|
تعريف توسعه در سطح تاريخ
توسعه يعني كثرت يا تعداد افزايش پيدا كند، به تعبير بهتر تعدد كمي افزايش و ارتباط و انسجام و بهم وابستگي افزايش كيفي پيدا كند كه در نتيجه موضوعات جديدي كه سابقاً قابليت طرح نداشت، الان قابليت طرح پيدا كند، حاصل اين كثرت و وحدت جديد و پيدايش موضوعات جديد اشتداد يا افزايش شدت تأثير در «جهت» است. لذا مفهوم توسعه ديني آن است كه موضوعات جديد ديني، روابط جديد ديني و ظرفيت جديد در «شدت ديني» پيدا شود.
توسعه يعني عوض شدن موضوعات و روابط كه تعداد كمي موضوعات افزايش پيدا كند، كيفيت روابط تغيير پيدا كند كه در نتيجه موضوعات جديد با روابط جديد و كارامدي جديد بدست ميآيد و كارامدي نيز بايد اشتداد داشته باشد. توسعه مثل كلمه شرح صدر است كه هم للكفر و هم للايمان بكار ميرود اما در انقلاب درگيري شرط است، يعني با ساختارگرا درگير ميشود و با نفي جهت الحادي به طرف خالص تر شدن وشديدتر شدن نسبت به جهت الهي پيش ميرود. يعني نظام حاكم بر نسبيت؛نظام نسبتهاي ولايت و تولي، يعني توسعه قوانين نسبت است، يعني نسبت اختيارات علت انقلاب و درگيري است
توسعه به طور كلي يعني سرپرستي تكامل، كلان به معناي نسبتهاي بين امور و خرد هم به معناي موضوعات احكام نسبت به خود موضوع است، چه كيفي و چه كمي و چه اجرايي مثلاً آنچه در مكتب خرج توسعه ميشود براي صيانت از مكتب است به معناي آخر تا امكان گمانه زني جديد و تحرك و موضعگيري و حساسيت جديد براي بشر نباشد پيدايش موضوعات جديد و انسجام جديد و نتيجه جديد را به دنبال نخواهد داشت بنابراين تكامل امر قهري و تكويني است.
انقلاب به معناي تغيير كليه روابطي است ـ كه از موضوعات گذشته حمايت و انسجام آنها را تضمين و به وحدت ميرساند ـ موضوعات جديد را ميسازد يعني موضوع جديد به تبع ايجاد ارتباط جديد درست ميشود چون كيفيت و چگونگي موضوعات يك مجموعه نسبت هاي حاكم بر آن مجموعه وابسته است. پس اصل نسبت ميشود و موضوعات به آن نسبت ها منسوب ميشوند به بيان آخر انقلاب به پيدايش كثرت و وحدت جديد است كه داراي انسجام وتنوع و تعدد بيشتر است تعدد كمي و وحدت كيفي كه نتيجه اش كارآمدي برتر تاريخي است در نتيجه انقلاب فرهنگي هم منقلب شدن فرهنگ و درهم كوبنده كليه ساختارها فرهنگي سابق است.
اگر در تمام شئون، افراد به ولايت يك سرپرستي متولي شدند و يك نظام سرپرستي پيدا شد، آنگاه به هر اندازه اين نظام سرپرستي گسترش پيدا كند حضور حالات در هم متقوماً توسعه پيدا ميكنند.
به تعبير ديگر همانگونه كه شخص در حالات خودش متصرف ميشود، نظام اراده اجتماعي هم متصرف در حالت اجتماعي ميشود يعني روابط اجتماعي وسايلي براي جريان اراده ميشود.
بنابراين به هر ميزان اراده ولي اجتماعي در جامعه حضور پيدا كند و جامعه وحدت پيدا ميكند و به هر ميزان جامعه وحدت پيدا كند يقين اجتماعي توسعه ظرفيت پيدا ميكند و شرح صدر اجتماعي پيدا ميشود.
توسعه فرهنگستان يك كشور به معناي پيدا كردن وحدت و كثرت جديد يك فرهنگ است كه قدرت هماهنگ كردن كليه رفتارهاي ذهني را داشته باشد. بنابراين رفتارهاي ذهني در التزامات قلبي يا احكام مذهب تا احكام معادلات كاربردي تا اداره عينيت كار پژوهشگران است به تعبير آخر فرهنگستان پايگاه فرهنگ يك امت است كه حوزه جريان انديشه اسلامي از اعتقاد تا عمل است
تعريف اركان توسعه
متغيرهايي كه منتجه آنها وحدت جامعه را نتيجه ميدهد و خودشان ابعاد جامعه هستند به عنوان اركان توسعه ي ميشوند. بنابراين «توسعه سياسي، توسعه فرهنگي و توسعه اقتصادي» ابعاد توسعه جامعه به حساب ميآيند. لذا اگر در ابعاد جامعه توسعه ديني بوجود بيايد ميبايست نتيجه آن منجر به مصونيت از خطر پيدا كردن ابعاد جامعه بشود. به بيان ديگر آن جامعه توسعه يافتهايي كه داراي جهت حركتي است و شدت پيدا كرده است در برابر آن جامعهاي كه جهتش در مقابل آن است ـ يعني توسعه ماده گرايي و تعلق به عالم دنيا ـ بايستي از آسيبها و تهديدات سياسي، فرهنگي و اقتصادي آن مصون بماند.
حضور عامل اختيارات اجتماعي و نظام ارزشي جامعه به عنوان محيط اجتماعي برآمده از تاريخ تكاملي جامعه محيط ارتباط مولكول و سلول (شرايط محيطي) براي ارتباط، ايجاد يا نقض ميكند.
بنابراين نظام ارزشي و نظام نسبتها و تناسبها با تكامل هماهنگي، يعني جهت گيري تكامل جامعه در تاريخ رابطه مستقيم دارد كه نظام اختيارات اجتماعي، تاريخي و تكويني را به هم ارتباط ميدهد. لذا مذهب پايگاه هماهنگي ادراكات تكاملي است يعني مذهب مشروط به اينكه بتواند عاطفه را با تعقل هماهنگ كند و تعقل را با عاطفه هماهنگ و هر دو را با رفتار عمومي هماهنگ كند داراي سه خصوصيت است
1. تكامل گرا بودن اصل اعتقادات
2. تكال گرا بودن فروع اعتقادات
3. تكاملگرا بودن رفتار عيني اجتماعي (اجراي مذهب)
اقامه خداپرستي يعني حاكميت خداپرستي برجريان توسعه، آنگاه ارزشها و شرافتها بر آن اساس ملاحظه شود و اسلام هيچ گاه اقامه كفر يعني حاكميت جريان توسعه و توسعه كفر را به نفع كفر نميپذيرد، هرچند ممكن است به خاطر تقيه مسلمين شخص كافر بر آنها حاكميت پيدا كند
وجود اجتماع به معناي نظام جاذبه عمومي و نظام تعلق عمومي است كه در آن نظام تعلق امكان رفتار جمعي را به وجود ميآورد و با حذف نظام تعلق رفتار جمعي نيز حذف ميشود.
بنابراين اگر يقين اجتماعي ثابت شود و كيفيت آن نيز به وسيله فرهنگ مشخص شود، آنگاه تكامل يقين اجتماعي و تكامل فرهنگ اجتماعي تبادرهاي عرضي را درست ميكنند.
يعني همانگونه كه اخلاق خرد، نسبيت يا جايگاه تصرفي فكرش را رقم ميزند، در جامعه نيز جريان تكامل يقين اجتماعي فرهنگ خواهد بود، و كيفيت فرهنگ شاخصه وضعيت گردش يقين اجتماعي خواهد بود.
تكامل است كه نياز و عدم نياز را معين ميكند حال در جهت الهي يا الحادي و جامعهاي كه تكامل گرا نباشد. به بيان ديگر اصل تكامل جزو مسائل ولايت تكويني است و تعطيل بردار نيست كسي كه در مرتبه ولايت اجتماعي است نميتواند تكامل تسخير را نخواهد بلكه ميتواند در جهت خاص مشروط كند.
درگيري تاريخي بين توسعه ديني و توسعه مادي
بنابراين ممكن نيست كه در تاريخ، توسعه از آن دين، علي حده يا از آن بي ديني يا مادي گرائي علي حده باشد و يا هر دوي اينها با همديگر سازش پيدا كنند و با هم باشند، چون توسعه ديني ميخواهد عزت مال دين باشد و نتيجه اين عزت تعلق خاطر به آخرت، اصل قرار گرفتن رشد و تكامل اجتماعي اخلاقهاي ديني خواهد بود.
به بيان ديگر انگيزه سياسي، بمعناي برتري جوئي نيست، در مقياس جهاني، ابرقدرتي بمعناي اينكه امپراطوري سلطهگر باشد نيست، بلكه به معناي فداكاري در راه خوبيها و درگيري با ستمگريها و خودكامگي هاست در حالي ازخانه هايشان به زور اخراج شده اند، مسلط ميكند. به تعبير ديگر بصرف اينكه يهوديان سرمايه دارند اين حق را پيدا ميكنند كه صيانت سياسي ديگران را - آنهم نه در شكل مثبت - بلكه در شكل منفي است يعني نفي صيانت ديگران، نفي امنيت ديگران، نفي مصون بودن ديگران را در اختيار داشته باشند. لذا توسعه ديني با اين نفي مصونيت مبارزه ميكند يعني اجازه نميدهد، مستكبر و سلطهگر در سلطهگري خودش، امنيت داشته باشد در مقابل نيز سلطهگر و خودكامه مستكبر با مصون بودن نظام اسلامي و جامعه اسلامي درگيري ميشود و نفي امنيت جامعه اسلامي را در سر خود ميپروراند.
بنابراين درگيري بين خوبيها و بديها در كل بستر تاريخ، درگيري انبياء و جائران تاريخي است و در هيچ زماني، هيچ نبي و اولوالعزمي از انبياء اولوالعزم مبعوث نشد مگر اينكه با ستمگران خودكامه درگير شد. بنابراين معلوم شد توسعه ديني با توسعه قدرت دنياگرا در مقابل بهم هستند.
صيانت به معني مصون بودن از خطر است كه مصون بودن در اين مرحلة، موضوعاً، توسعه و تكامل و مصون بودن در جريان تكامل است، بنابراين پايگاه صيانت در تكامل است، يعني گفتن حرف اول در تكامل و موضوعات صيانت هم شامل صيانت سياسي، فرهنگي و اقتصادي ميشود كه مصون بودن از آسيبهاي كلان در نسبتهاي اجتماعي ميشود. و گاهي نيز مصون بودن در مرحله خرد معنا ميشود
نظام ارزشي يك جامعه يك بافت حساسيت و اخلاقي را به وجود ميآورد كه منشأ حركت ميشود، يعني جامعهرا انسان ميسازد و انسان هم ارضاء و نياز عمومي و گروهي را بر عهده دارد. حال اگر كسي در پيدايش جوامع در سطح توسعه اخلاق را اصل گرفت، رهبران اخلاق انبياء ميشوند كه مأمور اقامه جوامع و اديان ميشوند و مناسك خاصي در، معرفت و ارزش و همه امور به وجود ميآورند و خود سازمان (دين) يك جامع ساختارهايي را تعريف ميكند كه آن مجموعه ساختارها يك دين را تحويل ميدهند ولكن حلقه واسطه بين نظام اجتماعي با نظام تاريخي پيغمبران هستند كه از طرف خداي متعال مبعوث شدند. پس از ولايت تكويني به ولايت تاريخي و از آن به ولايت اجتماعي ميرسد كه بعد جامعه را ميبيند.
نظام ارزشي به مجموعه معرفتهاي پذيرفته شده اطلاق ميشود كه حقانيت حول آن تعريف ميشود و حقانيت غير از ابزار حقوق است كه به معناي چگونگي مالكيت است لذا نظام ارزشي جامعهايي كه كار يا سرمايه يا اسلام را مبنا قرار ميدهد متفاوت است، لذا هرگاه در جامعه بردار سياست, فرهنگ و اقتصاد بر يكديگر اثر بگذارد، نظام ارزشي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي را عوض ميكند و توسعه نظام ارزشي نيز به وسيله عموم جامعه صورت ميگيرد يعني با مشاركت و حضور سياسي، فرهنگي و اقتصادي مردم در جامعه و بهينه كل هم به وسيله نظام ارزشي محقق ميشود. و تكامل و توسعه نظام ارزشي نيز مبتني بر تكامل منطق حجيت و حاكم شدن هماهنگي بر جامعه است.
صيانت يعني حفظ مصونيت جامعه از خطر در جريان تكامل، و حوزه و دانشگاه و دولت در سه سطح ضامن توسعه مفاهيم گرايش، بينش و دانش و ضامن توسعه، ساختار و كارايي اجتماعي است و در بخش اول بالا بردن اراده ها يا توسعه حضور در آگاهي، آزادي و اقتدار است و در بخش دوم عدالت اجتماعي است اگر بخش اول تأمين نشد، بخش دوم مصون از آسيب نخواهد شد.
جدائي مبنا، مقصد و اركان توسعه ديني با توسعه مادي
با مطالبي كه بيان شد مشخص شد؛ مبنا و مقصد و اركان توسعه ديني با توسعه مادي كاملاً از هم جدا و هيچ گونه شباهتي با هم ندارد بلكه در مقابل هم قرار دارند. چون مبناي توسعه الهي ايمان باالله و اليوم الاخره است و مبناي توسعه مادي ايمان به عالم ماده و قوانين آن است. لذا بطور خلاصه ميتوان گفت تعريف توسعه از ديدگاه كميسيون عمران سازمان ملل، به افزايش دائم التزايد اقتصادي است بگونهاي كه منشاء تغييرات رواني و پيدايش ساختارهاي جديد اقتصادي گردد. در مقابل تعريف توسعه از ديدگاه فلسفه نظام ولايت به وحدت و كثرت جديد تعريف ميشود.
سر اينكه از اول تعريف توسعه بالقب ديني بيان نميشود، اين است كه در تعريف توسعه، تعريف ضددين نيز گنجانده شده تا بتوان بر اساس آن هم جامعه ديني و هم جامعه غيرديني و دشمن رامورد دقت قرار داد. لذا، وحدت و كثرت، قيد "دين" نيست، ولي خود وحدت و كثرت برآمده از فلسفه ديني است. بنابراين تعريف توسعه در تكامل بر اساسي فلسفه نظام ولايت اين است كه فاعلي به فاعل بالاتر در توسعه و تكامل خودش، تولي داشته باشد و معناي تكامل نيز به پيدايش اشتداد بيشتر در جهت است كه اين جهت ميتواند الهي يا الحادي باشد" كلاً نمد هؤلا و هؤلا من عطاء ربك" يعني خداوند تعالي تا هر دو را امداد نكند اين توسعه محقق نميشود چون عالم ممكن الوجود است و خالق حاكم و موجد عالم است در نهايت طبق درخواست شخص مسلمان به نسبتي كه متناسب با مرحله تكاملي تاريخي باشد، توسعه در قدرت اسلامي او پيدا ميشود و درخواست كافر نيز به كفر او امداد ميشود پس براي توسعه مادي و الهي در مرحله تكوين يك مبنا بيشتر وجود ندارد چون خدا يكي است و دو تا نيست ولي وقتي به روند تاريخي رسيد مبناء دو تا ميشود ائمه نار و ائمه نور سرپرستي آن را به عهده ميگيرند هر چند در جايگاه خلافت ائمه نور در مرحله تكوين، هر دو جهت را طبق مشيت بالغه الهي ياري ميرسانند اما در آنجائي كه وظيفه اقامه دارند فقط حق را اقامه ميكنند و آن را تشريع مينمايند. البته موضوع بحث فعلاً روي معقوليت توسعه است.
براساس فلسفه تاريخ الهي انسان از آن منظر كه داراي قدرت تصميم گيري و موضع گيري است , ميتواند عصيان يا اطاعت ايمان يا كفر استكبار يا عبوديت داشته باشد ولي وقتي وارد جامعه جهاني ميشود، موضعگيريها در جامعه شكل ميگيرد و جامعه ها در يك مسير تاريخي به سمت دو هدف حركت ميكنند، آن وقت دو جبهه تاريخي درست ميشود كه يكي بر محور توسعه عبوديت است كه كانونش انبياء و اولياء الهي نبي اكرم و اهل بيت هستند، و يك جبهه هم جبهه استكبار بر خداست كه فراعنه تاريخ و اولياي طاغوت و به تعبيري ائمه نار محور آن است. اين دو جبهه به ميزان شرح صدر در ايمان و كفر درجوانب مختلف كفر و ايمان را محاسبه و به دو نظام توسعه ياب تبديل ميشوند.
مجموعه جهاني كه بدنبال مدرنيزاسيون و تمدن مادي است به خصوص متفكرين آنها كاملاً متوجه هستند كه مدرنيزاسيون مبتني بر يك ريشههاي فرهنگي است كه با جريان معنويت و هويت تمدني اسلامي سازگار نيست. لذا دشمن بعد از فتح لانه جاسوسي آمريكا متوجه شد كه ظرفيت اين حركت يك ظرفيت قابل گسترش است و آنها در دنياي امروز كه دنياي ارتباطات و برنامه ريزي توسعه همه جانبه است تمام توان و ابزار خودشان را در خدمت ميگيرند تا اين حركت را كنترل كنند.
نظام دنيا؛ جهاني شده است، يعني بسترهاي پرورشي به وحدت رسيده و هماهنگ و هم جهت با هم، در ارتباط با طبيعت كه بهره وري از محصولات و جامعه- كه ساختارها و مفاهيم نظري يا مفاهيم كارآمد عيني اجتماعي است- يكي شده است و به دنبال خود نظام ارزشي هم قدر و منزلت و اعتبار و ارزش خود را در جامعه به ثبت رسانده است ـ و اگر به سطح خودآگاهي اخلاقي برسد كه الان دنبال آن هستند كه اعلان جهاني بكنند ؛ نفي ضد آن غير قابل انكار است، يعني درگيري با مذهب علني ميشود چون تمام بسترهاي آن آمده شد و هيچ مذهبي ديگر مدعي به عهده گرفتن كارآمدي عيني نيست. و الان به دنبال ساخت انسان سازگار با ارزشهاي خود است.
متدلوژي علوم است كه در راندمان نهايي خود، جامعه خودش را ميسازد و دعواي كشورها روي مشاركت در اين جامعه جهاني و ملت واحده است و هيچ كس اصل ايجاد ملت جديد را انكار نميكند. تنها متدلوژيي كه ميتواند مقابل آن بايس جهت گيري مذهبي است كه آن نيز مجبور است به ملت واحده برسد يعني بايد ضرورتاً مديريت كليه مذاهب را به عهده بگيرد. آنگاه انسانهاي مذهبي كه مدرنيته را خوب تلقي كردند به استحاله عيني ميرسند و جامعه را نيز به ضرورت امتناع عيني ميرسانند در نتيجه تسليم به هويت تكنو گرات شده و با مذهب و قوم و رسومات احساس هويت نميكنند
طبقه بندي علوم در توسعه مادي
ممكن است مبنا و پايه تعريف توسعه اختيار يا قوانين ماده(قوانين عالم دنيا)قرار بگيرد در صورت دوم كه متعلق به ماديگراهاهست، آنها فلسفه فيزيك را فلسفه تكامل جهان ماده ميدانند كه در درون فلسفه فيزيك رياضي يا نسبتهاي بين آن است و بعد از آن فلسفه حيات شكل ميگيرد و پس از فلسفه حيات، انسان شناسي به عنوان يك موجود حيّ تعريف ميشود و پس از آن جامعه شناسي مطرح ميشود. در طبقه بندي علوم نيز انسان شناسي را تابع از زيست شناسي قرار ميدهند ولي وقتي به جامعه ميرسد عوامل مختلفي در آن دخيل است. آنگاه علوم تجربي اين عوامل را بيان ميكند يعني علوم تجربي ابزار رابطه انسانها را با علوم دنيا درست ميكند. پس علوم تجربي علوم پايه هستند و در علوم تجربي، انسانشناسي و طب داخل ميشود. بنابراين در علوم تجربي مكانيك و اقسامش است كه فيزيك اتمي درباره فيزيك يا رفتار نيروهاي دروناتم و ساختار و رفتار آنها بحث ميكند. فيزيك يعني رفتار، رفتار يك نظام دروني انرژي ها، ميدانهاي جاذبه در درون ملكول است. و برون ملكول كه فيزيك سيالات ميشود. لذا درون ملكول فيزيكي است كه درباره نور، الكترون، الكتريسيته و امثال آن بحث ميكند فيزيك مكانيك درباره مكانيزم يا ساختارهاي برون ملكولي بحث ميكند، فيزيك سيالات، فيزيك ساختارهاي داراي حركت و ساختاري ثابت استاتيك را موضوع بحث قرار ميدهد. پس از بررسي علوم تجربي جامعه تعريف ميشود، چون جامعه حيات دارد، يعني علوم انساني ميشود كه شامل روانشناسي و انسانشناسي بمعناي الاخص يعني طب كه بخش تجربي آن تمام شد ـ تا بخش انساني و اجتماعي و تا درست شدن مديريت و اقتصاد، علوم سياسي و امثال آن را شامل ميشود.
آنچه بر توسعه حاكم است فرهنگ تكنيك است و اين فرهنگ فرهنگ آمريكا نيست و اگر حتي سرمايهداري هم با آن نسازد آن را كنار ميگذارد، يعني تكنوگرات صنعت گرا و مدرنيته لزوماً به حاكميت سرمايه حكم نميكند، جبر تكامل، يعني پروسه تاريخ را بر پايه نظريه ماركس نميدهد، ولي تكنيك را غالب ميداند، لذا هويت هركس به ميزان دخالت او در تكنيك تعريف ميشود نه به ويژگي قومي مثل بازار مسگرها كه فرد به صنف مسگري شناخته ميشود نه پدر يا قوم خودش.
به بيان ديگر براساس نياز به توسعه اجتماعي متناسب با روش حسي ايجاد تخصص ميشود و اگر روش حسي زيربناي توليد كيفيت شد، كارآمدي آن هم در دستگاه ارزشي حسي و مادي انجام ميگيرد و الان آنچه جوامع ماده را ساخته است فرهنگ مادي است كه جهاني و مشترك ميباشد.
طبقه بندي علوم در توسعه ديني
ضد مبناي توسعه مادي، مبناي توسعه الهي است كه مبناي آن ايمان بالله و يوم الاخر است و معناي ايمان بالله و يوم الآخر در فرد اصل بودن اخلاق و تكامل اخلاق است، يعني تكامل اختيار اصل ميشود. وقتي به جامعه ميرسد نظام اختيارات، ولايت و تولي اصل ميشود آنگاه بر اساس نيازهاي توسعه اخلاق و توسعه ولايت، سفارشات توليد به فرهنگ ميرسد، آنگاه فرهنگ سنجشها و محاسبات را از توليد دستگاههاي متناسب رياضي تا مدلهاي براي ارزيابي يك موضوع بكار ميگيرد. از يك دستگاه ممكن است چندين مدل بدست بيايد يعني خودش يك مدل محاسباتي است كه در آن ميتوان مدلهاي بخشي درست كرد و مدلهاي بخشي مربوط به موضوعات خاص است. به بيان ديگر مدل توسعه اقتصاد، مدل توسعه سياست و مدل توسعه خود فرهنگ را درست كرد. البته فرهنگ در اين تقسيم به معناي اساس سنجيدن كه در بالا تعريف شد نيست بلكه به معناي كنترل رشد فرهنگ در عينيت است.
بهر حال بعد از اينكه سفارشات اخلاق، فرهنگ متناسب خودش را ايجاد كرد و ابزارهاي نظري آن درست شد، پس از آن ابزارهاي عيني و تجربي متناسب درست ميشود، يعني ديگر نيازهاي متعين و مشخص تعريف ميشود و ابزارهاي توليد آنها، سفارشات توليد، از طرف اخلاق ميآيد. و انسان مختار و نظام اختيارات بر نظام توسعه نيازمندي بشر حاكم ميشود و نظام توسعه نيازمندي بشر ابزار نظري يا مدل، از رياضيات كاربردي تا مدل تحقيقات ميداني را ميسازد كه متناسب با پاسخگوئي به حل نيازمنديهاي خودش است، سپس براي دستيابي به ابزارها يا سخت افزارهاي عيني تلاش مينمايد. لذا اخلاق بر پيدايش توسعه تكنولوژي در دستگاه معرفت توسعه ديني حاكم ميشود.
از نظر توسعه ديني، توسعه كفر، آئين دنياپرستي و آئين لذتطلبي از ارتباط به عالم ماده و پسنديدن دنيا به عنوان معبود و معبد است. و بر اين اساس است كه سفارشات توليد را زورمداران و زرمداران ميدهند و فرهنگ نيز تابع سفارشات توليد عمل ميكند كه در ب آينده ا تعريف اركان توسعه اين مطلب بيشتر واضح ميشود.
عقلانيت تكاملي اگر در خدمت مذهب باشد، نظام هاي ارزشي اجتماعي و محيط را در آن جهت تكامل گرايي تضمين ميكند و كارآمدي محيط نيز هماهنگ سازي بهينه ارتباط اجتماعي يا بهينه هماهنگي اساس موضوع كارش ميباشد. لذا ارتباطات تكاملي دائما در حال بهينه محيط ارتباطات اجتماعي است.
پس اگر اختيار به نظام اختيارات بيانجامد، بستر پرورش نظام حساسيتها و ارزشها ميشود نا هنجاري ها يا بهنجاريهاي آن محيط هماهنگ سازي تأثير و تأثر سلول با مولكول را ميتوان مشاهده كرد. پس مبناي ولايت اختيار را در رفتار فيزيكي ماده اضافه ميكند و اختيار محيط ارتباط مولكول وسلول ميباشد نه اينكه رفتار ماده مطلق باشد.
به بيان آخر در «ولايت، تولي و تصرف» كليه علوم تصرفات هستند كه در بستر نظام ولايت و تولي توسعه پيدا ميكند و در سرپرستي تكويني، تاريخي و اجتماعي امداد، سپس در ساختار وحدت و كثرت ودر نظام، وحدت و كثرت جديد، يعني بستر تولد نياز ايجاد ميشود.
مهندسي توسعه اجتماعي به نظام ولايت اجتماعي شناخته ميشود و همه علوم شاخه هايي از سرپرست اجتماعي هستند چون خاستگاه نياز و ارضاء در بستر نظام ولايت است به بيان ديگر توسعه نياز و ارضاء تابعي از نظام ولايت اجتماعي است و كليه علوم پس از پيدايش تقاضا پيدا و پاسخگو به ارضاء نياز هستند
شيوه استفاده از مدلهاي توسعه مادي
با توجه به تعريف پيچيده و سيستمي توسعه، بسيار ساده انديشي است، مخصوصاً در زمان فعلي كه پژوهش ها بدون همكاري سازماني در تحقيقات ميداني انجام آن ممكن نيست و بدون مقدورات اجتماعي نميتواند انجام بگيرد، با رفتار ساده تحقيقاتي جزئي در درون يك دستگاه - كه به ابتكار جزئي ميانجامد - اصل قرار داده شود و مباني تعريف شده را بتوان ناديده گرفت. ساده انديشي است كه مفهوم تحقيق ميداني منحصر در كنترل تغييرات جزئي در يك بخش از موضوع قابل شناسائي باشد، در حالي كه تحقيق بنياني تر، تحقيقي است كه موضوع يك دانش را تغيير اصولي ميدهد و پايه هاي تعريف را يعني حدود اوليه را تغيير ميدهد.
به بيان ديگر مدل شامل در يك علم، هيچ گاه با حل مسائل جزئي علم كه با بهره گيري از مقالات مختلفي است كه در آن علم نوشته شده است و در اين مقالات از مباني اساسي مختلفي نيز استفاده شده است، ولي نسبت به علم بالاتر بعنوان تابع عمل مينمايد متحول نميشود و نيز اين تغييرات هيچگاه بعنوان تحولات تاريخي در يك علم به حساب نميآيد. مثلاً وقتي دانش پژوهان تز دكتري مينويسند و ادعي كشف موضوع جديد يا شبهه جديدي را ايجاد ميكنند، هيچ گاه پايه هاي انسان شناسي و پايه هاي طب را دگرگون نميكنند، بله با استفاده از چند مقاله، بصورت كمي، حلّي اضافه و معادله و افزايش كمي در آن علم پيدا شده است اما منجر به تغيير كيفي در زيربنا نميشود.
درك اقامه و ملاحظه نسبت موضوعات به هم نه ملاحظه استقلالي موضوعات به دليل منطق حاكم است كه مربوط به بلوغ تاريخ هر ملتي است، يعني هميشه رشد منطق مثل رشد زبان مربوط به بلوغ تاريخ است. بنابراين اقامه به معناي توازن است يعني مردم بالمباشره در حقوق اجتماعي سهيم هستند
دولت مسئول تكامل صيانت سياسي، فرهنگي و اقتصادي است يعني در تغيير مقياس عدالت بايد تعريف او بر اساس اسلام حرف اول را در جهان بزند. در واقع عدالت سياسي، فرهنگي و اقتصادي به تبع صيانت بين المللي يعني تغيير موازنه ميشود براساس عدالت ساختارهاي ثابتي براي مسلمين و جامعه اسلامي ايجاد و در مرحله خرد رشد فرد به تبع آن خواهد بود. لذا در جامعه حضور و مشاركت افراد در سطح نيازهاي فردي، نيازهاي جامعه اسلامي و نيازمنديهاي تاريخي معنا پيدا ميكند.
اگر توسعه سياسي، فرهنگي و اقتصادي، يعني استراتژي هماهنگ با فرهنگ مادي باشد، آنگاه نظام تخصيص قدرت، اطلاع و ثروت حول محور استراتژي توسعه غربي و توسعه مادي هماهنگ ميشود در نتيجه باطل اقامه و جامعه به فساد كشيده ميشود و اين خطرناكترين تهديد براي جامعه است چون محيط مادي نظم محيط و برنامه عملياتي به سوي پيدايش تخلفهاي اجتماعي مثل رشوه و جاسوسي سوق ميدهد
تعريف توسعه در سطح جامعه
توسعه چنانچه قبلاً ذكر شد اركاني دارد در اينجا به تعريف اركان توسعه ديني پرداخته خواهد شد. اركان توسعه بصورت عام ـ كه عوامل متغير جامعه محسوب ميشود ـ به توسعه سياسي، فرهنگي و اقتصادي تقسيم ميشود.
براي به وحدت رسيدن ملتها گاهي موضوع و گاهي منطقه حكومت ميكند و گاهي جهت حكومت ميكند و وطن وطن انگيزه است، وطن واحد جهاني، وطن انگيزه است نظريه اول به برتري موضوع يعني كارآمدي تكنيك ميپردازد و براي تكنيك جهتي جز جهت جبري واحد نميشناسد و براي روش علوم نيز جز روش مطلق گرايي حس فرضي قائل نيست، چون جهان را به ماده و قوانين ماده تعريف ميكند حال فيزيك اتمي يا علم اداره از اين قانون تبعيت ميكنند. و منطقه را امري زودگذر ميشمارد.
جامعه، مثل حيات تك سلولي است كه به حيات چند سلولي تقسيم ميشود و به سلول چشم، گوش و سلسله اعصاب را به وجود ميآورد بلوغ پيدا ميكند و از تخصيص منطقه منحل و به تخصيص موضوعي ميرسد و مرز سياسي و جغرافيايي خاصي را نميشناسد و به منطقههاي متشابك تبديل ميشوند كه به صورت مديريت شبكهايي اداره ميشوند.
به بيان ديگر جامعه موضوعاً رشد ميكند و در مراحل حتي نياز به تشكيل حكومت ندارد هرچند ابتدائاً دولت انگليس براي حكومت بر مسلمانان كشورهاي اسلامي را به مناطق مختلف جمعيتي و قطبهاي نفتي تقسيم كرد چون در آن زمان ارتباط حكومت ها با هم شبكهايي و بعد حكومت شبكه واحد را اقتضاء نميكرد ولي الان بسترهاي آن آماده است.
اگر مراد از وحدت جمع كيفي باشد و برايش نظام ملاحظه شود و وحدت كل در نظر باشد به آن جامعه اطلاق ميشود اما اگر مراد از وحدت، جمع كمي باشد اجتماع اطلاق ميشود، بنابراين هرگاه وحدت كيفي ملاحظه ميشود ؛ اموري متغير كل هستند مثل سياست، فرهنگ و اقتصاد
ابعاد وحدت، هر كدام بعد جامعه هستند نه اجزاء و موضوعات كه بايد جداگانه ملاحظه شود و مربوط به جمع به صورت كمي است لقب اجتماعي با ياي نسبت برايش ذكر ميشود و قابليت جاي گزيني و حذف موضوعات و روابط در اجتماع است بر خلاف جامعه كه متغيرهاي اصلي تكامل اجتماعي حذف نميشوند فقط نسبتهايشان فرق ميكند.
تعريف سياست در جامعه ديني و جامعه مادي
در توسعه ديني برتري جوئي اصل در سياست نيست، ولي در توسعه مادي برتري جوئي يا اقتدارطلبي منفي اصل است، يعني كسي كه برتري جواست، قدرت لازم را دارد، ولي قدرتي كه اختيار ديگران را به نفع اختيار خودش سلب كند و لكن در توسعه سياسي الهي، حضور بيشتر در مسئوليت پذيري يعني توسعه مشاركت است. مسئوليت پذيري به معناي ايثار بيشتر و در ابعاد برتري است. به بيان ديگر بُعد آن برتر است اما برتري جو نيست، يعني نسبت به همه كساني كه ميخواهند در تكامل حضور و مشاركت داشته باشند، حساسيتش بيشتر است. بنابراين توسعه حضور سياسي يعني بالا رفتن ظرفيت علاقه در ابعاد مختلف خدمت و ايثار متناسب با آن كه هرگز مزاحم با اختيارات مثبت نيست بلكه در پيدايش زمينه هاي جديد تكامل ارتباط انسانها "در تصميم سازي، تصميم گيري و اجراء" و در مقابله با ظلم و ستم براي اقامه ايثار و تعاون: معاضد، كمك، متعاون، همراه و همكار با ديگران است و مفهوم آزادي نيز همين است و لكن اين آزادي، آزادي تاريخي است نه خرد.
براي نظام ارزشي يا اخلاق عمومي، اخلاق فلسفه اخلاق و زيبايي شناسي و ارزش ضد ارزش تئوريسين و نظريه پرداز وجود دارد كه در جامعه تحولاتي ايجاد ميكنند كه محك عيني شدن آنها به كارآمدي عيني است، يعني هماهنگ سازي رفتاري كه نتيجهاش كارامدي عيني تمدن است. لذا ميلها، زيباييها و ارزشهايي كه با تكامل تكنيك نسازد، در دستگاه كفر ضد ارزش است، يعني اشعه اجتماعي يا نيست و اگر هست مال جامعه گذشته است كه قابليت تكرار ندارد. پس توسعه و تكامل جامعه يا تكامل ارزش، بينش، دانش، سياسي، فرهنگي و اقتصادي خود را در سطح جهاني و بين المللي و ملي ديكته ميكند.
الان در دنيا از تخصص، جهاني شدن، تحقيقات ميداني، متدلوژي علوم حسي تعريف واحد دارند و حس گرايي در علوم عيني يك منطق غالب است يعني در هند، چين، روسيه، پاكستان، آمريكا و اروپا يك منطق برهمه حكومت ميكند، و هيچ هويت در آن نيست و اين منطق را دكارت پايه گذاري كرده است و الان طب و مهندسي اروپا بر همه جا غلبه دارد و از روي غفلت است اگر كسي بگويد اين فرهنگ شكست خورده است.
بنابراين هر اخلاقي يك تكنولوژي ايجاد ميكند و تكنولوژي برتر جهان را فتح ميكند لذا منطق يوناني روزي فرهنگ يونان را بر كل جهان حاكم كرده بود.
تعريف آزادي تكامل گرا
در آزادي تكامل گرا چون قدرت انتخاب انسان محدود به زمينه است هرگز فرد در محدوديت زمينه نميتواند سعه و كثرت انتخاب داشته باشد، محدوديت زمينه و بستر انتخاب، تعداد گزينههاي انتخاب را محدود ميكند اما توسعه زمينه گزينه هاي بيشتري را نسبت به موضوعات بيشتري در روابط بيشتري، در انتخاب بهينه قرار ميدهد هر چند در پايان بهينه(يعني منتجه گيري) بالاخره يك انتخاب و يك موضوع بيشتر نيست، لكن در سعه و آزادي تعدد گزينه هاست.
علاوه بر اين در معيارهاي توسعه يادآور ميشويم كه افزايش "ضريب سرعت در حساسيت، دقت در سنجش، تأثير در عمل" بستر دروني "انگيزه، انديشه، عمل" را كه بصورت فردي انجام ميگيرد در برابر اختيار ديگران توسعه ميدهد. يعني حساسيت كسي كه موضوع حالاتش نسبت به اموري "سياسي، فرهنگي و اقتصادي" تكامل يافته است، نسبت به مرتبه قبل كه نسبت به برخي از اين موضوعات حساسيتي وجود ندارد، شدت وي در توجه، دقت وي در محاسبه و تأثير وي در انجام كار، بيشتر است.
بنابراين در جامعهاي كه توسعه يافته است چه توسعه اسلامي و چه توسعه مادي مطالب فرعي و موضوعات جزئي منشاء عدم توجه به موضوعات اصلي و نسبت هاي كلي نميگردد، يعني افراد "خرد" نگر نميشوند و مطالب اساسي را رها نميكنند، بايستي توجه كرد كه خردنگري، مشغول شدن به جزئيات، افراد را از درك و فهم نارسائيها و ناهماهنگيها باز ميدارد و از مسائل اساسي جامعه غافل ميكند.
هدف از متغيرهاي بزرگ در توسعه جامعه اسلامي در سياست بالا رفتن ظرفيت اخلاق جامعه به تعلق به عالم آخرت و ايثار و بالا رفتن ميل به خدمت و مسابقه در خيرات است. معناي مسابقه در خيرات اين است كه در اين مسابقه، تنازع انسان در دنيا بر سر برتري نام نيست، بلكه بر سر فداكاري و بر سر اين است كه از اسم و رسم بگذرد. لذا تلاش او در رتبه اول براي عظمت آرماني و عظمت دين است و در رتبه دوم تلاش او براي عدل و در رتبه سوم براي قسط است پس اصل در توسعه اسلامي به اقامه آرمانهاي اسلامي بر ميگردد و جريانش توسعه پيدا ميكند و فهم از آن و پياده شدن آن و حساسيت نسبت آن بالا ميرود و تعلق به ارزشها و تولي به اولياء نعم بالا ميرود و پس معناي در افق بالاتر اين است كه حساسيت شخص به موضوعاتي كه قبلاً حساس نبوده، حالا حساسيت پيدا ميكند، يعني نسبت موضوعات به ارزشها مشخص ميشود و معلوم ميشود هچه تعداد تنوع كمي و چه تعداد ارتباط كيفي افزايش پيدا كند اخلاق و افكار و اعمال انسان در بعد «سياسي، فرهنگي و اقتصادي» از مرتبه قبل بالاتر ميرود. پس تا كنون معناي توسعه در سطح تكامل و در جامعه با ابعاد مختلف بيان شد.
تاريخ جهان بيانگر اين است كه درگيري يكي از خصوصيات بشر است و درگيري بشر نيز به برتري طلبي برميگردد لذا اكثر صنايع موجود اعم از صنايع و حتي صنعت رياضي و آمار و حساب احتمالات
در حد فاصل بين جنگ جهاني اول و دوم به وجود آمد به بيان ديگر رشد و توسعه سرمايهداري، و ادامه درگيري بين كمونيست و ليبراليسم است مثلاً جنگ ستارگان عامل پيشرفت تكنولوژي نوري شد و حتي خيلي از تحقيقات عميق و گسترده به خاطر سود مادي نيست بلكه براي برتري طلبي است.
البته اين روحيه برتري طلب اگر به دست انبياء باشد به كمال طلبي خداپرستي و توجه به آخرت شود پس غريزه برتري طلبي و احساس هويت مسئله مهمي در رشد و توسعه است نه معادلات
در مكتب و بينش مادي انگيزه تنها انگيزه دنيايي و عامل وحدت و جهان واحد است ولي در مكتب الهي انگيزه موضوعش دنيا و آخرت است هرچند مكتب مادي داراي تكنيك برتر و بانك اطلاعات قوي تر و شبكه محكمتر است، اما چون موضوعش، موضوع اين جهاني است هنر به وحدت موضوعي رساندن را دارا نميباشد زيرا جامعه مادي انگيزش و حالات انسان را براساس دنيا به وحدت ميرساند حال آن كه دنيا محل تنازع است و براي آنها اصل بهره وري از دنيا مطرح است و در بهره وري انسان را نميتواند مثل كالا فرض كند. ولي در بينش الهي مفهوم ايثار است و نسبيت مذهبي است كه در آينده بر نسبيت مادي پيروزي ميشود.
اگر ابتهاج، دائم افزائي اجتماعي پيدا كند، ساختارهاي متناسب با آن نيز ايجاد ميشود، در نتيجه نيازهاي متناسب و ساختارهاي سخت افزاري متناسب ايجاد ميشود منتهي اگر مصرف يا شهوت مادي علت حركت باشد سرمايه حرف اول را ميزند يعني اگر بستر پرورش اختيار افزايش خوشي مادي باشد انسان را به تحرك واميدارد و تصميم نيز شدت پيدا ميكند و شرح صدر للكفر (توسعه كفر) را به دنبال دارد و اگر شدت خوشي در جهت الهي باشد، ابتهاج اختيار منشأ افزايش حضور اختيار در جامعه ميشود و مردم قدرت گذشتن از خيرات كوچك و رفتن به طرف خيرات بزرگ را پيدا ميكنند و اين راسخ بودن، فرد را به نسبت بر شرايط حاكم ميكند و مولد ماشين توسعه ميشود.
بنابراين اگر قرار باشد شدت نظام اختيارات الهي در كليه مفاهيم ساختارها و محصولات بالا رود ونظام الهي در اجتماع حضور پيدا كند، بايد اختيار و به صورت تكاملي معنا شود تا ظرفيت اختيار با توجه به تعريف روحي، ذهني و عيني، بتواند شدت تعلق و تنفر را زياد كند آنگاه نسبت بين اينها هم موجب ازدياد شدت تحمل شود تا امكان جهت گيري موضع گيري و مجاهده به وجود بيايد لذا اولٌا بايد اختيار افراد در هم حضور بايد كند و ثانياً با ضرب شدن در هم مرتباً بستر تحققي در علوم مختلف را به دست بگيرد يعني با حضور در موضوعات عيني مختلف محيط را توسعه بدهد.
فرضاً توسعه حضور عادلانه به معناي توازن آزادي است و حضور عادلانه يا آزادي سياسي به معناي وابستگي مردم به هم در تصميمگيري و تصميمسازي و اجراء است كه استقلالشان موجب حفظ موازنه ميشود.
تعريف توسعه در سطح اركان جامعه ديني
در اين مرحله بحث بگونهاي بيان ميشود كه قابليت انتقال به مرحله آينده را پيدا كند تنظيم نسبتهاي كلان بين دسته بندي هاي بزرگ چه در سياست يا فرهنگ يا اقتصاد از نظر دروني هر يك از اينها، يعني متغيرهاي دروني "سياسيت، فرهنگ و اقتصاد" و چه از نظر بيروني كه نسبت و تناسب بين سياست با فرهنگ و فرهنگ با اقتصاد در كل بزرگتر كه جامعه بود، بايد توازنش مشخص شود و معلوم شود چه نحوه تعادلي و چه نحوه نسبتي از مقدورات بايد تخصيص پيدا كند تا چه راندمان و چه آثاري بدست بيايد كه مناسب با انتقال به مرتبه بالاتر از كمال ممكن باشد. لذا اين توازن برابر با مفهوم عدل ميشود كه خردترين مرحله حقوق و حدود را معين ميكند.
معناي قسط بهره وري است كه منشاء اعتماد است پس ممكن است با عدالت، سهم فردي بيشتر شده باشد ولي در تعريف قسط هيچ دستگاهي نميپذيرد كه مال وسيله تفاخر و تعيناتي شود كه بين برادرهاي ديني فاصله بياندازد، يعني ايثار درمصرف است در عين حالي كه مرحله قبل آن نيز توزيع، توزيع ظالمانه نبوده است بلكه توزيع عادلانه صورت گرفته است. ولي آنچه در جوامع مادي مطرح ميشود به عنوان عدالت اجتماعي، به معناي "تعادل" در توليد، توزيع و مصرف يا حق مديريت و مالكيت است و تعادل به اين معناست كه بايد به هر كس متناسب بهره داد يعني ممكن است براي كسي تناسب داشته باشد بوقلمون بخورد و براي كسي هم تناسب داشته باشد نان خشك بخورد و اين معنا ضد عدالت اجتماعي است، چون فقير است ترحم ميكنند و از او دستگيري ميكنند والا حدش همان نان خشك است نه بيشتر.
عدل به معناي تناسبات جهت تكامل است و چون فلسفه نظام ولايت فلسفه شدن است (نه فلسفه چرايي و چيستي) براي تكامل خط استراتژيك معين و آنگاه متناسب با هر مرحله عدل به صورت كمي و كيفي معين و اجرا ميشود يعني براي افراد جامعه، دولت، صنف و گروه كيفيت و كميت عدالت معين ميشود.
عدل در نظام سرمايه داري انسان را در منزله شيء براي خريد و فروش قرار ميدهد و كرامت انساني را شديداً تحقير ميكند.
البته از تعريف عدل به «وضع كل شيء في موضعه» سه تفسير ارائه ميشود، 1. درنگاه فلاسفه، اعتباري و انتزاعي است، 2. درنگاه متكلمين به تلائم بين اجزاء و به فطرتي است كه خدا خلق کرده كه چيزهايي را ميپسندد معنا ميکنند يعني پايگاهش عقل عمل است. 3. تخصيص پول در امور اجرايي توسط كارشناسان مذهبي
قسط به معناي سهم اوست، يعني قسط سهمي كه به صورت تضميني و معين به فرد پرداخت ميشود، يعني قسط را بايستي عدالت در عينيت مشخص كند. بنابراين توازن همان عدالت است به بيان ديگر محصول عدالت معين كردن وظايف و اختيارات افراد است و بهرهوري كه افراد ميگيرند
اختلاف در مفهوم عدالت به توازن بر اساس توسعه بر ميگردد، اگر جهت توسعه مرتبا متلون باشد مفهوم پايه عدالت مرتبا عوض ميشود و چون بدون حفظ جهت واحد است تعريف از عدالت به ناهنجاري ميافتد و اگر جهت توسعه ارتقاء پذير باشد و داراي جهت واحد آنگاه ميتوان براي مفهوم برابري و توازن و توزين نقطه ثقلي پيدا كرد.
آنگاه عدالت يا توازن و در سطح توسعه مناسبات تكامل (تكامل عمومي) نه به نفع گروه خاص,در شكل كلان به موازنه و توازن در توزيع و در شكل خرد عدم تجاوز به غير معنا ميگردد و آنگاه جامعه بستر حضور همه مردم ميشود نه طبقه سرمايه دار
اختلاف در مفهوم عدالت به توازن بر اساس توسعه بر ميگردد، اگر جهت توسعه مرتبا متلون باشد مفهوم پايه عدالت مرتبا عوض ميشود و چون بدون حفظ جهت واحد است تعريف از عدالت به ناهنجاري ميافتد و اگر جهت توسعه ارتقاء پذير باشد و داراي جهت واحد آنگاه ميتوان براي مفهوم برابري و توازن و توزين نقطه ثقلي پيدا كرد.
عدالت در توزيع قدرت، عدالت در توزيع اطلاع و عدالت در توزيع ثروت، يعني عدالت صنعتي ميشود بنابراين بايد متغيرهاي عدالت شناسايي و براي آن تنظيم نظام صورت گيرد و سپس رشد، گسترش و توسعه آن تعريف شود يعني بايد بتواند نسبت بين دسته بنديهاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي را در عينيت تعريف كند.
تعريف معيارهاي توسعه سياست، فرهنگ، اقتصاد
معيارهايي كه براي سياست به عنوان زير بناي تنظيم معيارها ذكر ميشود مقياس سرعت است، حال فرقي نميكند كه سرعت در حساسيت يا تفكر باشد و يا در انظباط و حضور باشد. معيار در فرهنگ دقت و سنجش است و معيار در اقتصاد مقياس در تأثير است، البته هر سه اينها در يك عمل با هم هستند يعني همانطور كه سياست و فرهنگ و اقتصاد به عنوان سه بعد جامعه با هم هستند هر چند از نظر شاخصه بندي تفكيك ميشوند و هر كدام را ميتوان بصورت جداگانه بهينه كرد. بنابراين وقتي توسعه ظرفيت اخلاقي پيدا ميشود بايد مقياسها تغيير كند، عوض شدن مقياس بصورت كمي نيست بلكه بايد بصورت كيفي عوض شود.
برحسب اعتقاد ما هيچ كس در طول تاريخ غلظت كفرش به دشمن رسول خدا صلوات الله نميرسد اما وقتي صفت آنها صفت جامعه شد، در واقع جامعه در تنوع موضوع و وحدتش صفت آنها ميشود و صفت آنها صفت وحدت اجتماعي ميشود لذا در آن زمان صحيح است كه بگوييم «يملأ الارض قسطاً و عدلا بعد ما ملئت ظلماً وجوراً» يعني در آن جامعه رفتار هر فردي با رفتار او هماهنگ ميشود و هيچ جايي خالي از ظلم و جور نيست همانطور كه بعد از آن با پر شدن زمين از قسط و عدل هيچ جايي براي ظلم وجور باقي نميماند.
اصطلاحات، سرعت، دقت و انضباط شاخصههاي كارآمدي در تعريف انسان ابزار و منابع به كار ميرود يعني نرخ تعريف سرعت به تغييرات حاكم معنا م يشود، در موازنه بر ديگر تغييرات حاكم ميشود فرضاً اگر از پول اسلامي تعريفي ارائه شود، اين تعريف شاخصه تام قدرتهاي اقتصادي خواهد بود يعني تعريف از پول بر مدل برنامه و مدل اقتصادي حاکم خواهد بود، يعني تعريف از پول بر مدل برنامه و مدل نظام مالي حاكم ميشود، بر خلاف الان كه پول به عنوان يك زير سيستم اقتصادي مطرح است.
به بيان ديگر تعريف اسلامي پول به معناي كمي شدن انگيزه اجتماعي ميشود، يعني تعلق كمي ميشود و شكل پول به خود ميگيرد و تكامل آن نيز تكامل و توسعه انگيزه اجتماعي را به دنبال خواهد داشت.
بنابراين اگر رفتار جمعي از نظر فرهنگ با فرهنگ فردي هماهنگ شود شرايط و بستر پرورش ايجاد ميكند كه سرعت در شرح صدر يا شرايط توسعه و سرعت ايجاد ميشود
مبنا و اساس پيدايش سرعت، انرژي (قدرت) است و مبنا و اساس دقت، ساختار بهتر است و دقت حاصل ساختار است. يعني نسبت و تناسب در ساختار ملاحظه ميشود و زماني كه ساختار منطقي كاملتر باشد دقت نظري بالاتر رفته و انرژي يعني اخلاق بالاتر ميرود و شرح صدر پيدا ميشود و به سنجش هاي ساده ارضاء نميشود
به بيان ديگر در طرفداري از دين نبايد كسي تحت عنوان شيفتگي و عشق به ساده انديشي راضي شود، بلكه بايد نسبت به معشوق خود غيور باشد و عزت دشمن بر معشوقش را نپذيرد و الا معشوق منزوي و ضعيف ميشود.
فرهنگ داراي محيط فرهنگي سياسي و اقتصادي است كه لازمه تحول فرهنگي، تحول در نظام سياسي و اقتصادي است. همانطور كه فرهنگ داراي ساختارهاي دروني نيز هست كه تعين و تشخص هاي خاصي در عرصه تصميم سازي و تصميم گيري به همراه دارد، اصليترين الزام تحقق انقلاب فرهنگي شكستن دلبستگي به ماندن و بودن وضوح موجود و تعلق به شدن است انقلاب در فرهنگ حتما در نظام تخصيص اعتبارات و مناصب را درهم ميريزد و كسي ميتواند در دايره فرهنگ بماند كه قادر باشد مرتبا بهينه سازي مداوم، شناخت نيازهاي جديد، قدرت دسته بندي مداوم در سطح «توسعه، كلان و خرد» را داشته باشد تا بتواند در جامعه حضور داشته باشد
مقايسه مقياس سرعت در مديريت سازماني، حزبي، قبيله ايي
به عنوان مثال سرعت حساسيتي كه در يك عمل سازماني در حزب مشاهده ميشود سرعت حساسيت و سرعت تفكر و سرعت انضباطش با رفتار قبيلهاي يك ايل كه رفتارش رفتار گروهي است و رفتار سازماني نيست، مسلماً به يك گونه نيست. چون در رفتار گروهي بيشتر به تفرسات شخصي واگذار ميشود ولي در سازماني وقتي تقسيم كار صورت ميگيرد فرد روي كل حساس است يعني روي موضوع كارش و ارتباط آن با بقيه و ارتباط بقيه با موضوع كار خودش و فهم اينكه هيچ گاه نبايد كار خودش را سبك بشمارد، حساس است. به تعبير ديگر محاسبه، مشارطه و مراقبه سازماني دارد كار خودش را بستر پرورش خودش و بستر جريان حق در جامعه ميداند و دنبال اين نيست كه مشكلات را به تقصير ديگران واگذار كند.در نتيجه وقتي معيار سرعت توسعه پيدا كرد، مفهوم خود كار سازماني نيز عوض ميشود، سازمان سياسي به معناي تنظيم مراتب ترتيبي و تنظيم امور همعرضي است كه در سطح يك نمودار و قدرت تبديل روابط دارد البته جاي توضيح آن در بحث شبكه توسعه تحقيقات بايد ملاحظه شود.
اما بطور خلاصه ميتوان گفت دستيابي به نور در شكل الكتريسيته غير از دستيابي به نور در شكل شمع و پي سوز و نفت گاز است كه در قديم در چهل چراغ استفاده ميشد چون اين نحوه مصرف انرژي از يك قواعد ديگري، اندازه گيري توليد و مصرف برخوردار است. پس مقياس مفهوم سرعت نيز ميتواند عوض شود يا مقياس در كيلووات كه براي مصرف برق طرح ميشود با مقياس كه بمعناي كيلوگرم براي وزن مواد نفتي يا مواد چربي مثل روغن برزك در قديم مورد استفاده قرار ميگرفت، فرق دارد.
بنابراين التزام به وحدت در توسعه اختيار قراردارد و آزادي در كثرت در زمينه اختيار. پس تعيين جهت در جامعه از طريق توسعه اختيار اجتماعي صورت ميگيرد. و توسعه اختيار و نياز حاكم بر توسعه ارضاء و ارضاء امري ساختاري است و از طريق بهينه شدن امور صورت ميگيرد
هرگاه زيربناي تعريف ارتباط انسان با جهان يا زيربناي تصرفات انسان نسبت به محيط عوض ميشود، محور اساسي اين تغيير ساختارها و نظامات اجتماعي است به بيان ديگر حضور اختيار در فلسفه شدن در محوري ترين مصداق يا متغير اصلي، ساختارهاي جديد اجتماعي است و فلسفه شدن، فلسفه تقرباست كه به نظام ولايت اجتماعي تعريف ميشود يعني به حضور هر بيشتر نظام ولايت اجتماعي در وحدت و كثرت و سرپرستي هر چه بيشتر در ابعاد جديدتر است. به بيان آخر تكنولوژي تابع اخلاق است و اين تغيير مقياس در فيزيك و شيمي و كليه علوم جاري و ساري ميشود و وظيفه علوم كه ارضاء و نياز اجاست در يك مهندسي فراگير سرپرستي وحدت و كثرت را در همه ابعاد ميپوشاند
تعريف مقياس دقت در فرهنگ
در مقياس «دقت» نيز ملاحظه نسبت و بعد اصل قرار گرفتن منطق نسبت در تبديل موضوع با منطق ملاحظه كميت بصورت "كم منفصل" يا بصورت كم متصل فرق ميكند. البته علائم كم متصل و منفصل بكار گرفته ميشود ولي در پايان مفهومشان به تنظيم نسبت متغيرها ختم ميشود، بنابراين وسيله سنجش تبديلي است نه وسيله گزارشگري از تعين چون مقياس در تعين رياضيات منفصل و متصل است مقياس در تنظيم نسبت بين متغيرهاست و نوع مقياس اين با آن فرق دارد.
افزايش تأثير عيني تغيير مقياس است لذا به صورت ساده سرعت به طي شدن فاصله مكاني و فاصله زماني اطلاق ميشود كه معناي انتقال است ولي معناي اصطلاحي سرعت به معناي سرعت تبادل است كه شامل سرعت انتقال در ذهن، حساسيت و فكر است به بيان سرعت به سرعت انتقال از وضعيتي به وضعيت ديگر است و ميتواند موضوعاً از امور روحي، ذهني، و رفتار عيني باشد وقتي فرد بتواند سريع در بين امور نسبت برقرار كند به سرعت هم ميتواند موضعگيري كند يا در نيروي انساني در ابزار ارتباط و در امكانات سرعت عمل و تبديل را بالا ببرد.
به تعبير ديگر اگر در نيروي انساني «انگيزه انديشه و عمل» ودر ابزار «سرعت، دقت و تأثير» و در منابع طبيعي «تشعشع، تموج و تشكل» باشد، با ضرب شدن اين اوصاف در يكديگر صيانت موضوعاً,موضوعات وآثارش تعريف ميشود.
فرهنگ وسيله هماهنگسازي و اراده هاي مختلف را هماهنگ ميكند و پذيرش اين ابزار هم به تلائم و عدم تناقض آن بر ميگردد كه توانائي، هماهنگ سازي بخشهاي مختلف را بعهده دارد.
لذا هر قدرگسترش فرهنگ در تنوع موضوعي بيشتر باشد و هر قدرت انسجام و وحدت آن بيشتر باشد، قدرت پذيرش و تلائم آن بيشتر ميشود. بنابراين هماهنگي اجتماعي بوسيله فرهنگ ايجاد ميشود و در عالي ترين شكل كليه دستگاه هايي كه در فهم دخيل هستند از جمله حساسيت ها، سنجش ها، تجربه ها، اصطلاحات بايد يك كاسه و با هم تلائم داشته باشند.بنابراين فرهنگ يعني هماهنگ سازي رفتاري.
انگيزه به معناي اختيار و اختيار به معناي ساده همان نسبت است اگر نيت حاكم بر كيفيت گزينش باشد، معنايش حجت است لذا حجت ثابت كه بمعناي وجه و جهت است داراي تكامل جهش و توسعه است كه شامل تغيير كيفي و كمي ميشود و جهت ثابت هم به تولي به ولايت ا... و ولايت رسول مكرم اسلام و اهل بيت است تابه ولايت ولي فقيه ميرسد.
هدف از فرهنگ بر اساس منطق صوري برابر با علم است كه علم بالذات مطلوب است لذا انقلاب فرهنگي در اين مبنا بي معناست هدف از فرهنگ بر اساس نسبت مادي بالابردنكارامدي است و علم بالذات مطلوبيت ندارد و در اينجا توسعه فرهنگ معنا دارد نه انقلاب فرهنگي هدف از فرهنگ بر اساس بر مبناي ولايت تكامل هماهنگ سازي است كه به معناي بالابردن كارامدي است منتهي جهت دران اخذ ميشود كه به دو گونه الهيو الحادي انقلاب واقع ميشود. فرق انقلاب و توسعه اين است كه جهت مرتبا عوض ميشود و ارتقائ پيدا ميكند و از جهت الحادي به جهت الهي نزديكتر ميشود و نظام ارزشي جامعه در عين وحدت كثرت اشتداد پيدا ميكند كه توأم بالا رفتن وسعت درگيري و نفي ناهنجاري هاست.
تعريف مقياس تأثير در اقتصاد
در اقتصاد معيار مقياس تأثيراست، اما تسخير قدرتهاي منابع طبيعي، امكانات، مقدورات در شكل تشكّل و تبلور با تسخير موجها و تمّوج با تسخير اشعه ها و تشعشع فرق دارد. در منابع انساني نيز تعريفي كه از انضباط رفتاري انسان ارائه ميشود تا هماهنگي بين رفتار عيني انسان با ذهني و روحي و در يك مدل آوردن مجموعه فرق پيدا ميكند اگر چنين شد در معيارها بايد تغيير صورت بگيرد اگر تغيير پيدا شد يعني تغيير در «سرعت، دقت، انضباط» پيدا شد كه آنگاه اين تغيير شاخصه پيدايش توسعه است.
اما معيار رشد تأثير در انگيزه مادي، حساسيت هاي وحدت و كثرت مادي را ايجاد ميكند كه سياست در مبناي سياست تولي به ولات جور يا طاغوت بقول قرآن "والذين كفروا اوليائهم الطاغوت" كه ثمره اش "يخرجونهم من النور الي الظلمات" ميشود هر بصيرتي هم كه بشر در فطرت اوليه اش داشته باشد در ظلمتهاي تعلق به ماده و در ارزشهاي مادي ميبرد و ضد آن الهي است آنهائي كه اوليائشان خداست "الله ولّي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور" هر گونه غريزه ظلماني هم در آنها باشد از آن به طرف تعلقات ملكوتي خارج شده و تهذيب ميشوند. سپس بستر تهذيب اجتماعي آن را هم ايجاد ميكنند و در آن نيز توسعه پيدا ميكنند.
- توسعه اقتصاد يعني توسعه مفاهمي اقتصاد كه به عنوان بعد سياست و بعد فرهنگ در جامعه خوانده ميشود، معناي توسعه اقتصاد، يعني مشخص شدن مبناي ارزش و تكليف در جامعه، به بيان ساده توسعه اقتصادي يعني معين شدن تعداد سد، كارخانه و تكنولوژي لذا توسعه اقتصادي از توسعه اقتصاد تبعيت كند
- در ماوراي مولكول وضعيت جاذبه و نحوه تشكيل مولكول است و در سطح بالاتر بحث تشعشع و جاذبه است و در مرتبه بالاتر بحث اختيار و نسبت آن با تشعشع است نور يا تشعشع به عنوان ابزار هماهنگ سازي در خدمت اختيار است، يعني اراده از مجراي بكارگيري اشعه يا نور، ميدان جاذبه را هماهنگ ميكند و از طريق تحريك يا تشكل و تغيير، رفتار مولكول را هدايت ميكند.
منتهي در عالم نظام ارادهها حاكم است كه اراد بالغه حضرت حق محوري و اولاء نعم تصرفي و اراده اجتماعي انسان تبعي است اما در محصولات اراده اجتماعي انسان اصلي و محوري است به تعبير ديگر اراده شان در طول تاريخ، از نظر تكوين، تبعي ودر تاريخ اجتماعي تصرفي و در نفس موضوع مثل علم تغذيه محوري است.
- تفاوت فيزيك سيالات (سينماتيك) فيزيك استاتيك در اين كه فيزيك سيالات، حالت پذيري، سياليست و تغييرپذيري دارد كه لذا به آن موج ميگوييد و امواج الكتريكي از قبيل صدا، نور و صنايع نوري و مغناطيسي همه از قبيل موج هستند. تئوريسين تئورياش تابع اختيار و گمانه زني اوست و گمانه زني هم توسط نظام ارزشي و نظام ارزشي هم توسط جهت گيري اختيار شكل ميگيرد
لازمه پذيرش اين تئوري امكان وايجاد در مقابل تئوري ضرورت و امتناع است لذا بايد مفاهيم تئوري با هم هماهنگ و در كل سيستم هيچ حلقه مفقود و جود نداشته باشد و بتواند در عمل كارآمدي خودش را نشان دهد.
نظام وابستگي تغييرات اجتماعي همان مدل رفتار اجتماعي است يعني مدل تكامل اجتماعي كه مثل استراتژي تكامل اجتماعي است، مثلاً كمونيستها استراتژي تكامل اجتماعي را ابزار ميدانند و صحبت از تضاد ميكنند به بيان ديگر فلسفه تكامل تاريخ در استراتژي به دست ميآيد و به مدل تكامل برميگردد سپس براي مطالعه رفتار جامعه بر آن اساس مدل ميدهد. فرضاً قبل از پرداختن به برنامه اقتصادي صحبت از مهندسي آزادي ميشود! در واقع ابتداء واحد بهينهسازي اجتماعي مطرح سپس اينها اساسي ساختن مدل اقتصادي ميشود.
با حفظ تعميم و عام ساختن مفهوم، كلمه سرعت، دقت و تأثير به عنوان سه مفهوم براي توصيف كردن ويژگي هاي انسان، امكانات طبيعي و امكانات واسطهاي ميتوان به كاربرد كه روي هم تمدني را نتيجه ميدهد و آنگاه بستر جريان اختيار ميشود. يعني انگيزه يا حالت انسان و انديشه و عمل و ابزار از نظر ظرفيت قدرت، ظرفيت ساختار و ظرفيت محصول بستر ميشود. و همين طور ظرفيت موجود منبع مسخره شده و مناسبات سخره شد و اثر آن كه اين 9 تا روي هم تمدن را تحويل ميدهد و تمدن نيز بستر نظام اختيارات است اگر اين بستر وحدت و كثرتش اضافه و به شدت حضور آن در تولي و ولايت افزوده شود و احساس قرب بالاتر و مقابله و درگيري خوبي ها بايدها در نظام الهي شديدتر و موثر ميشود و در نتيجه به شرح صدر للاسلام پيدا و موجب ايجاد بستر توسعه ميشود.
صنعت وسيله تسخير بستر نفوذ اختيار است، يعني وقتي اختيار يك وحدت و كثرت جديد در بستر جديد پيدا ميكند اگر وسيله آن كه ابزار تسخير است رشد نكند، اختيار نميتواند وحدت و كثرت جديد پيدا كند.
فرضاً صنعت از پايگاه نظري (فلسفه فيزيك) ميخواهد، تشكل تموج و تشعشع را تا پزشكي مديريت علوم اجتماعي و مديريت شامل شود.
پيدايش موضوع جديد، رابطه جديد، اثر جديد حضور جديد و امكان جديد در صورتي است كه بستر توسعه پيدا كند، به بيان ديگر ملاحظه اختيار در جريان تكامل كه ابزار و امكان هم به آن ملحق ميشود
تعريف قدرت(مقدورات) توسعه
مفهوم قدرت در توسعه ديني پايه اش به ايمان و آرامش بر ميگردد و نسبت به محيط نهراسيدن است و لكن مقدور در دستگاه كفر به در دست داشتن ابزار رفع نياز مادي است.
اما در دستگاه كفر بجز بوسيله احتياج به دنيا، ترس از دنيا و نيازمنديهايي كه طرح ميشود، اراده ها هماهنگ نميشود در حالي كه در دستگاه الهي بالعكس است. چون اساساً شرايط محيطي روي مؤمن اثر نميگذارد. بقول حديث"المؤمن كالجبل الراسخ لا يحركه العواصف" است منفعل از نياز مادي نيست و به حداقل نياز در سخترين موضع سازگار است.
اصلاً با اميد به رياست مادي يا فهم مادي و معرفت مادي يا اقتصادي كار نميكند كاري كه او ميكند «يجاهدون» يعني تلاش ميكنند «في سبيل الله» در راه خدا تلاش ميكنند و بابت آن چيزي كه نميگيرند بماند، حتي از مال خود مصرف ميكنند يعني تلاش با اموال و انفس است و هدف از اين كار «تجاره لن تبلور» معاملهاي كه زيان ندارد. چه كسي طرف تجارت آنها ميباشد «انّ الله اشتري من المومنين باموالهم و انفسهم»
انگيزه مؤمن اگر اجتماعي شود، يعني اين انگيزه را بصورت فردي و اجتماعي ميتوان ملاحظه كرد بگونهاي كه صفت تنظيم نظام يا ساختار ارتباطات بشود، يعني تقوي، مراقبت بر اينكه خداي متعال چه چيزي را ميپسندد و چه چيزي را ميخواهد، بستر عيني ساختار، يعني بستر پرورش عيني پيدا كند. آنگاه اگر در اين بستر، درگيري با هواي نفس طرح شد، اين شخص كه دنبال تلاش و جهاد است، استقبال ميكند. اگر در درون خودش با هوا درگير و غالب شد، آنگاه ديگر از بيرون شرايط نميتوانند او را تهديد كنند اين نقطه ضعف و آسيب پذيري درونيش (به عبارت اصطلاح نظامي) ديگر اين نقطه، راه ارسال پيام نيست و براي شرايط مادي راه ارتباط با او كور است.
چون شرايط محيطي زماني ميتواند مؤمن را تهديد و تطميع به دنيا كند كه هواي نفس در ميدان دل او كانال داشته باشد و به تقوي و توجه به خداي متعال تسليم نشده باشد، چرا كه هيچ گاه كافر به كسي وعده آخرت نميتواند بدهد لذا ديگر محيط مؤثر بر مؤمن و جامعه اسلامي پيام خدا و رسول خدا. است توضيح بيشتر موانع ساختاري در فصل د وم پيگيري ميشود.
اولين و عامترين عنوان يا استراتژي در برخورد با منطق حسي، ايجاد منطق عيني است كه قدرت مشروط كردن حس به ارزشي را داشته باشد دومين گام بايد منطق مذهب تكامل پيدا كند يعني نميتوان منطق حسي و كارامد داشت، اما منطق مذهب ساختارگرا و متحجر با فهم متنسك باشد كه نتواند مفهوم اجتهاد و حجيت را به تكامل برساند لذا به همين اساس بايد كليه مذاهب موجود تحت سيطره نسبيت اسلامي قرار گيرند.
و گام سوم منطق كارامد عيني يا ساختار سازي است كه جمع دو گام اول به دست ميآيد كه در آن هم معادلات مذهبي و هم نظام ارزشي تكامل گرا هستند.
پس براي درگيري با جهاني شدن لازم است براسا سد محو 1. پرورشي روحي (ظلم ستيزي) 2. ذهني (منطق) 3. عيني درگيري روي مصاديق
از جهان بيني اهداف و از استراتژي ابزار و از نظام وابستگي محصول به دست ميآيد يعني هدف، راه و موجودي كه در اين راه تغيير ميكند وبه تعبير آخر برنامه روشي يا روش تنظيم نظام در حقيقت بايد به صورت وصفي ملاحظه شوند نه موضوعي كه وصف بسيار كلي جهان بيني و وصف نسبتي، استراتژي و وصف وابستگي آنها به يكديگر نظام ميشودقبل از آن كه موضوعي ملاحظه شود، اين سه بايد حاكم شوند.
مقايسه انگيزه سازندگي در مدل هاي توسعه
اگر بنا شد گيرنده او امواجي را بگيرد كه آن امواج را كفار نميتوانند بفرستد و امواجي را هم كه آنها ميتوانند بفرستند، مؤمن را محكمتر ميكند براي بسيجيها در جبهه، اين مطلب بسيار روشن بود و اين مهم را در سازندگي نيز ميتوان وارد كرد و اين خيالي بيش نيست كه چون اين معنا را در سازندگي مادي و وابستگي كفار نميتوان آورد، پس در سازندگي بر اساس ايمان نيز ممكن نيست. به عنوان نمونه در دنيا روزي پشتوانه چاپ پول «طلا» بود مثل انگلستان فرانسه و آمريكا ولي در آلمان شدت انگيزه قومي وجود داشت كه شديداً كار ميكردند، اولين پولي كه توليد شد و كار را پشتوانه اسكناس خود قرار داد، پول آلمان بود اصلاً وضعيت نشر اسكناس دنيا را عوض كرد. حتي جاده هايي كه آلمان بين دو جنگ جهاني بوسيله كارگر با ابزار دستي ساخته است، هنوز جزو جاده هاي بسيار محكم و قوي كشور آلمان است.
مدل آلمان سرمايه داري بود و مدل فرانسه و انگلستان نيز سرمايه داري بود اما چگونه بود كه در انگيزه هاي برتري جوي اقتصادي در اين مدلها، آلمان بر رقباي ديگر غلبه كرد چه چيزي اضافه بر ديگران داشت؟ آيا جز انگيزه انساني كه برتري جويي مادي بود؟ نوع انگيزه آلمان با ديگران فرق داشت؟ آيا نوع انگيزه الهي به اندازه انگيزه قومي قدرت ندارد در حالي كه در شهيد دادنش به آن اندازه نيرومند بود و انگيزه قومي آن در طول تاريخ، قابل مقايسه با انگيزه قومي در شكل آلماني آن نيست پس قطعاً ميتواند سازندگي داشته باشد.
بنابراين مقدورات مختلف است شاخصه ها يعني تطبيق هايي كه در توسعه ديني مطرح ميشود، اگر قدرت به دو گونه تعريف شد بايد وسيله هاي تشخيص نيز دو گونه باشد كلاسه بنديها نيز بايد به دو گونه انجام بگيرد تطبيق به موضوعات عيني نيز دو نحوه موضوعات در دو نظام موضوعات انجام بشود.آنگاه آنچه كه بصورت بحث كلي بيان شد در اينجا ميتواند بصورت موضوعي شاخصه پيدا كند.
مديريت اجتماعي به معناي توسعه هماهنگي سازي تصميمها ميشود و براي اين هماهنگ سازي، ساختارهاي هماهنگسازي و ابزارهاي هماهنگ سازي لازم دارد كه ابزارهاي نظري مثل دستگاههاي منطقي و دستگاههاي كنترل عينيت در ساختاري عيني است و مشكل متدين در انقلاب اين است كه در اداره ارادهها در شكل سياسي، فرهنگي و اقتصادي هيچ گونه ساختار، ابزار، نرم افزار و يا نظام براي سازماندهي و ارگانيزه كردن و برنامه ريزي براي مديريت اجتماعي جاي گزين ساختارهاي قبلي نشد و بيشتر رو به ساختار شكني ارزشهاي حاكم روي آوردند تا ارزشي را حاكم كنند
ساختارهاي ارزشي، فكر و عيني موجود جامعه يك نحوه، ارتباط تعين، ارزش، توزيع قدرت اطلاع و ثروت را الزام ميكنند كه بودن را نتيجه ميدهد نه شدن را ولي اگر شدن مورد دقت باشد و موضوع، سازماندهي، برنامه ريزي واجرا توسعه باشد آنگاه جامعه توسعه پيدا ميكند. در واقع منظور از توسعه نيازمنديها، نه ارضاء نيازمنديهاي موجود به فكر كردن روي شدن نيازمنديها حاصل ميشود نه شدن آنها به معناي اينكه از آنچه موجود است بهتر استفاده شود.
به معناي ديگر خود تنظيم موضوع تغيير و تبديل است كه شامل بهينه تنظيم مقدور انساني امكان وا بزاري ميشود.
توسعه تكنولوژي به معناي ايجاد، ابزارها، ساخت افزارها يا نرم افزارهايي است كه به وسيله ارتباط، تناسب و هماهنگي است نيازهاي اجتماعي را توسعه و ارضاء ميكند و در مفهوم عامش روابط نظري تا روابط محسوس را پوشش ميدهد به اصطلاح تكنيك، نظامي از مجموعه فنون، مثل فن محاسبه رشد يافته توسط كامپيوتر است.
بنابراين جامعه كه توسط تكنولوژي را به دست مقدوراتش متغير اصلي در جهان ميشود و تصميم گير اصلي در مديريت جهان است و در واقع در فرهنگ مديريت جهان حضور دارد و كشورهاي ديگر به ميزان حضور در اين ميدان حضور يا تبعيت دارند.
جنگ ايران با عراق غير از بحث برخورد تمدنهاست در برخورد تمدنها اگر معادلات علمي دشمن در كنترل رواني جامعه جهاني، يعني در محضر انسان باشد يعني اصول ليبرال دموكراسي را بتواند جهاني كند بخصوص مكتبي كه مدعي دموكراسي و ليبراليزم و آزادي ا ست، نبايد روي به جنگ بياورد، لذا وقتي در يك مقياس گسترده رو به جنگ ميآورد در واقع اصول فرهنگي خود را بر سر راه پيروزي مقطعي ذبح ميكند، بنابراين جنگ در مقياس برخورد تمدنها الان اتفاق افتاده است چون فلسفه رياضي، يعني منطق و قدرت محاسبات كمي دشمن ظرفيت پاسخگويي به حوادث ايجادي انقلاب اسلامي در جهان را ندارد.
خلاصه كلام: عدم درك مفهوم توسعه در حوزه و دانشگاه
تعلق و وابستگي به معيارها و مباني ساختاري دردانشگاه و حوزه اساس مشكل است چون دانشگاه منطق حس گرا كه مطلق گرائي حسي دارد يعني پيش فرضها را حسي، تنظيم نسبتهاي حسي، ارزيابي راندمان حسي را در نظر ميگيرد و در نتيجه دچار مطلق گرائي حسي ميشود و بالمره حاضر نيست در مفاهيم توليد، مفاهيم كاربردي و در تغيير متدلوژي علوم دقت كند. وقتي در محصولات يك كارخانه، اگر آزمايشگاهش عوض نشود و همان آزمايشگاه باشد روش طرح آن نيز همان روش قبل و روش سنجش و مدل سازي آن نيز سخت افزار و نرم افزار قبلي باشد محصول نيز همان محصول قبلي ميشود زيرا كه كارخانه چه در تبديل يك قانون به قانون ديگر، چه در تبديل مواد به مواد قابل مصرف باشد و چه در سطح پائينتر مصرف مواد باشد. اگر ساختارها و نظامهاي توليدي آن يكي بود تغيير پيدا نميشود و فرقي هم نميكند كه در حوزه يا دانشگاه باشد.
در حوزه وقتي موضوعات مستقل از هم ملاحظه شود ملاحظه نسبت بين موضوعات و بدست آوردن حكم را نتيجه نميدهد، بلكه موضوعات مستقل، حكم مبتلابهاش را تعريف و تحويل ميدهد. اگر موضوعات مستقل بود، نتيجه اش اين ميشود كه انسان در عينيت بصورت مذهبي نميتواند تنظيم نظام اولويت كند، بلكه تابع محيط خودش عمل ميكند و شرايط را هم كسي ميسازدكه مجموعه سازي و ايجاد مجموعه ميكند، و براي او مبتلا به درست ميكند لذا اين پاسخگو به مسائل مستحدثه ميشود و محدث مسائل نميشود و ابتكار عمل به دست او نيست و وقتي ابتكار عمل بدست او نبود، برخوردش در توليد پاسخ ديني، برخورد انفعالي است و تابع موضوع شناس است آنگاه مجبور ميشود چند حكم ديني را كنار هم قرار دهد تا وسيله توجيح يك نظامي باشد كه موضوع شناس بر پايه اطلاع حسي اعلان ضرورت براي آن ميكند. نه موضوعي كه براي سير در يك راه تكامل الهي ضرورت داشته باشد؛ يعني نياز با تكامل مادي، تكامل پيدا ميكند و دين پاسخگوئي اين نياز بصورت توجيهي است، يعني به مسائل مستحدثه پاسخ ميدهد.
آنگاه مفهوم قبض و بسط شرايط و امثال اينها به اين دليل پيدا ميشود چون اگر ماشين استنباط حوزه همين باشد يعني اگر ماشين عرفان، معرفت و توصيف فردي باشد، ماشين پرورش اخلاق فردي باشد، ماشين تكليف و توليد دستور و فرمان فردي باشد ماشين ارزش و توليد اخلاق فردي باشد، نتيجهاي بجز انفعال نخواهد داشت. قبض و بسط يعني انفعال در برابر محيط است، قبض پيدا ميكند يعني اعلان نفي و عدم سازگاري ميكند بعد توجيح گر آن ميشود. لذا بسط پيدا ميكند يعني آنرا ميپذيرد. پس علت اصلي عدم توسعه وتغيير نكردن دو ماشين حوزه و دانشگاه است.
اماوضعيت مطلوب آن است كه نظام منطقي كه رابطه بين اعتقاد و عمل است، پي ريزي و توليد شود اگر چنين نظامي توليد بشود منطقهاي هماهنگ در استناد يا استنباط يا توسعه حجيت در فهم ديني، توسعه اسلاميت در فهم كاربردي و در توليد معادلات دانشگاهي و توسعه جريان اسلام در مدل فهم اجرائي يعني برنامه ريزي، توسعه جريان عينيت در برنامه ريزي پيدا ميشود. پس وجود فلسفه «شدن اسلامي» راه حل آن است و مانع آن متمسك بودن به فلسفه ذهني و حسي جداي از هم كه امام يز به آن اشاره كردند، حوزه متقبل در امور ذهني است و دانشگاه متقبل در امور حسي است، اين دو بايد در هم ذوب بشوند كه راه آن نيز بيان شد.
ارزش در نگاه حوزه به عقل عملي بر ميگردد كه پايهاش عقل نظري است، اگر جهان ماده، قديم فرض شد حسن و قبح الهي بي معناست، يعني اصل بقاي ماده و انرژي لا محاله به پوچي اخلاق گرايي ميانجامد. ولي اگر عالم مخلوق و عالم آخرت فرض شد بايد فلسفه فيزيك به نور تعريف شود و نور هم به اشعه تعريف ميشود كه قدرت هماهنگ سازي ميدان جاذبه و هماهنگي تمايلات را به تولي و ولايت دارد و در سه سطح نور انساني يا اشعه ,ابزاري يا موج و مادي يا تشكل تقسيم ميخورد لذا در تقسيم علوم ابتداء فيزيك حيات، رياضيات حيات و زيست حيات مطرح ميشود.
اگر تاريخ تحولات علوم ملاحظه شود وقتي دكارت با نظريه خود علوم تجربي را پايهگذاري كرد از زمان ارائه نظريه تا رسيدن به تمدن مورد نظر سيصد سال طول كشيده است لذا شخص مؤسس و تئوري پرداز وظيفهاش درست كردن تئوري است بعد شاگردهايش ميآيند زيربخشهايش را تكميل ميكنند، فرضاً هگل تئوريسين است شاگردش ماركس آمد و حرف هگل را به يك حرف اقتصادي تبديل كرد اما پياده نكرد آنوقت لنين برنامه اقتصادي ارايه كرد و مائو آن را پياده كرد.
تاريخ تحولات علوم به معناي ارائه زيربناي حدود اوليه تعريف عوض كردن اصول موضوعه و مدل است يعني طرح مسائل جديد و توسعه نياز و ارضاء كه با كارامدي بالاتر به دست ميآيد. پس تحول در علم به معناي تطبيق دانش با روش يا فلسفه به مسائل جديد نيست.
تكنولوژي كه داراي نقطه مختصات متفاوت و برتري دارد، همواره گمانههاي مخالف را در انزوا قرار ميدهد، يعني اين مدل در كارآمدي عيني قدرت حكومت بيشتر دارد و روز به روز قدرتش افزايش پيدا ميكند و حق تاريخي پيدا ميكند كه با در انزوا قرار دادن روش مخالف در مراحل مختلف سهم تأثير خودش را توسعه و گسترش و كارامديش را بالاتر ببرد.
اگر كثرت تنوع بيشتر شود، وحدت يا انسجام ارتباطات هم بيشتر شود، كارآيي بيشتر ميشود و شاخصه دقيقتر به تعميم تعريف يا اطلاق در تعريف بر ميگردد، يعني اگر كثرت اطلاق در تعريف بيشتر شد، كثرت تقييد هم در حكم بيشتر است در نتيجه اينها موجب توسعه كارآمدي ميشود. مثلاً همه چيز را خدا خلق كرده است، اما در همه جا معصيت به چه معناست. بنابراين موضوع نظر بايد در پايگاه تئوريك خود قدرت تعميم يا كثرت در اطلاق داشته باشد و قدرت كثرت تقييد در حكم داشته باشد، آنگاه توسعه در كارآمدي را نتيجه ميدهد و دامنهاش تا امور اجتماعي و انسان سازي و ابزار ميآيد.
|