداف

 تشكيل خانواده، داشتن همراهي است كه بايد چون لباس پوشانندة عيوب و جلوه دهندة زيبائيها و ياور و حافظ انسان در بحران‌ها و تلاطم‌هاي زندگي ‌باشد.

5- همراهي در ايمان و تكامل

 براي حركت به سمت تكامل نياز به همراه و همدم جزء ضرورتهاي تكامل انسان است. بايد كسي در كنار انسان و همراه انسان باشد كه مشكلات و نيازهايش را بشناسد، و خطاها و لغزشهايش را به او تذكر دهد. چنانكه قرآن كريم مي فرمايد: ) وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى‏ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِين‏ ( ؛ (سورة ذاريات، آية 55) ؛ و ياد آوري كن همانا كه يادآوري براي مؤمنين نافع است.

در قرآن كريم نيز به اين نكته توجه شده است و يكي از مأموريت‌هاي انسان، كمك به اعضاي خانواده در مسير تكامل و ياري رساني به آنان، براي نجات از ضلالت و گمراهي است.   

) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَة ...( ؛ (سورة تحريم، آية 6) ؛ اي كساني كه ايمان آورده‌ايد خود و خانواده خود را از آتشي كه هيزمش مردم و سنگ است حفظ كنيد.

) وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَاصْطَبِرْعَلَيْها لا نَسْئَلُكَ‌رِزْقاً نَحْنُ نَرْزُقُكَ وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى ( ‏ ؛ (سورة طه، آية 132) ؛ و خاندانت را به نماز فرمان ده؛ و بر انجام آن شكيبايي‌ ورز؛ از تو روزي نمي خواهيم، چرا كه ما به تو روزي مي دهيم و فرجام نيك براي پارسايان است.

) وَأَنْذِرْعَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِين( ؛ (سورةشعرا، آية214) ؛ و خويشان نزديكت را انذار كن.

 پيامبر اسلام 6 پس ازآن‌كه‌به‌پيامبري مبعوث شد،از ميان زنان، اولين كسي را كه ‌به اسلام دعوت كرد، همسر گرامي خود، حضرت خديجهO بود و پس ازآن‌نيز، وقتي مأموريت ابلاغ عمومي اسلام را پيدا كرد، دستور آمد كه از نزديكانت‌شروع كن.صاحب تفسير صافي مي‌فرمايد: خويشان و نزديكان حق بيشتري‌به‌گردن‌انسان‌براي‌محبت و اصلاح دارند؛ (فيض كاشاني، ملّامحسن،تفسيرصافي،ج 2،ص 390).

 اكنون با توجه به اهداف بلندي كه اسلام براي تشكيل خانواده ترسيم نموده، و همچنين با توجه به اينكه آدمي وقتي براي ازدواج اقدام مي‌كند در حقيقت براي طول دورة حيات خود همراه و همدم انتخاب مي كند بايد هنگام تأسيس اين بنا دقت و توجه لازم را نموده تا همدم و همراهي انتخاب كند كه او را در راه رسيدن به اهدافش ياري نمايد.

در راه انتخاب شريك زندگي توجه به سه اصل مهم، ضروري و حياتي است:

1-    اصل توكل به خداوند؛

2-    اصل توجه به انتخاب كفو؛

3-    اصل آزادي در انتخاب همسر.

 
نوشته شده در روز ساعت 10:50:58 ب.ظ توسط سيد رضا موسوي نظردهيد (0)
رابطه لقمه حلال و عمل صالح

 

 

 

 

 

 

 

دکترمصطفی رجائی پور

عضو هیات علمی گروه فقه دانشکده الهیات

دانشگاه آزاد اسلامی مشهد

        

 

 

                رابطه لقمه حلال و عمل صالح

 

چکیده

در میان مخلوقات تنها انسان تاج کرامت و برتری را بر سر نهاده و از سرمایه های مادی و معنوی بیشماری برخوردار است که در زبان روایات به طلا و نقره تشبیه شده است. داشتن چنین سرمایه های مادی و معنوی به انسان امکان می دهد تا در مسیر حرکتش به سوی خدا، گرفتار خواهشهای نفسانی و دام شیطانی نگردد و جز در راه بندگی خدا، که آزادی از همۀ بندها و حجاب هاست، قدم نگذارد. از ان جا که انسان در این مسیر با مشکلات فراوان و گردنه های بلندی روبه روست موفقیت و پیروزی اش در گرو تلاشی بی وقفه و خستگی ناپذیر و به تعبیر روایات جهاد اکبر است. جهادی که صحنۀ نبرد آن تمام عمر و دشمنان آن نفس انسان از یک سو و شیطان و یارانش از سوی دیگر است و ابزار و تجهیزات دشمن عبارت است از دنیا و لذت های آن .

همۀ ارزش و اعتبار انسان در گرو پیروزی در این نبرد همیشگی است و تنها راه پیروزی بکار بستن سرمایه هایی است که خداوند در معادن وجود او قرار داده است و هدف از بعثت پیامبران نیز کمک به انسان در استخراج این معادن است.

انسان زمانی می تواند به هدف والای خود دست یابد که خود را بشناسد و مسیر و هدف خود را تشخیص دهد و با پرواز فکر و اندیشه به قله ی رفیع کرامت انسانی صعود کرده، با یقین کامل بر خدا توکل نماید و با برخورداری از تقوا به مقام قرب ومحبت الهی وارد شود و با تسلیم و رضا به آنچه ذات اقدس الهی خواسته شکرگذار نعمتهای بی حساب او گردد.

یکی از عواملی که در پیروزی انسان بر شیطان و نفس اماره تاثیر شگرف و غیرقابل انکاری دارد استفاده از غذای سالم، پاک وحلال است.

در این مقاله سعی شده است تا رابطه میان غذای حلال و تاثیر گذاری آن در انجام اعمال صالح که یکی از اهداف خلقت می باشد، بر اساس آیات و روایات و نمونه های تاریخی بیان شده و در پایان به ذکر برخی از مصادیق لقمه حرام پرداخته شود.

 

کلید واژه

لقمه حلال ، عمل صالح ، غذا ، طیبات ، حرام ، خوراکی ، فضائل و رذائل

 

 

 

 

 

مقدمه:

خدای متعال در کنار آفرینش فرشتگان و حیوانات، انسان را خلق می کند و به او هم عقل می دهد و هم شهوت تا در جدال بین عقل و شهوت و با برتری عقل مقامی بالاتر از فرشتگان یافته و به مقام خلیفة الهی برسد.

رسول اعظم حضرت ختمی مرتبت محمدبن عبدالله (ص) در این باره  می فرماید:

اِنَ الله رَکَّبَ فِی المَلائکَةِ عَقلاً بِلاشَهوَةٍ وَ رَکَّبَ فِی البَهائِم شَهوَةً بِلاعَقلٍ وَ رَکَّبَ فی بَنی آدَمَ کِلَیهِما فَمَن غَلَبَ عَقلُهُ عَلی شَهوَتِهِ فَهُوَ خَیرٌ مِنَ المَلائِکَةِ وَ مَن غَلَبَ شَهوَتُهُ عَلی عَقلِهِ فَهُوَ شَرٌ مِنَ البَهائِمِ[1]

همانا خدای متعال در ملائکه عقل را بدون شهوت قرار داد و در حیوانات شهوت را بدون عقل و در فرزندان آدم هر دو را. پس هرکسی که عقلش بر شهوت و خواسته های درونیش غلبه کند از فرشتگان برتر است و هرکس که شهوتش بر عقلش چیره شود از حیوانات پست تر است.

همانگونه که قرآن کریم در مورد چنین انسانهایی می فرماید: اوُلئِکَ کَالاَنعامِ بَل هُم اَضَلّ [2]  آنان مانند چهارپایند بلکه پست تر از آنان می باشند.

لکن در مورد پیامبر اکرم(ص) در هنگام معراج در حدیث آمده است که جبرئیل در آسمان هفتم نتوانست پابپای رسول اعظم(ص) عروج نماید. لذا در پاسخ این  سوال پیامبر اکرم(ص) که می فرماید : چرا همراه من نمی آیی؟ می گوید:  لَو دَ نَوتُ اَنمُلَةَ لَاحتَرَقتُ [3] اگر باندازۀ بند انگشتی بالاتر بیایم پروبالم می سوزد.

مولوی در این باره می گوید:

احمد ار بگشاید  آن پر جلیل                                    تا ابد مدهوش ماند جبرئیل

چون گذشت احمد زسدره مرصدش                           وز مقام جبرئیل و از حدش

گفت او را  حین  بپر اندر پیم                                 گفت رورومن حریف تونیم

گفت بیرون زین حدای خوش فرّمن                          گر زنم پرّی بسوزن پرّ من[4]

به همین جهت است که در میان مخلوقات تنها انسان تاج کرامت و برتری را بر سر نهاده و از سرمایه های مادی و معنوی بیشماری برخوردار است که در زبان روایات به طلا و نقره تشبیه شده است.

امام صادق(ع) می فرماید:اَلنّاسُ مَعادِنُ کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَالفِضَّةِ[5]

مردم معدن هائی مانند معدن های طلا و نقره هستند.

داشتن چنین سرمایه های مادی و معنوی به انسان امکان می دهد تا در مسیر حرکتش به سوی خدا، گرفتار خواهشهای نفسانی و دام شیطانی نگردد و جز در راه بندگی خدا، که آزادی از همۀ بندها و حجاب هاست، قدم نگذارد. از ان جا که انسان در این مسیر با مشکلات فراوان و گردنه های بلندی روبه روست موفقیت و پیروزی اش در گرو تلاشی بی وقفه و خستگی ناپذیر و به تعبیر روایات « جهاد اکبر» است. جهادی که صحنۀ نبرد آن تمام عمر و دشمنان آن نفس انسان از یک سو و شیطان و یارانش از سوی دیگر است و ابزار و تجهیزات دشمن عبارت است از دنیا و لذت های آن .

همان گونه قبلاً اشاره شد از نظر قرآن کریم، کسانی که با زیرپا گذاشتن ارزشهای معنوی و عواطف انسانی، همچون حیوانات به تمتّع و بهره گیری از دنیا و لذت های آن مشغولند و جز انباشتن ثروت و تامین رفاه بیشتر و به دست آوردن مقام بالاتر و شهرت بیشتر و دیگر لذایذ دنیوی هدفی را دنبال نمی کنند، تنها در صورت ظاهر، انسان هستند و در واقع از حیوانات نیز پست تر و بی ارزش ترند.

بعضی از مفسرین در مورد آیه شریفۀ(( وَِاذَاالوُحُوشُ حُشَِرت)) [6] یعنی هنگامی که حیوانات در قیامت محشور شوند، گفته اند: منظور از وحوش انسان هایی هستند که در قیامت به صورت حیوانان محشور می شوند چرا که حیوانات مکلف نبوده و حشر و نشری ندارند. [7]

همۀ ارزش و اعتبار انسان در گرو پیروزی در این نبرد همیشگی است و تنها راه پیروزی بکار بستن سرمایه هایی است که خداوند در معادن وجود او قرار داده است و هدف از بعثت پیامبران نیز کمک به انسان در استخراج این معادن است.

انسان زمانی می تواند به هدف والای خود دست یابد که خود را بشناسد و مسیر و هدف خود را تشخیص دهد و با پرواز فکر و اندیشه به قله ی رفیع کرامت انسانی صعود کرده، با یقین کامل بر خدا توکل نماید و با برخورداری از تقوا به مقام قرب ومحبت الهی وارد شود و با تسلیم و رضا به آنچه ذات اقدس الهی خواسته شکرگذار نعمتهای بی حساب او گردد.

یکی از عواملی که در پیروزی انسان بر شیطان و نفس اماره تاثیر شگرف و غیرقابل انکاری دارد استفاده از غذای سالم، پاک وحلال است.

ممکن است در ابتدای امر این سوال پیش آید که غذا چگونه می تواند در اخلاق و روحیات و ملکات  نفسانی اثر بگذارد. چرا که آن مربوط به جسم است و این مربوط به روح. اما با کمی دقت و توجه به رابطه تنگاتنگ میان جسم و روح آدمی پاسخ این سوال روشن می شود.

در توضیح این مطلب بعنوان مثال باید گفت که:بسیار اتفاق می افتد که یک حالت بحرانی روحی و غم و اندوه شدید، جسم را در مدت کوتاهی ضعیف، پژمرده و ناتوان می سازد. موهای انسان را سفید ، چشم را کم نور و قوت و توان را از دست و پا می گیرد. عکس این مساله نیز صادق است. چرا که حالات خوب جسمانی از جمله ورزش در روح انسان اثر می گذارد. روح را شاداب و فکر را قوت می بخشد. همانگونه که این مطلب بعنوان ضرب المثل در میان توده های مردم جزء فرهنگ آنان شده که می گویند:

عقل سالم در بدن سالم است.

پیامبر اعظم(ص) نیز می فرماید: (( اِنَّ هذِهِ القُلُوبَ تَمُّلُّ کَماتَمّلُّ الاَبدانُ))[8]

   همانا روح ها همانند بدن ها مریض و بیمار می شوند.

 

 

 

دلائل و قرائن و شواهد

دلائل ما برتاثیر گذاری غذا ولقمه حلال یا حرام دراعمال و روحیات انسان عبارتند از:

 

 

الف) آیات قرآن کریم :

خدای متعال در آیۀ 41 سورۀ مائده درباره گروهی از یهود که مرتکب کارهای خلافی از قبیل جاسوسی بر ضّد اسلام و تحریف حقایق کتب آسمانی شده بودند، می فرماید:

اُولئِکَ الذَّینَ لَم پُردِاللهُ َان یُطَهِّرَ قُلوُبَهُم لَهمُ فِی الدَّ نیا خِزیٌ وَ لَهُم فِی الآخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ [9]

آنان کسانی هستند که خداوند نخواسته دل هایشان را پاک کند. برای آنان در دنیا ذلت و خواری و در آخرت عذابی بزرگ است.

سپس در ادامه می فرماید:سَمُّاعُونَ لِلکَذِب اَکَّالوُنَ لِلسُّحَتِ

آنان بسیار به سخنان تو گوش فرا می دهند تا آن را تکذیب کنند و بسیار مال حرام می خورند.

این تعبیر نشان می دهد که آلودگی دل های آنها بر اثر اعمالی همچون تکذیب آیات الهی و خوردن مال حرام بطور مداوم بوده است. زیرا بسیار از فصاحت و بلاغت دور است که اوصافی را برای آنها بشمرد که هیچ ارتباطی با جمله « لَم یُرِدِاللهُ اَن یُطَهِّرِ قُلُوبَهُم » نداشته باشد.

شیخ طوسی(ره) در تفسیر تبیان ذیل این آیه شریفه می نویسد: معنای  اَکّالُونَ لِلسُّحتِ    اینستکه ایشان زیاد سحت می خوردند و سحت مال حرام است.

سپس ایشان روایتی را از پیامبر اکرم (ص) نقل می کنند که می فرماید:سحت گرفتن رشوه در قضاوت است. همچنین روایتی را از امیرالمومنین علی(ع) آورده که می فرماید : « سحت عبارت است از رشوه در قضاوت و مهریه زن زناکار و کسب حجامت گر و اجرت جفت گیری حیوانات اهلی و پولی که بابت خرید سگ و خوک و مردار داده می شود و مزد ساحر و بکار گرفتن اموال در معصیت و نافرمانی خداوند.»[10]

مرحوم مقدس اردبیلی در زبدة البیان می نویسد: « والخبر غیر ظاهر الصحة والسند و بعض مافیه معدود من المکروهات »[11] این روایت از نظر دلالت و سند مخدوش می باشد چرا که بعضی از مواردی که در این روایت جزو مصادیق سحت و حرام شمرده شده در فقه شیعه از مکروهات بحساب می آید.

نتیجه اینکه خوردن مال حرام سبب تیرگی آئینه دل و نفوذ اخلاق رذیله و فاصله گرفتن از فضائل اخلاقی است.

دومین  آیه ای که بر تاثیر شدید خوردن مالی که از حرام به دست آمده یا نجس و پلید بوده و خوردن ان حرام است، در اعمال و رفتار و روحیات انسان و بعبارت دیگر در شکل گیری رذائل اخلاقی دلالت دارد آیه ی 91 سوره مائده است که پس از بازداشتن انسان های مومن از شراب و و قمار و بت پرستی بدلیل اینکه آنها پلیدند و از کارهای شیطان می باشند[12]، می فرماید:

ِانَّما یُریدُالشَّیطانُ اَن یُوقَعَ بَینَکُم العَداوَةَ وَالبَغضاءَ فِی الخَمرِوَالمَسیرِ وَ یَصُدَّکُم عَن ذِکرِاللهِ وَ عَنِ الصَّلوةِ فَهَل اَنتُم منتهَوُنَ [13]

همانا شیطان می خواهد بوسیلۀ شراب و قمار بین شما دشمنی و کینه ایجاد کند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد. آیا از این اعمال دست بر نمی دارید.

بی شک عداوت و بغضاء دو حالت درونی و اخلاقی است که در این آیه شریفه رابطه میان آنها و نوشیدن شراب ذکر شده و این نشان می دهد که غذا و نوشیدنی حرامی همچون شراب می تواند در شکل گیری رذائل اخلاقی همچون پرخاشگری و ستیزه جوئی و عداوت و دشمنی اثر بگذارد. همانگونه که در پایان آیۀ قبل نتیجۀ اجتناب و دوری از شراب و قمار و بت پرستی را فلاح و رستگاری می خواند.

صاحب تفسیر تبیان می نویسد: شیطان می خواهد بوسیله فریب دادن آنان و زیبا جلوه دادن شراب خواری بینشان دشمنی و کینه ایجاد کند تا اینکه آن هنگام که مست شدند و عقل هایشان زائل شد، اقدام بر کارهای زشت و قبیح و کارهائی که عقل هایشان آنان را ازآن اعمال زشت باز می داشت، نمایند. [14]

آیه سوم در این زمینه صراحت بیشتری داشته و عمل صالح و شایسته را نتیجه خوردن غذاهای پاک می داند.آنجا که خطاب به پیامبران الهی از جمله خاتم رسل حضرت محمد(ص) می فرماید:

یا اَیُّهَاالرُّسُل کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَاعمَلُوا صالِحاً اِنّی بِما تَعمَلوُنَ عَلیمٌ[15]

ای پیامبران از غذاهای پاکیزه بخورید و کارهای شایسته انجام دهید. بدرستی که من به آنچه شما انجام می دهید آگاهم.

شیخ طوسی ذیل این ایه شریفه می فرماید: صورت جمله « کُلوا»  صورت امری است و  مراد از آن اباحه است و مراد از طبیات حلال است. و گفته شده مراد از طیبات خوراکی های لذیذ است. پس بنا به وجه اول ( اینکه طیبات بمعنای حلال باشد) امر به خوردن یک امر مستحبی است چرا که معنای این قسمت از آیه می شود: از خوراکی های حلال به گونه ای که ستایش بر آن شایسته است، بخورید و بنابر وجه دوم معنایش اینست که خوردن خوراکی های لذیذ و مناسب طبع انسان جایز است. همانگونه که خداوند متعال می فرماید: قُل مَن حَرَّمَ زینَةاللهَ الَّتی اَخرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّیِّباتِ مِنَ الُرِّزقِ[16] بگو چه کسی حرام کرده زینتی را که خدا برای بندگانش آفریده و روزی های پاکیزه را.

وی در ادامه در توضیح این قسمت از آیه شریفه که می فرماید:   وَاعمَلُوا صالِحاً   می نویسد:

این جمله دستور خداوند متعال است به اینکه مردم خدای را در واجبات و مستحبات اطاعت کنند و مراد از صلاح استقامت و پایداری بر آنچه حکمت اقتضا می کند، می باشد.[17]

 

 

 

 

 

ب) روایات معصومین(ع):

1- شرط استجابت دعا پرهیز از غذای حرام است:

در حدیثی آمده شخصی نزد پیامبر اعظم(ص) آمد و عرض کرد:  اُحِبُّ اَن یُستَجابَ دُعائی

دوست دارم دعای من مستجاب شود. پیامبر(ص) فرمود: طَهِّر مَاکَلَکَ وَ لا تَدخُل بَطنَکَ الحَرام [18]

خوراکت را پاک کن و غذای حرام نخور.

آن حضرت در کلامی دیگر می فرماید: مَن اَحَبَّ اَن یُستَجابَ دُعائُهُ فَلیُطَیِّب مَطعَمَهُ وَ  مَکسَبَهُ [19]

 هرکس دوست دارد که دعایش مستجاب شود پس باید خوراکش و درآمدش را پاک نماید.

امام صادق(ع) نیز در این باره می فرماید:

اِذا اَرادَ اَحَدُکُم اَن یُستَجابَ لَهُ فَلیُطِب کَسبَهُ وَلیَخرُج مِن مَظالِمِ النّاسِ وَ اِنَّ اللهَ لایَرفَعُ دُعاءَ عَبدٍ وَ فی بَطنِهِ حَرامٌ اَوعِندَهُ مَظلَمَةُ لِاَحَدٍمِن خَلقِه ِ3

هرگاه فردی از شما بخواهد که دعایش مستجاب شود پس باید درآمدش را پاک کند و از عهده حقوق مردم بیرون آید. و بدرستی که خداوند دعای عبدی را که در شکمش حرام باشد یا حقی از حقوق یکی از بندگانش در آن باشد، بالا نمی برد.

 

 

 

2- غذای حرام مانع پذیرش نماز و روزه و دیگر اعمال شایسته می شود:

امیرالمومنین علی(ع) خطاب به کمیل بن زیاد نخعی می فرماید: اِنَّ الاِنسانَ یَبُوحُ مَن یَنزَحُ القَلبَ وَالقَلبُ یَقُومُ مِنَ الغَداءِ فَانظُر فیما تَغَذّی قَلبُکَ وَ جِسمُکَ فَاِذا لَم یَکُن ذِلکَ حَلالاَ لَم یَقبَلِ اللهُ تَعالی تَسبیحَکَ وَ لا شُکرَک[20] َ

همانا زبان آنچه را که در قلب است ظاهر می سازد و قوام قلب به غذا است. پس توجه داشته باش که قلب و جسمت را با چه چیزی تغذیه می نمائی. چرا که اگر غذائی که می خوری حلال نباشد خداوند نه ذکر و تسبیح تو را می پذیرد و نه شکر گذاریت را .

 

3- غذای حرام موجب قرار گرفتن در آتش جهنم است:

پیامبر اکرم (ص): در این باره می فرماید:

مَن اَکَلَ لُقمَةَ حَرامٍ  لَم تُقبَل لَهُ صَلوةٌ اَربَعینَ لَیلَةً وَلَم تَستَجِب لَهُ دَعوَةُ اَربَعینَ صَباحاً وَ کُلُّ لَحمٍ یُنبِتُهُ الحَرامُ فَالنَّارُاَولی بِهِ وَ اَنَّ اللُّقمَةَ الواحِدََةَ یُنبِتُ الَّحمَ [21]

هرکس لقمه حرامی بخورد نماز چهل شب او قبول نمی شود و دعای چهل روز او مستجاب نمی گردد و هر گوشتی از حرام بروید سزاوارتر به آتش جهنم است و همانا یک لقمه باعث رویش گوشت در بدن می شود.

عالم بزرگ شیعه میر داماد در کتاب مناهج الشارعین می نویسد:

در زمان بنی اسرائیل هفت سال متوالی قحطی شد و گریه و زاری و مناجات و طلب باران بجائی نرسید. از طرف خداوند به پیامبر وحی آمد که به ایشان بگو که چگونه دست خود را به دعا بلند می کنید در حالی که شکمتان را از حرام پر کرده اید و تا زمانی که حقوق مردم را به آنها بازنگردانید دعایتان به اجابت نخواهد رسید. [22]

 

 

4- غذای حرام موجب انتخاب باطل با وجود شناخت آن است:

سیدبن طاوس صاحب مقتل لهوف می نویسد:

روز عاشورا هنگامی که امام حسین (ع) خود را به لشگر دشمن معرفی می کند و می فرماید من نوه ی پیامبر و فرزند علی وزهرایم می گویند ما تو را می شناسیم ولی تا تو را نکشیم دست از تو بر نمی داریم.

در این هنگام حضرت رو به اصحاب کرده می فرماید می دانید برای چه اینها با وجود اینکه مرا می شناسند ، قصد کشتن مرا دارند؟ اِنَّما مُلئت بُطَونُهُم مِنَ الحَرامِ فَطَبَعَ اللّه علی قُلوبِهم  [23]همانا شکم های اینها از حرام پر شده است. پس خداوند بر دل های آنان مهر زده است.

 پیامبر اکرم(ص) می فرمایند: روز قیامت اقوامی هستند که با داشتن حسناتی مانند کوههای مکه امر می شوند که ایشان را به جهنم ببرند. گفته شد یا رسول الله آیا آنها در دنیا اهل نماز بودند .فرمود:آری نماز می خواندند و روزه می گرفتند و پاره ای از شب را به عبادت مشغول بودند. لکن هرگاه برایشان چیزی از دنیا پیدا می شد خود را بر آن می افکندند. یعنی رعایت حلال و حرام را نمی نمودند.[24]

نتیجه اینکه لقمۀ حلال باعث نورانیت دل، دستیابی به حکمت، استجابت دعا و آمرزش خداوند می شود. از طرفی لقمه حرام باعث افزایش گناه و معصیت، افول معنویت، عدم تاثیر موعظه ها شده و بی توجهی به اوامر و نواحی الهی را در پی دارد.

از رسول اکرم(ص) نقل شده است که فرمود:

لا یَدخُلُ الجَنَّةَ مَن نَبََتَ لَحمُهُ مِنَ السُّحتِ ، اَلنّارُ اَولی بِهِ[25]

کسی که گوشت بدنش از مال حرام و خوردن حرام روئیده باشد داخل بهشت نمی شود و آتش به چنین بدنی سزاوارتر است.

همچنین آن حضرت در کلام دیگری می فرماید:

َالعِبادَةُ مَعَ اَکلِ الحَرام ِکَالبِناءِ عَلَی الرََّملِ[26](وَ قیلَ عَلَی الماءِ)

عبادت و بندگی خداوند با خوردن مال حرام مانند ساختن بنائی است که روی ماسه بنا شده باشد.(در روایت دیگری گفته شده همانند بنای روی آب است)

ودر روایت دیگر از آن حضرت آمده است : اَلجَنَّةُ مُحَرِّمَةٌ عَلی جَسدٍ غُذِّیَ بِالحَرام [27]

بهشت بر کسی که از غذای حرام تغذیه نماید حرام است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ج) سخنان، اشعار و عملکرد علما و عرفا و صالحین:

 

شیخ بهاءالدین جبل عاملی معروف به شیخ بهائی از علمای بزرگ شیعه در کتاب مخلاة دربارۀ مال حلال از یکی از عرفا بنام حسن نقل می کند که می گفت: اگر گرده نان حلالی بدستم آید، آن را خشک می کنم. سپس می کوبم و به صورت گرد نرمی در می آورم. آن گاه آن را در جائی حفظ می کنم. تا اگر مریضی که بیماریش صعب العلاج است به من مراجعه کند، ذره ای از آن حلال خالص را به او بدهم تا از بیماری با خوردن آن ماده حلال برخیزد. [28]

قرآن مجید آن گاه که داستان اصحاب کهف را بیان می کند می فرماید: پس از آن که آنان از خواب طولانی بیدار شدند و تصور کردند که یک روز یا نصف روز خوابیده اند احساس گرسنگی کرده و تصمیم گرفتند که یکی از خودشان را به شهر بفرستند تا غذائی تهیه کند. می فرماید: فَابعَثُوا اَحَدَکُم بِوَرَقِکُم هذِهِ اِلَی المَدینَةِ فَلینَظُر اَیُّها اَزکی طَعاماً فَلیَأتِکُم بِرِزقٍ مِنهُ[29]

یکی از خودتان را با این پول به شهر بفرستید تا ببیند کدام طعام پاکیزه تر و حلال است آن گاه روزی شما را از آن بیاورد.

نکته قابل توجه این است که اصحاب کهف بعد از بیدار شدن از خواب چند صد ساله با وجود اینکه بسیار گرسنه بودند و ذخیره بدن آنها در این مدت طولانی مصرف شده بود ولی با ز به کسی که مامور خرید غذا می شود توصیه می کنند هر غذائی را نخرد بلکه بنگرد و دقت کند که در میان فروشندگان کدامیک غذایش از همه پاک تر است، آن را انتخاب کند.

ظاهراً این جمله مفهوم وسیعی دارد که هرگونه پاکی ظاهری و باطنی را شامل می شود و این توصیه ای است به همه رهروان راه حق که نه تنها به غذای روحانی بیندیشند بلکه مواظب پاکی غذای جسمانی شان نیز باشند. پاک از هرگونه آلودگی، حتی در بحرانی ترین لحظات زندگی نیز این اصل را فراموش نکنند.

مولوی در این زمینه می گوید:

علم و حکمت زاید از لقمه ی حلال                    عشق و رقّت آید از لقمه ی حلال

لقمه تخم است و برش اندیشه ها                       لقمه بحر و گوهرش اندیشه ها

چون ز لقمه توحسد بینی  و دام                            جهل و غفلت زاید، آن را دان حرام[30]

و برعکس دربارۀ لقمه ی حلال و آثار آن می گوید:

لقمه ای کو نور افزود و کمال                               آن بود آورده از کسب حلال[31]

حافظ نیز در مذمت لقمه حرام می گوید:

مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی                 چرا ملامت رند شرابخواره کنم

مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی        همان به است که میخانه را اجاره کنم[32]

حضرت زینب کبری (س) نیز در مجلس یزید به این نکته اشاره نموده و می فرماید:

وَکَیفَ یُرتَجی مُراقَبَةُ مَن لَقَطَ فوُهُ اَکبادَ الاَزکیاءِ وَ نَبَتَ لَحمُهُ مِن دِماءِ الشُّهَداءِ وَ نَضَبَ الحَربَ لِسِّیدِ الاَنبِیاءِ

چگونه امید می رود که نگهبانی و حراست کند از ما کسی  که جگر پاکان را در دهانش قرار دهد و از دهانش بیفکند و گوشتش از خون شهیدان بروید و نمّو کند و همیشه در جنگ و جدال با سرور پیامبران باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاثیرات مثبت و منفی نوشیدنی ها و خوراکی ها در ایجاد     فضائل و رذائل اخلاقی

 

در روایات فراوانی که در کتاب اطمعه و اشربه آمده رابطه بین بسیاری از غذاها و اخلاق خوب و بد بیان گردیده است بعنوان مثال:

 

1-گوشت حیوانات

در روایات متعددی که از پیامبر اکرم (ص) و ائمه معصومین(ع) آمده نخوردن گوشت را در مدت 40 روز موجب بدخلقی می داند و می فرماید: مَن تَرَکَ اللَّحمَ اَربَعینَ صَباحاً ساءَ خَلقُهُ[33]

هرکس چهل روز گوشت را ترک کند اخلاق او بد می شود. از این روایت استفاده می شود که د ر گوشت ماده ای است که اگر برای مدت طولانی از بدن قطع شود، در روحیات و اخلاق او اثر می گذارد و کج خلقی و بد اخلاقی به بار می آورد.البته استفاده زیاد از گوشت حیوانات نیز در بعضی از روایات مذموم شمرده شده است: لا تَجعَلوُ ابُطُونَکُم مَدفَنُ الحَیوانات [34]

شکم هایتان را از مدفن حیوانات قرار ندهید. یعنی از گوشت حیوانات زیاد نخورید.

 

2- روغن زیتون یا هرگونه روغن مایع:

پیامبر اکرم(ص) می فرماید: عَلَیکُم بِالزَّیتِ فَاِنَّهُ یَکشِفُ  المُرَّةِ..... وَ یُحَسّنُ الخُلقَ[35]

بر شما لازم است که از روغن زیتون استفاده کنید، زیرا صفرا را از بین می برد و اخلاق انسان را نیکو می کند.

 

3- گوشت دُرّاج

امام صادق(ع) از قول رسول مکرم اسلام(ص) نقل می کند که آن حضرت فرمود:

مَن سَرَّهُ اَن یَقِلَّ غَیظُهُ فَلیَاکُل لَحمَ الدُّراجِ [36]

کسی که دوست دارد خشم او کم شود گوشت دراج بخورد. از این تفسیر بخوبی استخراج می شود که رابطه ای میان تغذیه و خشم و بردباری وجود دارد.

 

4- خوردن خون

تفسیر عیاشی در روایت مشروحی از امام صادق(ع) درباره اینکه چرا خداوند متعال خون را حرام کرده می نویسد:

وَ اُمَّاالدُّمُ فَاِنَّهُ یُورِثُ اللکَلبَ وَ قَسوَةَ القَلبِ وَ قِلَّةَ الرَّافَةِ وَالرَّحمَةَ، لا یُوَمَّنُ اَن یَقتُلَ وَلَدَهُ وَ والِدَیهِ[37]

علت اینکه خداوند متعال خون را حرام کرده این است که سبب جنون و سنگدلی و کمی رافت و مهربانی می شود تا آنجا که ممکن است فرزند یا پدر و مادرش را به قتل برساند.

 

5- نوشیدن شراب

در بخش دیگری از روایت سابق امام صادق(ع) می فرماید:

وَ اَمَّا الخَمرُ فَاِنَّهُ حَرَّمَها لفعلها وَ فَسادِها. اِنَّ مُدمِنَ الخَمرِ کَعابِدِالوَثَنِ وَ یُورِثُ اِرتِعاشاً وَ یُذهِبُ بِنُورِهِ وَ یُهَّدِمُ مُرُوَّتَهُ[38]

اما اینکه چرا خداوند شراب را حرام کرده، بخاطر تاثیر و فسادش می باشد. همانا شخص دائم الخمر مانند بت پرست است. بدنش لرزان می شود و نور معنویت او را از بین می برد و شخصیت او را ویران می سازد.

 

6- انگور

در روایات متعدی در کتاب کافی رابطه میان خوردن انگور و برطرف شدن غم و اندوه دیده می شود. از جمله در حدیثی از امام صادق(ع) می خوانیم:

 

شَکی نَبِیُّ مِنَ الاَنبِیاءِ اِلَی اللهِ عَزَّوَجَلَّ الغَمَّ قَاَمَرَهُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ بِاَکلِ العِنَبِ[39]

یکی از پیامبران الهی از غم و اندوه و افسردگی به پیشگاه خداوند متعال شکایت کرد. خداوند متعال به او دستور داد که انگور بخورد.

 

7- انار

در احادیث متعددی نیز رابطه میان خوردن انار و از بین رفتن وسوسه های شیطانی و بوجود آمدن نورانیت قلب دیده می شود. از جمله حدیث معتبری از امام صادق(ع) آمده است که فرمود:

مَن اَکَلَ رُمُّانَةً عَلَی الرّیقِ َانارَت قَلبُهُ اَربَعینَ یَوماً[40]

کسی که یک انار را ناشتا بخورد چهل روز قلبش نورانی می شود.

 

8- خوردن ((بِه))

در روایات متعددی در باب اطمعه و اشربه تعبیراتی دیده می شود که همه نشانه ارتباط تغذیه با روحیات و مسائل اخلاقی است. بعنوان مثال در حدیثی از رسول اکرم(ص) می خوانیم که به جعغربن ابی طالب (ع) فرمود: یا جَعفَر کُل السَّفَرجَلَ فَاِنَّهُ یُقَوِّی القَلبَ وَ یُشجُعِ الجِبانَ[41].  ((بِه)) بخور که قلب تو را تقویت می کند و ترسو را شجاع می سازد.

 

9 – عسل

در احادیث اسلامی در ارتباط با نوشیدن عسل با صفای قلب، از امیرالمومنین علی(ع) می خوانیم که می فرماید:َالعَسَلُ شِفاءٌ مِن کُلِّ  داءٍ وَلاداءَ فیهِ . یَقِلُّ البَلغَمَ وَ یَجُلَّیِ القَلبَ.[42]

عسل شفای تمام بیماری هاست و در آن بیماری نیست. بلغم را کم می کند و قلب را صفا می بخشد.

 

10- پُرخوری:

در برخی روایات رابطه میان غذای اضافی و سنگدلی و قساوت و عدم پذیرش موعظه دیده می شود. از جمله در کتاب اعلام الدین از پیامبر اعظم(ص) نقل شده است که فرمود:

اِیّاکُم وَ فُضُول المَطعَم فَاِنَّهُ یَسُمُّ القَلبَ بِالقَسوَةِ وَ یُبطِئُ بِالجَوارِحِ عَنِ الطَّاعَةِ وَ یَصُمُّ الهِمَمَ عَن سُماعِ المَوعَظَةِ[43]

از غذای اضافی بپرهیزید که قلب را پُر از قساوت می کند واز اطاعت حق تنبل می سازد و گوش را از شنیدن موعظه باز می دارد.

فضول الطعام(غذای اضافی) ممکن است اشاره به پرخوری  باشد یا غذاهای باقی مانده و فاسد شده. در هر حال این روایت از رابطه تنگاتنگ میان تغذیه و مسائل اخلاقی خبر می دهد.

همین معنا در بحارالانوار از برخی راویان اهل سنت از پیامبر اکرم(ص) نقل شده است. از این حدیث بخوبی استفاده می شود که غذای اضافی و پرخوری سه پیامد سوء دارد: قساوت قلب می آورد، انسان را از عبادات و طاعات تنبل می کند، و گوش  شنوا را در برابر مواعظ و پندها از انسان می گیرد.

این مطلب کاملاً محسوس است که وقتی انسان غذای زیاد و سنگین می خورد عبادات را به زحمت بجا می آورد و نشاطی برای عبادت ندارد. بعکس هنگامی که غذای ساده و کم می خورد قبل از اذان صبح بیدار می شود، نشاط داشته و حال مطالعه و عبادت دارد.

همچنین به تجربه رسیده است هنگامی که انسان روزه می گیرد رقت قلب پیدا می کند و آمادگی بیشتر برای شنیدن مواعظ در او ایجاد می شود. برعکس هنگامی که شکم پُر است فکر انسان درست کار نمی کند و خودش را از خدا دور می بیند.

نتیجه اینکه رابطه نزدیکی میان تغذیه و روحیات و اخلاقیات وجود دارد. البته نمی توان ادعا کرد که غذاها علت تامه برای اخلاق خوب و بد است چرا که علل و عوامل متعددی در پدید آمدن اخلاق رذیله یا فضائل اخلاقی نقش دارند لکن آنچه مسلم است این است که طبق آیات و روایات فوق یکی از عوامل زمینه ساز پاکی و اخلاق، تغذیه است هم از نظر نوع غذاها و هم از نظر حلال و حرام بودن آن ها.

دانشمندان امروز نیز معتقدند بسیاری از پدیده های اخلاقی بخاطر هورمونهائی است که غده های بدن تراوش می کند و تراوش غدّه ها رابطه نزدیکی با تغذیه انسان دارد.

بر همین اساس بعضی معتقدند که گوشت هر حیوانی حاوی صفات آن حیوان است، و از طریق غدّه ها و تراوش آن ها در اخلاق کسانی که از آن تغذیه می کنند اثر می گذارد. گوشت  درندگان انسان را درنده خو می کند و گوشت خوک صفت بی بند و باری جنسی را که از ویژگیهای این حیوان است به خورنده آن منتقل می سازد.

این از نظر طبیعی و مادّی، از نظر رابطۀ معنوی نیز آثار خوردن غذای حرام غیرقابل انکار است و همانگونه که در آیات و روایات آمده است غذای حرام قلب را تاریک و روح را ظلمانی می کند و فضائل اخلاقی را ضعیف می سازد و باعث ایجاد رذائل اخلاقی در انسان می شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمونه های تاریخی اثرات لقمه های حرام

 

الف) قضاوت یا لقمه حرام

مسعودی در مُروج الذَّهَب از فضل بن ربیع نقل می کند که یکی از علما بنام شریک بن عبدالله روزی وارد بر ((مهدی)) خلیفه عباسی شد. مهدی به او گفت: باید حتما یکی از سه کار را انجام دهی. شریک سوال کرد کدام سه کار؟ گفت: یا قضاوت را ازسوی من بپذیری و یا تعلیم فرزندم را بر عهده بگیری، و یا غذائی با ما بخوری.

شریک بن عبدالله قدری فکر کرد و گفت: سومی از همه آسان تر است. مهدی عباسی او را نگه داشت و به آشپز گفت: غذائی از خوراک مغر آمیخته با شکر و عسل برای او فراهم ساز. هنگامی که شریک از آن غذای بسیار لذیذ و طبعاً حرام فارغ شد. آشپز رو به خلیفه کرد و گفت: این پیرمرد بعد از خوردن این غذا هرگز بوی رستگاری را استشمام نخواهد کرد.

فضل بن ربیع می گوید: مطلب همین گونه شد و شریک بن عبدالله بعد از این ماجرا هم به تعلیم فرزندان او پرداخت و هم منصب قضاوت این خلیفه غاصب عباسی را پذیرفت.

روزی برای گرفتن حقوق خود نزد حسابدار مهدی عباسی رفته بود و درباره کسری آن چانه می زد. حسابدار گفت: مگر پارچه فروخته ای؟ گفت: بخدا مهمتر از پارچه فروخته ام. دینم را فروخته ام. [44]

 

ب) جنایت و لقمه حرام 

بخت النّصر که از جنایتکاران معروف تاریخ است وقتی بر بنی اسرائیل مسلط شد و فهمید که آنان حضرت یحیی (ع) را به شهادت رسانده اند، دستور قتل عام مردم را داد و دهها هزار نفر از آنان را از دم تیغ و شمشیر گذراند. نقل شده که این جنایتکار والدالزنا و فرزند نامشروع بود. مادرش او را در جائی گذاشته بود وقتی آمد دید مشغول خوردن شیر از یک سگ می باشد. [45]

 

ج) محبت علی (ع) و لقمه حلال

به ابوالاسوددوئلی یکی از اصحاب امیرالمومنین علی(ع) خبر دادند که نماینده ای از سوی معاویه آمده و برای تو هدایای گرانبهائی از جمله چند ظرف عسل مصفا آورده است بسیار ناراحت شد. به خانه آمد تا هدایائی را که برایش آورده اند پس بدهد. دختر ابوالاسود که از ماجرا بی خبر بود به گمان اینکه این عسل ها با هماهنگی پدر به خانه آورده شده است، مقداری از عسل ها را خورد. وقتی پدر برگشت و متوجه خورده شدن مقداری از عسل ها توسط دخترش شد گفت: می دانی این عسل ها را برای چه آوردند؟ برای اینکه عشق و محبت امیرالمومنین علی (ع) را از دل تو بیرون کنند. دختر با شنیدن این سخن دست در دهان کرد و آنچه خورده بود بالا آورد و گفت:

اَبِالشَّهدِالمُزَعفَرِ یَابنَ هِندٍ                                         نَبیعُ عَلَیکَ ایماناً وَ دیناً

مَعاذَاللهَ وَ کَیفَ یَکُونُ هَذا                                        وَ مَولانا اَمیرُالمُومِنینا[46]

 

ای پسر هند جگر خواره آیا با عسل مُصفا می خواهی ما ایمان و دینمان را به تو بفروشیم. بخدا پناه می برم. چگونه چنین چیزی ممکن است در حالی که مولای ما امیرالمومنین علی (ع) است.

 

د) جهاد و مبارزه در سایه  تربیت و لقمه حلال

 

شهید شیخ فضل الله نوری آن مرد بزرگ و مجاهد فی سبیل الله و مرجع تقلید و دلسوز ملّت از دامن مادری پاک و صلب پدری با کرامت قدم به عرصه هستی نهاد. پدر و مادر در تربیت او سخت کوشیدند. پدر با تمام وجود خود را وقف رشد و کمال و تربیت فرزند کرد. چون فرزندش را در سایه کرامت پدریش عاشق علم و عمل دید او را به نجف فرستاد. وی  در محضر اساتید بزرگی همچون شیخ انصاری و میرزای شیرازی و میرزا حسین نوری تلمذ کرد و از علم و معرفت آنان بهره های فراوان گرفت. با کوله باری از دانش و فضیلت و علم و عمل و اخلاق و تقوا به تهران برگشت. در راس علمای بزرگ قرار گرفت. جرقّه مبارزه با ظلم و زور و ستم را در سایه ی مشروطه مشروعه او زد. انقلاب، به ثمر رسید. ولی خود باختگان آلوده در رگ و پی حکومت نفوذ کردند و انقلاب مشروطه را بسوی رنگ گیری از لندن سوق دادند. از میان همه علما او نسبت به این واقعیت تلخ تیز بین تربود.فریاد کشید، هجرت کرد، اعلامیه داد ولی بجائی نرسید تا اینکه گرفتار شد و محکوم به اعدام. اعدامش به این علت بود که مشروطه مشروعه و مجلس شورای اسلامی، مجلسی متکی به قرآن و روایات و نهج البلاغه و فقه شیعه می خواست. نیتش خالص بود، خواسته اش خدائی بود، سوز دل و بینائی و بصیرت داشت و این همه را از پدر و معلمان آموخته  و ثبات آن را از دامن مادر گرفته بود و تمام اینها را با نوری که از لقمۀ حلال به دست می آید به هم آمیخته بود[47]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برخی از مصادیق لقمه حرام (کسب و درآمد حرام)

 

 

مرحوم شیخ انصاری از علمای بزرگ شیعه نزدیک به یک سوم از کتاب مکاسب را به مکاسب محرمه اختصاص داده و به تجزیه و تحلیل و بیان مصادیق و احکام آن پرداخته است. وی انواع کار و کسب حرام را پنج قسم معرفی کرده است:

1- کسب درآمد از طریق خرید و فروش اشیائی که ذاتا نجس هستند.

 2- خرید و فروش کالاهائی که بخاطر قصد حرام، حرامند مانند خرید و فروش بتها و آلات قمار و موسیقی حرام و فروش اسلحه و مهمات جنگی به دشمنان دین و حکومت اسلامی.

 3 – خرید و فروش کالاهائی که استفاده حلال قابل توجه ندارند

4- کسب درامد از طریق کارهائی که فی نفسه حرامند همچون کم فروشی و نگهداری و نمایش تصاویر مبتذل و حرام و رشوه دادن و رشوه گرفتن و نگهداری کتب ضالّه و غش زدن و غنا و آواز خوانی حرام و کمک به ستمگر و پذیرفتن ولایت حاکمان ظالم

 5- دریافت مزد در کارهای واجب .

البته در پایان به مباحثی همچون خرید و فروش قرآن کریم و قبول هدیه از ستمگر و خراج و مقاسمه و شرایط زمین خراجی و امثال آن نیز پرداخته است. [48]

با نگاهی اجمالی به این مطالب مصادیق بارز و روشن آن را در عصر و جامعه خود می یابیم و با تیزبینی و دقت نظر بیشتر در این مصادیق به این نتیجه می رسیم که:

با پیشرفت بشر در علم و تکنولوژی نه تنها انسان به موازات آن در معنویات و رسیدن به تعالی روح رشد نکرده بلکه باید گفت روز به روز و لحظه به لحظه کار سخت تر و مشکل تر می شود تا آنجا که امام معصوم(ع) می فرماید: نگه داشتن دین در آخرالزمان از نگه داشتن آتش سرخ و گداخته در کف دست سخت تر است.

امید اینکه این مجاهدت ها و تلاشها در سایه نظام جمهوی اسلامی و برهبری حضرت آیة الله خامنه ای حفظ الله زمینه ای شود برای قیام و انقلاب جهانی مهدی موعود ولی عصر(عج)  .   انشاءالله به امید آن روز...

 

 

 

 

 

                           مصطفی رجائی پ عضو هیات علمی گروه فقه دانشکده الهیات                                                                           دانشگاه آزاد اسلامی مشهد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ :

الف) قرآن کریم

 ب) نهج البلاغه

 

1- ابی ورام ، احمد ،  مجموعه ورام،

2- امینی ، ابراهیم ،  خودسازی یا تزکیه و تهذیب نفس

3- انصاری، شیخ مرتضی، مکاسب محرمه

4-  جلال الدین محمد بلخی  ، مثنوی معنوی،

5- جلالی، محسن، مجموعة الاخبار

6- سید بن طاووس،  سوگنامه سالار شهیدان ، ترجمه لهوف، علیرضا رجالی تهرانی،

. شیخ بهائی، مخلاة،

7- طوسی، شیخ الطائفه ابی جعفرمحمدبن الحسن، التبیان تفسیرالقرآن

8- قمی ، شیخ عباس ،سفینةالبحار،

 

 9- کلینی ، محمد بن یعقوب  ،فروع کافی،

 

10- لاری،           ، مجموع الرسائل

11- محمدی ری شهری ،        ، میزان الحکمه

12- مجلسی ، محمد باقر ، بحارالانوار،

13- مقدس اردبیلی، احمد بن احمد ، زبدة البیان

14- مسعودی، ابولحسن علی بن حسین، مروج الذهب

15- میر داماد، مناهج الشارعین

16- نوری ، میرزا حسین ، مستدرک الوسائل،

 

 17- تفسیر نورالثقلین،

18- دیوان حافظ.

19- التحفة السنیة فی شرح النحبة المحسنیه،

 



1- تفسیر نورالثقلین،ج3 ، 188

2-.سوره اعراف،ایه 179

3- تفسیر سوره نجم، آیات 1 تا 18

4-مثنوی معنوی،مولانا جلال الدین محمد بلخی، دفتر چهارم، بیت 3800، ص 638

1- فروع کافی،ج8، ص 177

2- سوره تکویر، آیه 5

3- خودسازی یا تزکیه و تهذیب نفس، ص28،ابراهیم امینی

1. نهج البلاغه، حکمت 89، ص 421

1-  سوره مائده، آیه 41

1- طوسی، شیخ الطائفه ابی جعفرمحمدبن الحسن، التبیان فی تفسیرالقرآن،ج3،ص528: و قوله: ((اکّالون للسحت معناه انه یکثراکلهم للسحت و هوالحرام و روی عن النبی(ص) انه قال:السحت الرشوة فی الحکم... و روی عن علی(ع) انه قال:السحت الرشوة فی الحکم و مهرالبغی و عسیب الفحل.....))

2. مقدس اردبیلی، زبدة البیان، ص 366

3-  یا اَیُهَا الَّذینَ آمَنُو اِنَّمَا الحَمزُ وَالمَسیرُ وَالاَنصابُ وَالاَزلامُ رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّیطانِ فَاجتَنِبوُهُ لَعَلَکُم تُفلِحوُنَ. (سوره مائده/ایه 90)

 

4- سوره مائده/آیه 91

 

1. طوسی، شیخ الطائفه ابی جعفر محمدبن الحسن، التبیان فی تفسیرالقرآن،ج4، ص18: ((والشیطان انما یرید ایقاع العداوة والبغضاء بینهم بالاغراء المزین لهم ذلک حتی اذا سکروا زالت عقولهم و اقدموا من المکاره و القبائح علی ما کانت تمنعه منه عقولهم))

2- سوره مومنون/آیه 51

3- سوره اعراف/ایه 31

1- شیخ طوسی، تبیان، ج 7، ص374: « و صورة ((کلوا)) صورة الامر، والمراد به الاباحه... والطیبات الحلال و قیل هوالمستلذّ، فعلی الوجه الاول یکون امراً بنفل، لانّ تقدیره کلوا من الحلال علی الوجه الذی یستحق به الحمد. و علی الثانی یکون علی الاباحه کما قال تعالی: قل من حرم زینة الله ...... و قوله ((واعملو صالحاً)) امر من الله لهم بان یعملوالطاعات، واجباتها و نوافلها، و الصلاح الاستقامة، علی ما تدعو الیه الحکمة ».

2- بحارالانوار،ج90،ص 373

3- همان،همان

1. سفینةالبحار، ماده حلل

2. جلالی، محسن، مجموعة الاخبار، ص 492

1. میر داماد، مناهج الشارعین، ص 302

2. سطوگنامه سالار شهیدان، سید بن طاووس، ترجمه لهوف، علیرضا رجائی تهرانی، ص 118

3- مجموعه ورام، ج1، ص16،: « لیجیئُن اقوام یوم القیامة لهم من الحسنات کجبال تهامه فیومربهم الی النار قیل یا رسول الله کانوا یصلون و یصومون و یا خذون وهناً من اللیل لکنهم اذا لاح لهم شی ء فی الدنیا و ثبوا له».

1-میزان الحکمه، ج2 ص 373

2- بحارالانوار، ج 100 ، ص 16

3- مجموع الرسائل لاری، ص 56

 

1- شیخ بهائی، مخلاة، ص 208

2-سوره کهف، آیه 19

1. مثنوی معنوی، مولانا جلال الدین محمد بلخی، دفتر اول

2. همان، بیت 1642،ص 82

3.دیوان حافظ

1. کافی، ج6، ص 309

2. التحفة السنیة فی شرح النحبة المحسنیه، ص 227

3. مستدرک الوسائل، ج 16، ص 365

1. کافی، ج6، ص 312

2. کافی،ج6،ص240

3- همان،ص 243

1-همان،ص 351

2- کافی،ج6، ص 354

3-همان،ص 357

4- همان،ص332

1- بحارالانوار،ج100، ص 27

1. مروج الذهب، ج2، ص 315، مسعودی، ابولحسن علی بن حسین

1.

2.

1.

1. انصاری، شیخ مرتضی، مکاسب محرمه

 
نوشته شده در روز ساعت 05:35:42 ب.ظ توسط مصطفي رجائي پور نظردهيد (0)
در آستانه شهادت
http://zohoor.persiangig.com/image/mahdiyeh.jpg

در آستانه شهادت

فاطمه علیهاسلام روزهای آخر عمر خود را سپری می‏کرد و به شدت از ابوبکر و عمر ناراضی بود، اما آنها که نارضایتی فاطمه را به صلاح حکومت خود نمی‌دیدند، آمدند تا به عنوان عیادت، رضایت وی را جلب کنند. فاطمه زهرا ابتدا نپذیرفت اما آنها پس از چند بار، امیرالمؤمنین علیهالسلام را واسطه کردند و بالاخره با اصرار زیاد به عیادت او آمدند . در همین ملاقات بود که فاطمه علیهاسلام رسماً نارضایتی خود را به گوش آنها رساند.

کم کم فاطمه علیها سلام آستانه شهادت قرار گرفت. دستور داد برایش تابوت ساختند و سپس به امیرالمؤمنین وصیت نمود.

شهادت و دفن

روح پاکش در عصر یک روز غم‏انگیز از خانه دلتنگ دنیا پر کشید و به درجه رفیع شهادت نایل شد.
خبر شهادت آن حضرت فوراً در بین مردم انتشار یافت و مدینه یک‌پارچه عزا و گریه شد . سیل جمعیت برای دلداری و تسلیت امیرالمؤمنین و فرزندان خردسال فاطمه به طرف آن خانه کوچک سرازیر بود تا کم‌کم خورشید غروب کرد.

مردم متفرق شدند و علی تنها شد. شب بود؛ او شخصاً برای تغسیل و تدفین اقدام فرمود. شبانه آن بدن آزرده را همراه باران اشک خود غسل داد و کفن نمود و با عده کمی از شیعیان خاص خود بر او نماز خواند و بدن بی‌جان فاطمه را در گوشه‏ای دور از چشم بیگانگان به‌خاک سپرد ؛ سپس با دستی خالی و سینه‏ای پردرد به سوی قبر مطهر رسول خدا رو کرد و با کلماتی دلسوز خاطر خود را تسلی داد.

صبح شد و مسلمان‌ها که از تدفین فاطمه علیهاسلام خبر نداشتند جمع شدند. وقتی که از دفن زهرا مطلع شدند با کمال جسارت خواستار نبش قبرش شدند که ناگهان با غرش شیر خدا، نفس‌ها در سینه‏ها حبس شد و از تصمیم خود منصرف شدند.

 
نوشته شده در روز ساعت 10:14:46 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
سنت وقف در سيره امير مومنان (ع )
 گرچه سنت وقف در سيره تمامي معصومان ، امامان و اهل بيت عصمت و طهارت ( عليهم السلام ) ساري و جاري بود و آن بزرگواران بیش از دیگران به آن عامل و پایبند بودند ولیکن اين سنت در سيره امير مؤمنان حضرت علي (ع ) ظهور و بروز بيشتري داشت.
آن حضرت چه آن زمانی که از حکومت دور و خانه نشینی اختیار کرده بود و چه آن زمانی که در راس حکومت و خلافت قرار داشت ، به مسئله عملی وقف توجه کافی و وافی داشت.
نمونه ذيل که یکی از وقف نامه های اموال و املاک امير مؤمنان (ع ) است در سال های حکومت و خلافت آن حضرت تحریر گردید که به مناسبت دهم جمادی الاولی سالروز تحریر آن ، تقدیم شما عزيزان و کاربران محترم مي گردد تا انشاء الله الرحمن یک فرهنگ عمومي و همه گاني براي تمام پيروان و شيعيان آن حضرت ، به ویژه حاکمان و متصدیان امور حکومت قرار گيرد.

 -------------------------------

امام علي بن ابي طالب (ع) در دهم جمادي الاولي سال 39 هجري قمري ، درحالي که ابوهياج اسدي و عبيدالله بن رافع را شاهد گرفته بود، با دست خط مبارک خود، وقف نامه اي نوشت و بخشي از اموال و دارايي هاي خويش را وقف نمود.

اموالي که آن حضرت، وقف نموده بود عبارتنداز :

1- تمامي دارايي هاي آن حضرت در منطقه (ينبع) (واقع در غرب مدينه و در ساحل درياي سرخ )، اعم از اراضي، آب و بنا 
 2- اموال آن حضرت در (وادي القري )
 3- اموال آن حضرت در (وادي ترعه)
 4- دارايي هاي آن حضرت در (إذنيه).                                                

در ضمن، تمامي غلامان و بردگاني که در اين اراضي و املاک مشغول به کار بودند، همگی را در راه خدا آزاد کرد، جز چند نفر از آن ها را که به خاطر لطف و احسان بيشتر به آنان، در پيش خود نگه داشت، تا با کار و تلاش در اين اراضي، خود آنان نيز سهمي از درآمدها داشته باشند.

آن حضرت در آغاز وقفنامه اش، چنين آورد: هذا ما أمر به و قضي به في ماله عبدالله علي أميرالمؤمنين، ابتغاء وجه الله ليولجني الله به الجنّه، و يصرفني عن النّار و يصرف النّار عنّي يوم تبيض وجوه و تسود وجوه...

امام علي (ع) این وقف را براي سه منظور معين نمود: يک سوم آن براي انفاق در راه خدا، يک سوّم براي مخارج بني هاشم و اولاد عبدالمطلب، و يک سوّم ديگر براي اولاد ابي طالب(ع).

آن حضرت، فرزند ارشد خود،حضرت امام حسن مجتبي(ع ) را متولي موقوفات نمود و به وي اجازه داد به اندازه هزينه و مخارج خويش از آن ها استفاده نمايد و پس از او امام حسين (ع) را به همين منوال، براي تصدي صدقات و موقوفات معين کرد و براي پس از امام حسين (ع)، ملاک و مناطي تعيين کرد و فرمود : فان حدث لحسن أو حسين حدث، فان الآخر منهما ينظر في بني علي، فان وجد فيهم من يرضي بهديه، و اسلامه، وأمانته فانّه يجعله ان شاء، و ان لم يرفيهم بعض الذي يريد، فانّه يجعله الي رجل من ولد ابي طالب يرضاه، فان وجد آل أبي طالب يومئذ قد ذهب کبيرهم و ذوو رأيهم و ذوو أمرهم، فانّه يجعله الي رجل يرضاه من بني هاشم.

آن حضرت در بخشي ديگر از اين وقفنامه فرمود: ولا يحل لإمرئ مسلم يؤمن بالله و اليوم الآخر أن يقول في شيئ قبضته في مال، و لا يخالف فيه عن أمري الذي أمرت به عن قريب و لابعيد. (1)

مطالعه و دقت در اين وقفنامه مسايل گوناگوني براي انسان روشن مي سازد و در پي آن، پرسش هايي در ذهن انسان پديد مي آورد که پرداختن به آن ها، مجال ديگري مي طلبد.

 ------------------------------

1- تاريخ المدينة ، ج 1، ص 225

 
نوشته شده در روز ساعت 07:26:14 ق.ظ توسط سيد تقي واردي كولائي نظردهيد (0)
آمريکا مانند حيوان درنده و وحشي ايست که به فرموده خداوند ان تحمل عليه يلهث او تترکه يلهث (176 اعراف)

آمريکا مانند حيوان درنده و وحشي ايست که به فرموده خداوند ان تحمل عليه يلهث او تترکه يلهث (176 اعراف)

امام جمعه باغين حجه الاسلام ابراهيمي امروز (27/1/89) در خطبه هاي نماز جمعه که با حضور گرم مردم خداجوي باغين برگزار گرديد با اشاره به تهديدات رئيس جمهور آمريکا گفت

خوي استکباري و ستيزه جويي آمريکا خوي همان حيوان وحشي و درنده ايست که قرآن ميفرمايد فمثله کمثل الکلب ان تحمل عليه يلهث او تترکه يلهث ( چه به آن حمله کني چه آن را رها کني پارس خواهد کرد )  

خوي کشورهايي مثل آمريکا حمله وتجاوز به کشورهايست که از آنها بترسند اما اگر از آنها نترسيدي جرئت نمي کنند حمله کنند

آمريکا هرگز جرئت حمله به ايراني که مانند شير در مقابل آنها ايستاده است را ندارد اگر تهديد ميکنند از ترس خودشان پارس ميکنند موفقيت هاي روز افزون علمي و صنعتي ايران اسلامي ، يکپارچه گي و وحدت ملي مردم ما ، ولايت مداري و اطاعت از رهبري معظم انقلاب و ايستادگي ملت در مقابل فتنه گران و طراحان انقلاب مخملي باعث عصبانيت رئيس جمهور خام و نابخرد آمريکا شده که اين چنين گستاخانه کشور توانمند و قدرتمند ايران اسلامي را تهديد به حمله اتمي ميکند غافل از اينکه آن روزي که ما دستمان حتي از سلاحها ي معمولي خالي بود و ارتش و سپاه منظم و منسجمي نداشتيم از آنها نهراسيديم و بيني نخوت آنها را به خاک مذلت ماليديم جه رسد به امروز که به پيشرفته ترين سلاحهاي روز دنيا که با دستان توانمند جوانانمان ساخته ايم مسلح هستيم و نيروهاي هوايي ، دريايي و زميني ارتش و سپاهمان از قدرتمند ترين نيروهاي ارتشهاي دنياست و خود آمريکا بهتر از قدرت دفاعي و توان تهاجمي ما آگاه است ديگر وقت اين لاف و گزاف ها گذشته است

اي مگس عرصه ي سيمرغ نه جولان گه توست                    

عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري

دفتر امام جمعه باغين       

 
نوشته شده در روز ساعت 05:35:12 ق.ظ توسط حسين ابراهيمي نظردهيد (0)
حضرت فاطمه(س) کوثر بیکران حق


      

بسم‌الله الرحمن الرحیم. انا اعطیناک الکوثر فصل لربک و انحران شانئک هوالابتر

ترجمه: ای پیامبر، مسلماً به تو کوثر (خیر کثیر و برکت فراوان) عطا خواهیم کرد، پس (به شکرانة این نعمت بزرگ) برای پروردگارت نماز بخوان و شتر قربانی کن- مسلماً دشمن تو ابتر و بلاعقب است.

«مشخصات سورة کوثر»

1- بنابر مشهور در مکه نازل شده است ولی بعضی احتمال مدنی بودن آن را داده‌اند و این احتمال نیز داده شده است که این سوره دوباره نازل شده یکبار در مکه و بار دیگر در مدینه ولی روایاتی که در شأن نزول این سوره در تفاسیر فریقین ذکر شده، قول مشهور را که این سوره مکی است تایید می‌کند.

2- کوچکترین سوره قرآن است که دارای سه آیه می‌باشد.

3- پانزدهمین سوره به ترتیب نزول و یکصد و هشتمین سوره به ترتیب قرآن موجود است.

4- نام این سوره (کوثر) از اولین آیة آن نشأت گرفته شده است.

5- امام صادق (ع) فرمود: هر کس در نمازهای واجب و مستجب سوره کوثر را بخواند خداوند از آب کوثر نصیب او می‌کند19.

6- این سوره کوچک در طول تاریخ همانند ندارد و دشمنان معاند اسلام که در نابودی اسلام از هیچ کوششی کوتاهی نکردند و نمی‌کنند، از آوردن کوچک‌ترین سوره مانند کوثر عاجز مانده‌اند و خداوند هم در قرآن فرمود، ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فأتوا بسوره من مثله20.

ترجمه: اگر شکی در قرآنی که بر حضرت محمد (ص) بندة خود فرستادیم دارید، پس مثل یک سوره آن را بیاورید.

شأن نزول: عاص بن وائل از سران مشرکان مکه بود، بعد از فوت پسر رسول الله (ص) بنام عبدا..، پیامبر خدا را ابتر نامید و عرب هم کسی را که پسر نداشت ابتر (بلاعقب) می‌نامید21 سوره کوثر نازل شد و پیامبر اکرم را به اعطای کوثر و نعمت‌های فراوان بشارت داد و دشمنان را ابتر خواند.

اعجاز سوره کوثر: مرحوم علامه طباطبایی فرمود سوره کوثر یکی از ملاحم و خبرهای غیبی قرآن کریم است، چونکه خداوند بعد از ارتحال پیامبر اکرم برکتی در نسل آن جناب قرارداد به طوری که در همه عالم هیچ نسلی معادل آن دیده نمی‌شود با آنکه این همه بلاها بر سر ذریه پیامبر آوردند و گروه گروه آنها را کشتند.22

با توجه به اینکه این سوره مکی است و حکومت و امکانات در دست مشرکان مکه بود و مسلمین در وضع خوبی نبودند و فرزندان پسری پیامبر از دنیا رفته بودند و دشمنان هم زخم زبان می‌زدند و پیامبر را ابتر می‌نامیدند و از آنجائیکه فرزند پسری را تداوم بخش برنامه پدری می‌داشتند، لذا امیدوار بودند با رفتن پیامبر کسی نیست که راه او و آئین او را ادامه دهد و پیامبر از این جریان ناراحت بود و خداوند هم هنوز به پیامبر فاطمه (س) را نداده بود.

نزول این سوره در آن فضا و شرایط هم تسلی‌خاطر و بشارت بزرگ بر پیامبر بود تا در برابر یاوه‌گویی‌های دشمنان قلب مبارکش آزرده نشود و در عزم آهنین او فتور و سستی راه نیابد و از انبوه جمعیت آنها و امکانات فراوانی مادی که در اختیار دارند نگران نشود، چرا که خیلی که منبع هم خیرات است اعطاء خیر کثیر را به پیامبر نوید می‌دهد که به احدی نداده است. از سوی دیگر پاسخ کوبنده‌ای به سران کفر و شرک و ضربه‌ای بود به امیدهای دشمنان اسلام. و از طرف دیگر بصورت غیبی خبر می‌دهد که پیامبر بلانسل و دودمان نمی‌ماند بلکه نسل و دومان او زیاد خواهد شد و دشمنان پیامبر ابتر خواهند ماند.23

پس این سوره پیشگویی برای آینده است که آینده از آن پیامبر است و خبرهای اعجازآمیز از آینده‌های دور و نزدیک، که همه این پیشگویی‌ها محقق شد، هم خیرات و برکات فراوان بر پیامبر نازل شد و هم دودمان پیامبر در جهان بطور فراوان وجود دارند و هم دشمنان پیامبر که در آن زمان زیاد بودند تار و مار شدند و امروز آثاری از آنها باقی نمانده است، در حالیکه طوائفی، همچون بنی‌امیه و بنی‌عباس که به مقابله با پیامبر و فرزندان او برخاستند، روزی آنقدر جمعیت داشتند که کسی فکر نمی‌کرد ابتر شوند و همه آنها از بین بروند24.

و هم برنامه اسلام و قرآن که آئین پیامبر بود در سراسر جهان گسترده و فراگیر شد.

 
نوشته شده در روز ساعت 10:11:31 ق.ظ توسط مسيح الله آصفي نظردهيد (0)
راس الحسین (ع) کجاست؟
    
 

كتابخانه تخصصي حج >  فصلنامه فرهنگ زیارت > فرهنگ زيارت شماره 1

راس الحسین عله السلام

محمد امين پور اميني

از مسائلي که در مورد حضرت سيدالشهدا، امام حسين علیه السلام مطرح گرديده، محلّ دفن سرِ مقدس آن بزرگوار است. مورخان پنج جا و مکان را به عنوان مدفن سرِ مطهّر آن حضرت مطرح کرده­اند:

ـ کربلاي معلا،

ـ نجف اشرف،

ـ بقيع الغرقد،

ـ شام (درباغ، دارالاماره ـ کاخ خضرا ـ مقبره، باب الفراديس، مسجد دقه،

ـ مصر.

در اين ميان، آنچه که قابل اعتماد است و مشهور ميان علماي شيعه مي­باشد، همچنين برخي از عالمان اهل سنت بدان تصريح کرده­اند، بازگرداندن سر مطهّر به بدن و دفن در کربلا است.

علامة مجلسي مي‌نويسد: مشهور بين علماي اماميه آن است که: سر، ­ همراه بدن دفن گرديده و علي بن حسين علیهما السلام آن را باز گردانيد است. [1]

پيش از او، سيد محمد بن ابي‌طالب نوشته است: «روايت کرده­اند که سر امام حسين علیه السلام به کربلا بازگردانده شد و با جسد شريف دفن گرديد و اين مطلب مورد قبول طايفة شيعه قرار گرفته است.»[2]

توضيح اين مطلبِ تاريخي، بيان مستندات تاريخي و اقوال عالمان و مورخان در بارة محل دفن سر مطهّر را مي‌طلبد:

1. کربلاي معلاّ

بسياري از دانشمندان ما تصريح کرده­اند که سر مطهر به کربلا باز گردانده شد و اين سخن ميان عالمان شيعه به حد شهرت رسيده است و حتّي برخي ادعاي اجماع دارند و گروهي از دانشمندان اهل سنت نيز بدان تصريح کرده­اند. رواياتي هم در اين زمينه وارد شده است؛ از جمله، روايتي است که شيخ صدوق، از فاطمه بنت علي علیه السلام آورده است که علي بن الحسين سر حسين علیه السلام را به کربلا آورد؛ «إِلَي أَنْ خَرَجَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بِالنِّسْوَةِ وَ رَدَّ رَأْسَ الْحُسَيْنِ علیه السلام إِلَي كَرْبَلاَءَ» .[3]

در پرسشي که به سيد مرتضي عرضه شده، آمده است: «آيا آنچه در بارة سر مولاي شهيد، حضرت ابو عبدالله علیه السلام به شام وارد شده، صحيح است؟ وجه آن چيست؟»

ايشان در پاسخ مي‌نويسند: «اين مطلب را تمام راويان و مصنّفان واقعة طف آورده‌اند و بر آن اجماع دارند و نوشته­اندکه سر پس از بردن به آنجا باز گردانيده شد و به همراه جسد در طف (کربلا) دفن گرديد.»[4]

شيخ طبرسي مي‌نويسد: «سيد اجل مرتضي در برخي از مسائل خود آورده است: سر حسين بن علي علیهما السلام به بدنش ملحق گرديد و از شام به کربلا باز گردانده شد.» [5]

ابن نما حلّي پس از بيان اقوال در بارة محلّ دفن سر مي‌نويسد: «آنچه قابل اعتماد و تکيه مي­باشد آن است که سر به جسد ملحق گرديد و پس از آنکه در بلاد گرداندند، به کربلا آوردند و به همراه جسد دفن کردند.»[6]

سيد ابن طاووس مي‌نويسد: «روايت شده است که سر حسين علیه السلام باز گردانيده شد و در کربلا، کنار جسد شريف دفن گرديد و اين مورد عمل شيعيان است.» [7]

ابو ريحان بيروني (متوفاي 440) مي‌نويسد: «در روز بيستم صفر، سر حسين علیه السلام به بدنش ملحق شد و دفن گرديد.» [8]

قرطبي (متوفاي 671) مي‌نويسد: «اماميه گفته­اند: سر حسين علیه السلام به بدنش ملحق گرديد و چهل روز پس از شهادتش در کربلا دفن گرديد و اين روز نزد ايشان به نام روز «زيارت اربعين» معروف است.»[9]

زکريا بن محمد قزويني (متوفاي 682) مي‌نويسد: «روز اول صفر، عيد بني اميه است. در آن روز سر حسين وارد دمشق گرديد و روز بيستم به بدنش باز گردانيده شد.» [10]

مناوي (متوفاي 1031) مي‌نويسد: «اماميه مي‌گويند: سر حسين علیه السلام به بدنش باز گردانده شد و چهل روز پس از شهادتش در کربلا دفن گرديد.» [11]

علاّمة مجلسي (متوفاي 1111) در بارة علت استحباب زيارت امام حسين علیه السلام در روز اربعين مي‌نويسد: «مشهور ميان اصحاب آن است که درآن روز بازگشت اهل بيت حسين علیه السلام به کربلا ـ به هنگام بازگشت از شام ـ واقع شد. در آن روز علي بن الحسين سرها را به بدن­ها ملحق کرد.» [12]

شبراوي مي‌نويسد: «گفته­اندکه سر حسين، چهل روز پس از شهادت، به بدنش ملحق و در کربلا مدفون گرديد.» [13]

شبلنجي (متوفاي 1322) نوشته است: اماميه مي­گويند سر به بدن باز گردانده شد و چهل روز پس از شهادتش در کربلا دفن گرديد.» [14]

سپهر نيز در تاريخ التواريخ الحاق سر مقدس به بدن و دفن در کربلا را آورده است. [15]

2. نجف اشرف

علامة مجلسي نوشته است: «اخبار بسياري رسيده است که سرِ امام حسين علیه السلام کنار قبر امير مؤمنان علیه السلام مدفون است.» [16]

گويا سخن ايشان ناظر بر روايات وراده در باب زيارت امير المؤمنين علیه السلام است؛ از آن جمله است روايت کليني که به نقل از يزيد بن عمر بن طلحه‌‌گويد: «ابو عبدالله علیه السلام ، در حيره از من­ پرسيد: آنچه را به تو وعده کردم نمي‌خواهي؟ گفتم: مي­خواهم؛ يعني رفتن به قبر امير مؤمنان علیه السلام . گويد: حضرت و پسرش اسماعيل سوار مرکب شدند، من نيز با آن دو سوار شدم تا آن­که از الثويه (محلي نزديک کوفه) گذشتيم. ميان حيره و نجف کنار ذکوات، زمين بايري بود. حضرت فرود آمد، اسماعيل هم فرود آمد و من نيز با آن دو فرود آمدم. او نماز گزارد. اسماعيل نماز گزارد و من هم نماز گزاردم. پس به اسماعيل فرمود: برخيز و بر جدّت حسين سلام کن. گفتم: فدايت شوم! مگر قبر حسين علیه السلام در کربلا نيست؟ فرمود: در کربلاست، اما هنگامي که سرش را به شام بردند، يکي از مواليان ما آن را دزديد و در کنار امير المؤمنين علیه السلام دفن کرد.»[17]

ابان بن تغلب گويد: «با ابا عبدالله علیه السلام همراه بودم، چون از پشت کوفه گذر کرد، فرود آمد و دو رکعت نماز گزارد. کمي پيش رفت و دو رکعت نيز نماز گزارد. پس کمي حرکت کرد و فرود آمد و دو رکعت ديگر نماز گزارد. آن گاه فرمود: اينجا محل قبر اميرمؤمنان علیه السلام است. گفتم: فدايت شوم! آن دو جايي که در آن نماز گزاردي کجا بود؟ فرمود: جايگاه سر حسين علیه السلام و جايگاه فرود آمدن قائم علیه السلام .» [18]

ابن قولويه نقل مي‌کند: «ابو عبدالله علیه السلام فرمود: چون به «غري» رسيدي دو قبر مي‌بيني؛ قبري کوچک و قبري بزرگ. اما قبر بزرگ از آنِ اميرمؤمنان و آن قبر کوچک سر حسين بن علي علیهما السلام است.»[19]

شيخ طوسي به نقل از مفضّل بن عمر آورده است: «امام صادق علیه السلام بر برجي مايل در راه غري گذر کرد. آن‌گاه دو رکعت نماز در کنارش خواند. پرسيدند: اين چه نمازي بود؟ فرمود: اينجا محلّ سر جدّم حسين بن علي علیهما السلام است که آن را در اينجا گذاشتند.» [20]

شيخ عبد الکريم بن طاووس گويد: «محمد بن مشهدي در کتاب مزارش مطلبي آورده که صورت آن چنين است: «محمّد بن خالد طيالسي به نقل از سيف بن عميره گويد: پس از ورود ابوعبدالله علیه السلام ، همراه صفوان بن مهران جمّال و گروهي از اصحابمان به غري رفتيم و امير مؤمنان علیه السلام را زيارت کرديم. چون از زيارت فراغت يافتيم، صفوان صورتش را به سوي حرم اباعبدالله علیه السلام برگرداند و گفت: ما حسين بن علي علیهما السلام را از اين مکان و از کنار سر اميرمؤمنان علیه السلام زيارت مي‌کنيم. صفوان گويد: و همراه مولايم امام صادق علیه السلام زيارت کردم و او نيز چنين کرد.» [21]

سپس شيخ حرّ عاملي گويد: اين شامل قصد زيارت از دور و شامل قصد زيارت سر حسين علیه السلام مي‌شود. [22]

به هر صورت، اين جا از مکان‌‌هاي مقدّسي است که شايسته است مؤمن عارف اظهار ادب کند و به زيارت مولايش بپردازد و مي‌بينيم که شيخ حرّ عاملي در کتاب «وسائل الشيعه» بابي را با عنوان «باب استحباب زيارت سر حسين علیه السلام (کنار قبر امير مؤمنان علیه السلام ) و استحباب خواندن دو رکعت نماز براي زيارت هر يک از آن دو» باز مي‌کند.

3. مدينه (بقيع)

بقيع از مکان­هايي است که گفته مي‌شود سر شريف در آن دفن گرديد.

ابن سعد گويد: «...عمرو بن سعيد فرمان داد سر حسين علیه السلام را کفن کرده، در بقيع و در کنار قبر مادرش دفن کنند.» [23]

ابن نما گويد: «مردم در بارة اما سر شريف اختلاف کرده­اند؛ گروهي گفته‌اند: عمر و بن سعيد آن را در مدينه دفن کرد»، آن‌گاه پس از نقل ديگر اقوال، قول دفن در کربلا را اختيار مي‌کند و مي‌گويد: «اين قول مورد اعتماد است.» [24]

خوارزمي به نقل از حافظ ابو العلا مي‌گويد: «يزيد سر حسين علیه السلام را نزد عمرو بن سعيد بن عاص فرستاد که در آن هنگام کارگزارش در مدينه بود. پس عمرو گفت: دوست داشتم که آن را پيش من نمي‌فرستاد. آن‌‌گاه فرمان داد که آن را در بقيع، نزد قبر مادرش فاطمه دفن کردند.» [25]

باعوني گويد: «مشهور ميان مورّخان و سيره نويسان اين است که سر حسين علیه السلام را زياد بن ابيه فاسق نزد يزيد بن معاويه برد و يزيد آن را عمروبن سعيد اشدق فرستاد که آن هنگام در مدينه بود. پس آن را مهيا ساخته در نزد قبر مادرش در بقيع دفن کرد.» [26]

در «شذرات الذهب» آمده است: «درست اين است که سر محترم در بقيع، کنار مادرش، فاطمه علیها السلام دفن شد. به اين صورت که يزيد آن را نزد کارگزار خود در مدينه، عمر و بن سعيد اشدق فرستاد و او آن را کفن کرده، دفن نمود.» [27]

شبلنجي نوشته است: «گويند در بقيع کنار قبر مادر و برادرش حسن علیهما السلام دفن گرديد. اين قول ابن بکار، علامه همداني و ديگران است.» [28]

به هر حال اين احتمال ناشي از فرستادن سر شريف به مدينه است؛ چنانکه ابن حجر مي‌گويد:

«يزيد سرش را به همراه باقي­ماندة فرزندانش به مدينه فرستاد.» [29]

پاسخ بايد همان باشدکه علامة مجلسي داده است. اما فرستادن سر به مدينه دليل بر دفن در آنجا نيست؛ زيرا ممکن است اين جريان در دوران حضور اهل بيت علیهم السلام در شام رخ داده باشد و سخن يزيد هم­که به امام سجاد علیه السلام گفت: چهرة پدرت را هرگز نخواهي ديد [30] بر همين مطلب حمل مي‌شود. هيچ منعي ندارد که پس از بازگرداندن سر مطهّر از مدينه به شام رأي او عوض شده و آن را به امام سجاد علیه السلام تسليم نمايد.

اما سخن ابن حجر که گفت: «يزيد سر و خانوادة حسين علیه السلام را به مدينه فرستاد، با گذشتن آن­ها از کربلا و دفن سر در آنجا و سپس رفتن آنان به مدينه منافاتي ندارد.»

4. شام

بلاذري نوشته است: «کلبي گفت: يزيد سر حسين بن علي علیهما السلام را به مدينه فرستاد. پس آن را بر چوبي نصب کردند و سپس به دمشق باز گرداندند و در آنجا در باغي دفن گرديد و به قولي در دارالاماره و به قولي در گورستان مدفون شد. [31] منظور از دارالاماره، قصر الخضرا (کاخ سبز) است که در کنار مسجد اموي و در سوي جنوب آن واقع شده بود.»[32]

و گفته اند: «سر حسين علیه السلام در ديواري در دمشق دفن گرديد؛ ديوار قصر يا ديواري ديگر. گروهي گفته‌‌اند: در قصر گودالي عميق کندند و آن را دفن کردند.» [33]

ابن عساکر به نقل از ريّان مي‌نويسد: «سر در انبارهاي سلاح ماند تا آن­که سليمان بن عبد الملک به حکومت رسيد. او به دنبال آن فرستاد و چون نزد وي آوردند، خشک شده بود و استخواني سفيد باقي مانده بود. سپس آن را درون سبدي نهاد و خوشبو کرد و رويش پارچه انداخت و در قبرستان مسلمانان دفن کرد. چون عمر بن عبدالعزيز به حکومت رسيد، دنبال انباردار ـ انباردار اسلحه خانه ـ فرستاد که سر حسين علیه السلام را نزد من بفرست. او نوشت و سليمان آن را گرفت و درون سبدي نهاد و برآن نماز خواند و دفنش کرد و اين سخن نزد او درست آمد. هنگامي که مسوّده وارد شدند، از جاي سر پرسيدند. پس آن را نبش کردند و برداشتند و خدا مي‌داند که پس از آن چه کردند. ابن کثير گويد: مسوّده يعني بني عباس.» [34]

خوارزمي حکايت مي‌کند: «سليمان بن عبدالملک بن مروان، پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب ديد که گويا با او نيکي و مهرباني مي‌کند. پس حسن بصري را فرا خواند و داستان را برايش گفت و تأويل آن را پرسيد. حسن گفت: شايد دربارة خاندانش کار نيکي کرده‌اي. سليمان گفت: من سر حسين بن علي علیهما السلام را در گنجينة يزيد بن معاويه پيدا کردم. پس آن را با پنج پارچة ديبا پوشاندم و همراه گروهي از يارانم برآن نماز خواندم و به خاک سپردم. حسن گفت: پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سبب اين کار از تو خوشنود شده است. پس به حسن بصري نيکي کرد و فرمان داد به او جايزه دادند.» [35]

ابن جوزي گويد: «ابن ابي الدنيا نوشته است که آنان در گنجينة يزيد سر حسين علیه السلام را ديدند و آن را کفن کردند و در دمشق، کنار باب الفراديس دفن کردند.» [36] (باب الفراديس در نزديکي قبر حضرت رقيه علیه السلام است).

وي اين مطلب را در «الرّد علي المتعصّب العنيد» نيز به نقل از ابن ابي الدنيا، از حديث عثمان بن عبد الرحمان، از محمد بن عمربن صالح آورده و سپس خبر را آن طور که در «المنتظم» آمده، نقل کرده و سپس گفته است: «وعثمان و محمّد نزد اهل حديث چيزي نيستند و روايت نخست ـ يعني دفن در بقيع ـ درست است». [37]

ابن نما به نقل از منصور بن جمهور گويد: «سليمان وارد گنجينة يزيد بن معاويه شد، چون آن راگشود، خمي بزرگ و سرخ رنگ در آن ديد. پس به غلامش سليم گفت: اين را نگهدار که گنجي ازگنج­هاي بني اميه است. چون آن را باز کرد، سر حسين علیه السلام در آن بود که با رنگ سياه خضاب گشته بود. پس به غلامش گفت: پارچه‌اي برايم بياور. چون آورد، آن را درونش پيچيد و در دمشق کنار باب الفراديس، کنار برج سوم در سوي مشرق دفن کرد.» [38]

سپس به نقل ديگر اقوال مي‌پردازد و قولي را که در کربلا دفن شده است مي‌پذيرد. [39]

سبط ابن جوزي به بيان آنچه که جدّش از ابن ابي الدنيا به عنوان قول سوم در مسأله نقل کرده، مي‌پردازد. در آن آمده است: «پس آن را کفن کردند و در باب الفراديس، در دار الاماره دفن کردند. واقدي نيز چنين گفته است.» [40]

آنگاه مي‌گويد: «قول چهارم آن است که: سر، در مسجد رقه، بر ساحل فرات، در شهر مشهور است». اين مطلب را عبدالله بن عمر ورّاق در کتاب المقتل آورده و نوشته است: «چون سر حسين علیه السلام را به حضور يزيد بن معاويه آوردند، گفت: من آن را به جاي سر عثمان نزد آل ابي معيط خواهم فرستاد. آن­ها در رقه سکونت داشتند. او فرستاد و آنان سر را در يکي از سراهايشان دفن کردند. سپس آن سرا داخل مسجد جامع قرار گرفت. گويد: و اکنون در کنار سدره موجود است و همانند نيل، نه زمستان برآن مي‌گذرد و نه تابستان.»[41]

ذهبي به نقل از ابو اميّه کلاعي گويد: «از ابو کرب شنيدم که گفت: من در ميان کساني بودم که به وليد بن يزيد در دمشق حمله کردند. سبدي را برداشتم وگفتم: بي‌نيازي من در اين است. آن‌گاه اسبم را سوار شدم و از دروازة توما بيرون رفتم. چون آن را باز کردم، سري را در آن ديدم که برآن نوشته بود: اين سر حسين بن علي علیهما السلام است. پس با شمشيرم گودالي کندم و آن را دفن کردم.» [42]

ابن کثير نقل ابن ابي الدنيا را از طريق عثمان بن عبدالرحمان، از محمد بن عمر بن صالح نقل کرده، مي‌گويد: آن دو ضعيف­اند. سپس مي‌افزايد: «گفتم: امروزه محلّ آن به مسجد الرأس در باب الفراديس دوّم مشهور است. آن‌گاه آنچه را که ابن عساکر از ريّا نقل کرد، بازگو کرده است.» [43]

ابن حوراني گويد: « داخل باب الفراديس، بارگاه حسين علیه السلام است و مسجد الرأس ناميده مي‌شود و اکنون مشهور است و آن بارگاهي است با جلال و شکوه و براي مخارجش موقوفه‌هايي دارد. مردم براي زيارت، دعا، تبرّک و درخواست حاجت به اين مسجد مي‌روند و بسيار مورد قبول است.» [44]

در دايرة المعارف آمده است: «و در باب الفراديس بارگاه حسين بن علي است.» [45]

از همة آنچه گفته شد، چنين دانسته مي‌شود که روايات در بارة دفن سر شريف در شام، بر چند نوع است؛ برخي از آن­ها از راه ضعيف نقل شده است؛ چنانکه به آن اعتراف کرده‌اند و برخي را خود راويان نپذيرفته‌اند.

اقوال مربوط به مکان سر شريف گوناگون و به شرح زير است:

الف) دمشق در يکي از ديوارهايش،

ب) دار الاماره در دمشق،

ج) گورستان، در دمشق،

د) کاخ سبز در دمشق،

ه‍ ( کنار باب الفراديس در دمشق،

و) در مسجد رقه،

ز) نزديک دروازة توما.

5 . مصر:

ابن نما گويد: «گروهي از مصريان برايم گفتند: آنان «مشهد الرأس» را بارگاه کريم مي‌نامند و مقداري روکش طلا دارد. بسياري از مردم در مراسم به آنجا رفته، زيارتش مي‌کنند و مي‌پندارند که در آنجا دفن است.»[46]

سبط ابن جوزي گويد: «دربارة سر حسين علیه السلام چندين قول وجود دارد: ... پنجم اين­که خلفاي فاطمي آن را از باب الفراديس به عسقلان بردند و سپس به قاهره انتقال دادند. او در آنجا است و بارگاهي عظيم دارد که زيارتگاه عدّه‌اي است.» [47]

ما سخن ابن نما و سبط بن جوزي را در اين­که پذيرفته­اند سر شريف در کربلا دفن شده است، نقل کرديم.

ابن کثير گويد: «طايفة موسوم به فاطميان که بر سرزمين مصر قبل از سال چهارصد تا پس از سال 660 فرمانروايي کردند، ادعا کردند که سر حسين علیه السلام به سرزمين مصر رسيد و آن­ها آن را در آنجا دفن کردند؛ بعد از سال پانصد بر آن بارگاهي ساختند که امروز در مصر به تاج الحسين علیه السلام مشهور است. اين در حالي است که بسياري پيشوايان اهل علم، تصريح کرده‌اند که اين اصالت ندارد.» [48] آن­گاه ابن کثير به پندار خودش، به ذکر علتش مي‌پردازد که کينه‌اش را به خوبي از لابه‌لاي آن آشکار ساخته است.

شبلنجي گويد: «دربارة سر حسين علیه السلام اختلاف کرده‌‌اند که پس از بردنش به شام به کجا رفته و در کجا استقرار يافته است. گروهي بر اين باورند که يزيد فرمان داد آن را در شهرها بگردانند. پس آن را گرداندند تا به عسقلان رسيدند و امير شهر در آنجا دفنش کرد. هنگامي که فرنگيان بر عسقلان چيره شدند، طلائع، وزير نيک فاطميان در ازاي مال فراواني آن را گرفت و چند منزل به پيشوازش رفت و آن را درون کيسه‌اي از حرير سبز بر تختي آبنوس نهاد. زير آن را با مشک و عنبر فرش کرد و بارگاه معروف حسين علیه السلام در قاهره را در نزديکي خان خليلي بر آن بنا کرد... همان جايي که گروهي از صوفيه از آن به بارگاه قاهري ياد مي‌کنند.

مناوي در طبقاتش نوشته است: «يکي از افراد اهل کشف و شهود برايم گفت که اطلاع يافته است سر با جسد در کربلا دفن گرديده و بعدها در بارگاه قاهري آشکار شده است! زيرا حکم حالت در برزخ، حکم انساني است که در آبي جاري باشد و پس از آن در مکان ديگري برود. پس چون سر جدا شده است به اين محلّ، موسوم به بارگاه حسيني مصري، آمده است؛ و نوشته که سر با او سخن گفته است.»[49]

در کتاب «خطط مقريزي»، پس از سخن در بارة بارگاه حسين علیه السلام چنين آمده است: «حمل سر شريف از عسقلان به قاهره و رسيدنش به آنجا در روز يک شنبه، هشتم جمادي الآخر سال 548 بود... گفته مي‌شود که اين سر شريف چون از بارگاه واقع در عسقلان بيرون آورده شد، ديدند که خونش هنوز تازه است و بويي همانند بوي مشک دارد.»[50]

شبراوي مي­نويسد: «علامه شعراني گفته است: چون سر شريف در بلاد مشرق دفن گرديد و مدّتي بر آن گذشت، وزير طلائع بن رزيک براي آن رشوه پرداخت و با خرج سي‌‌هزار دينار آن را به مصر انتقال داد و بارگاه شريف را برآن بنا کرد و او و لشکرش با پاي برهنه به طرف صالحيه در راه شام به استقبال سر شريف رفتند. سپس طلايع آن را درون جامه‌اي از حرير سبز برتختي آبنوس نهاد و زير آن را با مشک و عنبر فرش کرد و من بارها آن را زيارت کرده‌ام... آن‌گاه به ذکر خواب شيخ شهاب الدين احمد بن شبلنجي حنفي مي‌پردازد.»[51]

طلائع بن رزيک، نايب مصر بود. شبراوي بر اين مطلب تصريح کرده و تفصيل وقايعي را که در هنگام انتقال سر، از عسقلان به قاهره، در سال 548 ه‍ . روي داد، ذکر مي­کند.[52]

در صورتي که اين موارد درست باشد، به يکي از اصحاب امام حسين علیه السلام که همراه ايشان به شهادت رسيدند، مربوط مي‌شود؛ هيچ يک از اهل بيت علیهم السلام دربارة دفن سر شريف در مصر چيزي نگفته است و اهل خانه به آنچه در آن مي‌گذرد آگاه‌ترند.

نتيجه

بنا بر اين، سخن برگزيده، همان قول مشهور ميان علماي شيعة اماميه است که سر شريف به جسد مطهر در کربلا ملحق گرديد.



[1] . بحار الانوار، ج45، ص145

[2] . تسلية المجالس، ج2، ص459

[3] . امالي صدوق، ص 231 ، مجلس 31، ح243 ؛ بحار الانوار، ج45، ص140

[4] . رسائل شريف المرتضي، ج3، ص130

[5] . اعلام الوري، ص250

[6] . شير الدوان، ص 106

[7] . الملهوف، ج225 ؛ بحار، ج45، ص144

[8] . الآثار الباقيه، ص321

[9] . التذکره، ج2، ص668

[10] . عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات، ص 45

[11] . فيض القدير، ج1، ص305

[12] . بحار الانوار، ج101، ص334

[13] . الاتحاف، ص70

[14] . نور الابصار، ص121

[15] . الايام الشاميه، ص342

[16] . بحار الانوار، ج45، ص145

[17] . الکافي، ج4، ص571

[18] . کافي، ج4، ص572

[19] . کامل الزيارات، ص35، ح6

[20] . وسائل الشيعه، ج14، ص401، ح19459

[21] . فرحة الغري، ص96

[22] . وسائل الشيعه، ج14، ص401، ح19458

[23] . الطبقات (ترجمة الامام حسين علیه السلام )، ص85

[24] . مثير الاحزان، ص106

[25] . جواهر المطالب، ج2، ص299

[26] . مقتل خوارزمي، ج2، ص75

[27] . شذرات الذهب، ج1، ص67

[28] . نورالابصار، ص133

[29] . الصواعق المحرقه، ص294

[30] . الملهوف، ص226

[31] . انساب الاشراف، ج3، ص419

[32] . عبرات المصطفين، ج2، ص341

[33] . انساب الاشراف، ج3، ص416

[34] . البداية و النهايه، ج8 ، ص 205

[35] . مقتل خوارزمي، ج2، ص75

[36] . المنتظم، ج5، ص344

[37] . الرد علي المتعصب العنيد، ص50

[38] . مثير الأحزان، ص106

[39] . همان، ص106

[40] . تذکرة الخواص، ص265

[41] . همان.

[42] . سير اعلام النبلاء، ج3، ص316

[43] . البداية و النهايه، ج8 ، ص205

[44] . الاشارات الي اماکن الزيارات، ص25

[45] . دائرة المعارف، ج8 ، ص2

[46] . مثير الأحزان، ص6

[47] . تذکرة الخواص، ص 265

[48] . البداية و النهايه، ج8 ، ص205

[49] . نور الابصار، ص133

[50] . همان، ص135

[51] . الاتحاف، ص75

[52] . همان، ص97


<%----%>
http://hajj.ir/hadjwebui/library/wfViewBookPage.aspx?bookId=1612&pageNumber=50 
نوشته شده در روز ساعت 09:05:29 ق.ظ توسط محمدامين پوراميني نظردهيد (0)
شعر
http://sites.google.com/site/majidrezaa/Zahras.jpg
حیف از فاطمه آن نخل جوان       که خم از باد اجل شد ناگاه
حیف از آن گوهر ارزنده که بود